July 24, 2007

بیا تا طرحی نو دراندازیم

این وبلاگ رو بیش از دو ساله که فیلتر کردن و یه حالی به خواننده های ما دادن. شش ساله که با من هستید و نوشته هام رو می خونید. چه اونایی که پخته بوده و چه اونایی که همین جوری از ذهن تراوش شده، چه اونایی که مخالف بودیم و چه اونایی که موافق. همیشه از اینکه خواننده من بودید سپاسگزاری کردم.

وبلاگ خوبه چرا که با نظرات بقیه هم آشنا میشی و آدم ذهنش بازتر میشه حتی چیزایی که قلقلکت بدن. وبلاگ بعد این همه مدت دیگه عین بچه آدم می مونه و باید ازش مراقبت کنه. ما هم که بیدی نیستیم از این بادا بلرزیم. نیاز به تغییر آدرس وبلاگ داشتم بلکه از این فیلترینگ دربیام و بهتر اینکه خبر بسیار خوبی رو به دوستام بدم که همگی رو خوشحال می کنه. از این به بعد خیلی باهم کار داریم.

از امروز دیگه وبلاگم تحت این آدرس آپدیت نمیشه بلکه مستقیما میره صفحه اول سایتم{لینک آدرس جدید وبلاگ} بعلاوه اینکه کسانی هم که از فید استفاده می کنن لطفا فید رو تغییر بدن به این آدرس {آدرس جدید فید}. برای سورپریز شدن هم برید به آدرس جدید و ببینید چه خبر خوبی براتون دارم. همونی که همتون ازم شاکی هستید چرا صداش رو درنیاوردم و مخفی کاری کردم.

تهدید: ایها الناس. این فید قبلی وبلاگ رو عوض کنید به فید جدید توی فیدبرنر و گرنه چماق و این حرفا!
آدرس جدید فید

July 22, 2007

باحال بودن

حتما این اصطلاح "کول بودن" یا به قول خودمون" باحال بودن" رو شنیدید. از اون اصطلاحات حال به هم زنیه که انقدر شنیدم که واقعا حالم رو خراب می کنه. از این که بگذریم آدمهایی که باحال نیستن ولی در حد مرگ تلاش می کنن تا خودشون رو باحال نشون بدن یا اینکه حتی به طرز بسیار بدی تظاهر می کنن که باحال هستن رو هیچ وقت نفهمیدم. گاهی اوقات بلند پروازی ها و رویاهای آدمی هم میاد و توی این قضیه دخیل میشه و یه معجونی میشه خفن. بعدا که این افراد رو کمی بیشتر می شناسم و آشنا می شم متوجه می شم که کجای کارشون می لنگه.

سایتهایی مثل ارکات که میشه دوستان رو جمع و جور کرد توشون و پروفایلاشون رو خوند اطلاعات خیلی خوبی به آدم میدن. مثلا کسانی که تحصیلاتشون تموم نشده اما به پیشوازش میرن یعنی هنوز یک سال مونده تا فوق لیسانس بگیره بعد نوشته دارم. آدمهایی که دو تا کلمه در یک زبان بلد هستند(در حد سلام و خداحافظ) و بعد لیست می کنن که چند تا زبون رو می تونن حرف بزنن! آدمهایی که حتی یک بار هم دست به یک ساز موسیقی نزدن و تو پروفایلشون می نویسن که اون ساز رو می زنن.

شاید این قضیه برگرده به اینکه ما دوست داریم چیزی باشیم که فکر می کنیم ولی انقدر ضعیفیم و یا انقدر تنبل که دنبال اون خواسته نمی ریم. شاید به خاطر سریالهای مزخرف هر روزه تلویزیون باشه که می خواد القا کنه حتما باید آدم باحالی باشی تا توی یه جمع شناخته بشی!خنده دار ترش زمانی میشه که این توانایی رو اصلا نداشته باشی و بخوای به زور به دستش بیاری(بعضی چیزا هدیه خداوندیه و به قولی تو خونت باید باشه). مثل کسی که اصلا نمی تونه خوب جوک تعریف کنه و هی به زور بخواد القا کنه که خدای جوک تعریف کردن و خندوندن دیگرانه.

نمی دونم این کار خوبیه یا بد ولی من اصولا به این جور آدمها باج نمی دم و اگر در مهمانی و پارتی و خلاصه هر مراسمی باشه و بخوان روز و یا شبم رو خراب کنن یا ازشون دوری می کنم و یا اینکه به طور خیلی محترمانه چهار تا جمله می گم که طرف مجبور بشه خودش بره واسه این که ضایع نشه. سعی کنیم خودمون باشیم و اگر هم با خودمون مشکل داریم سعی کنیم این مشکل رو با کوشش و تلاش حل کنیم. درست کردن پروفایل خفن در حالی که خودت خالی از هر گونه صفات نوشته شده باشی واقعا جای تاسف داره. زندگی در باحال بودن خلاصه نمیشه دوست من. زندگی در انسان بودن خلاصه می شه.

July 20, 2007

سالن خنده

دیشب فرصتی شد بعد مدتها با بر و بکس بریم بیرون. برامون از طرف شرکت یه "کمدی سرپایی(عجب ترجمه ای شد)" تدارک دیده بودن. من تا حالا از نزدیک چنین چیزی ندیده بودم. خیلی باحال بود. از خنده منفجر شدم. فکر می کنم 5 نفر متفاوت اومدن روی سن که متاسفانه فهمیدن لهجه یکیشون واقعا عذاب بود. اصلا نمی فهمیدم چی میگه ولی بقیه اوکی بودن و کاملا متوجه می شدم. حالا جدای تیکه هایی که داخل فرهنگ ایرلندی هست و طبیعتا لمس کردن عمق طنزش می تونه برای یه خارجی سخت باشه. یه یارو انگلیسیه هم آخر سر اومد اصلا این بشر صورتش کاریکاتور بود. یه دماغ داشت خفنگ و کلی خندوندمون. به رییس جمهور مبارک مملکت گل و بلبل هم گیر داد و خدا خدا می کردم نپرسه که توی سالن کسی اهل ایران هست یا نه وگرنه گاوم زاییده بود. لامصبا هرچی بهشون بگی فی البداهه یه چیزی می سازن تحویلت می دن. کمی هم شنگول شدم ولی خب چه فایده.

بی ربط: اینو برای یه سری خواننده ها میگم که جان خودم یه عصای درسته قورت دادن بس که خشک و بی روحن و کامنتهای واقعا نا به جا میدن. من ذاتا آدم خوش خنده ای هستم. همیشه خندونم. بسیار هم خوش مشرب هستم. واسه همینه که اطرافیانم همیشه دوستم دارن. تو زندگیم هم تا دلتون بخواد مثل خیلی های دیگه بالا و پایین داشتم. اما سخت کوشی کردم تا به جایی که خواستم رسیدم. نوشتن این چیزا ربطی به از خود راضی بودن و دماغ سربالا و این حرفا نداره. اگر بودم بی تعارف می گفتم. ما اینج به کسی بدهکار نیستیم. بنابراین تو رو خدا انقدر گنده دماغ نباشید. راجع به بدی های شرایط محیطی و زندگی دوبلین نوشتم یه سری شاکی که فلان و بهمان. آقا و یا خانوم سینه چاک ایرلند، بنده می تونم آدرس بدم تشریف بیارید ببنید کدوم یک از این ملیتهایی که اینجا کار می کنن از شرایط دوبلین راضین. عمرا من یک نفر رو هم ندیدم راضی باشه. حالا شما بیا چرت و پرت بنویس بدون اینکه اصلا بفهمی چی به چیه. مگر انتقاد از شرایط زندگی یک جا حق هر کسی نیست؟ تو رو خدا فکر کنید وقتی کامنت بدید وگرنه اصلا کامنت ندید بهتره. برید نون و ماستتون رو بخورید بگذارید ما با دوستامون حال کنیم.

July 19, 2007

خونه بیخ گوش دفتر کار

اگر خواستید کسی رو نفرین کنید بهش بگید انشالله تو دوبلین دنبال خونه بگردی بس که شرایط اینجا مزخرفه برای پیدا کردن خونه. همه عالم و آدم هم ازش می نالن و خود بر و بکس ایرلندی ساکن دوبلین هم کاملا واقفن! باری به هر جهت خونه قبلی اینجانب یک ساعت از محل کار دور بود و می بایست هر روز سوار اتوبوس می شدم و هلک و پلک پاشو بیا سر کار و چون روزی 12 تا 13 ساعت کار می کنم و دیگه واقعا جون برگشت با اتوبوس رو نداشتم.

بالاخره دل رو زدم به دریا و شانس هم یار بود و یه خونه گیر آوردم بیخ گوش دفتر کار. از درب اتاق خواب تا درب اتاق کار سر جمع شما بزن دو دقیقه.هاها.... البته کمی گرونه ولی خب عالیه. من هم اینجا واسه خودم صفا می کنم. هنوز هم که نگفتم کجا کار می کنم چون یه جورایی مثل بمب می ترکه. می گذارمش سر فرصت تا دلتون حسابی آب بشه. در ضمن در فکر اینم که وبلاگ رو با سیستم بلاگر تطبیق بدم که متاسفانه یه مشکل جزئی هنوز باعث جلوگیری از این کار شده. بلکه از فیلترینگ دربیاییم.

July 14, 2007

مستی و راستی

آدمهای مست و از خود بیخود رو هیچگاه دوست نداشتم. مستی برای من عربده کشی و عر عر زدن و کارهای عجیب و غریب کردن نیست. مستی برای من پاک بازی و راستی ست. وقتی که کرخت میشی و این کرختی رو توی تک تک سلولات حس می کنی. وقتی که به سلامتی همه اطرافیانت می نوشی و از ته دل قهقهه می زنی بدون اینکه زخمهای روحت و شبهای حسرتت رو کسی ببینه. شوخی با کسائی که دوستشون داری و پایکوبی اگر که موزیک مورد علاقه ای باشه و باهاش بتونی یه خاطره بسازی.

دلم واسه یه مستی حسابی تنگ شده بلکه درد این زخمهای لعنتی کمی فراموش بشه. چه حیف که اسیر مرزها و مرداب ها هستم. دلم می خواد برم نوک یه کوه داد بزنم به اون خدا بگم که چرا باز من رو پاییز کرد. چرا مرحم زخمام رو بهم نمیده.

به سلامتی اونی که مرداب تنهایی دلم رو دریای شادی کنه.


July 08, 2007

بابک خرمدين سردار جاويد ايران

با فروپاشی شاهنشاهی ساسانی عربها که از ژرفای بیایانهای عربستان به ایران آمده بودند نظامی را بر پا کردند که ایران را به ما قبل دوران مادها برد . ولی خوشبختانه با پیروزی انقلاب بزرگ شرق به رهبری بزرگ مردی به نام ابومسلم خراسانی نظام شبه برده داری و شبه فئودالی اعراب به یکباره فرو ریخت و دوباره ایرانیان اصیل به حکومت بازگشتند و مملکت را در دست گرفتند و تلاش برای از بین بردن نظام شبه فئودالی و برده گی اعراب را آغاز کردند . پیشگامان این شورش بزرگ برای رسیدن به ایرانیت از جمله میتوان به استادسیس - یوسف برم - سپیدجامگان - سرخ جامگان - حمزه آذرک سیستانی و بابک خرمدین نام برد . خرمدین در آن زمان به کسانی گفته میشد که دارای دین بهی میبودند که آنرا زرتشتی مینامیدند . در انجمن بابک گریستن معنی نداشت و آنان از آیین زرتشتی و مزذکی پیروی میکردند و گریستن را جزو مکروهات دین میدانستند و شاد زیستن را مستحبات . اما شاد زیستن برای آنان به این معنا بود که تنها زمانی انسان میتواند شاد باشد که در جامعه محرومیت نباشد و مردم در رفاه باشند . آنان از آیین زرتشتی پیروی میکردند و چراگاهها و رودخانه ها و زمینهای کشاورزی را برای مردم رایگان قرار دادند تا اربابان نتواند حقی از کشاورزان ضایع کنند و سپس ازدواج یک مرد با دو زن در یک زمان را منع کردند و مساوات بین زنان و مردان را برقرار کردند . بابک سردار ایران در آغاز قرن دوم و به عبارتی در سال 200 ق جنبش خود را رسما آغاز کرد .


"ابن حزم" مینویسد ایرانیان از نظر وسعت ممالک و فزونی نیرو بر همه ملتها برتری داشتند. مرکز فعالیت بابک در آذربایجان بود . به گزارش "بلاذری" در حاکمیت ابن فیس اعراب گروه گروه به اذربایجان خیزش میکردند و اموال و زمینهای آنان را تصرف کردند . طبق تاریخی بخارا از اعراب چنین میگوید : مردی وی را دو دختربود که "ورقا ابن نصر" هردو دختر را بیرون کشید . مرد گفت : از بین این شهر بزرگ چرا دختران مرا میبری ؟ مرد عرب جواب نداد و اعتنایی نکرد . پدر بجست و کاردی بزد و برشکمش فرو برد . خبر به سران قبیله رسید و تمام مردانی که در آن روستا قادر به جنگ بودند به جهت تنبیه کشتند . ابومسلم شرق ایران را از اعراب پاکسازی کرده بود و آذربایجان همچنان در قدرت اعراب بود . بنابراین بابک برخواست و به پشتوانه مردم دست به نهضتی زد که در تاریخ همیشه جاوید ماند . نخستین درگیری سپاه مامون با بابک در سال 204 ق گزارش شده است و نتیجه این جنگ پیروزی بابک شد . سال دیگر مجددا لشگری از اعراب برای مبارزه با بابک عازم آذربایجان شد و در نتیجه سپاه اعراب در سال 206 ق توسط بابک به کلی در هم کوبیده شد . بعد از آن در سالهای 206 تا 212 هر سال سپاه عباسی عازم جنگ با بابک شدند که هرباره شکست خوردند . در سال 209 ق در دو نبرد بزرگ دو تن از فرماندهای برجسته مامون به قتل رسیدند . در سال 212 ق محمد ابن حمید طوسی با سمت والی آذرایجان اعزام شد و سپاه بزرگی در اختیارش گذاردند تا به کار بابک خاتمه دهد . محمد بن حمید نزدیک به دو سال با بابک درگیر جنگ بود که در نهایت در ربیع الاول 214 ق / خرداد 208 ش محمد ابن حمید در کنار روستای بهشت آباد کشته شد و سپاه او به کلی منهدم گشت . بعد از این پیروزی های چشمگیر بابک به گفته تاریخ طبری مردم تا اصفهان و همدان به جنبش او پیوستند . در آن زمان مامون در سال 18 رجب 218 ق درگذشت و برادرش معتصم به جایش نشست . او بلافاصله لشگری به غرب ایران گسیل کرد که به گفته تاریخ طبری در اواخر این سال شست هزار نفر از روستائیان همدان را قتل عام کردند . ولی در نهایت بابک سپاه معتصم را شکست داد و مرز فعالیت بابک تا بغداد هم رفت و معتصم از بیم حمله بابک به کاخش محل خود را به سامرا منتقل نمود و آنجا در آینده پایتخت دولت عباسی شد . در آن زمان معتصم مبارزه با بابک را به دست یک شاهزاده ایرانی فراری که به وی پناه آورده بود به نام افشین داد که از خاندان ساسانی بود . افشین که به دستور معتصم قصد جان بابک را کرده بود تصمیم به جنگ با وی کرد ولی از آنجا که میدانست در این جنگ باید تعدادی زیادی از هموطنان خود را بکشد دست به گفتگو زد و از مردم خواست تسلیم وی گردند . به گفته تاریخ طبری میگوید تعدادی زیادی از مردم که از جنگ و کشتار به تنگ آمده بودند تسلیم افشین شدند . و افشین در یورشی به سپاه بابک تعداد زیادی ازآنها را کشت ( در زمستان 214 ش ) و بابک مجبور به فرار گشت .

به مناسبت مناطق کوهستانی و سرما افشین به برزند برگشت . بعد از گذشت دو سال ( در سال 216 ش ) بابک موفق به جمع آوری سپاه دیگری شد و آماده مقابله با افشین گشت و بعد از چنیدن نبرد با افشین هردو تصمیم به صلح کردند و در زمانی که برای گفتگو به مکانی نزدیک شده بودند تیپهای سپاه افشین وارد شهر شدند و و آتش گشودند و شهر را ویران ساختند عده کثیری کشته شدند ( به طوری که بعد از گذشت سه روز اثری از شهر به جا نماد ) گروهی بر فراز قلعه بابک رفتند و پرچم اسلام را در آنجا بر افراشتند .در نتیجه خبر به بابک رسید و او مکان گفتگو و صلح را ترک کرد و خود را به شهر رساند . ولی دیر شده بود و خانواده بابک از جمله پسرش اسیر شده بودند . افشین پسر بابک را مجبور به نوشتن نامه ای کرد تا بنویسد که بابک ( پدرش ) اگر تسلیم شود به صلاح همگان است . نامه به دست بابک رسید و او که به همراه زن و مادر و یک برادرش به قصد ارمنستان سفر میکرد با خواندن نامه بر افروخته شد و گفت اگر آن جوان پسر من بود باید جوانمردانه میمرد نه اینکه خودش را تسلیم دشمن کند و به پیام آوران نامه گفت به او بگویند حیف از نان من که بر تو است اگر زنده بمانم میدانم با تو چه کنم . در چند روز بعد مادر و زن و برادرش دستگیر شدند و بابک به تنهایی مجبور به فرار به ارمنستان کرد . افشین که برای دستگیری بابک جایزه های زیادی گذاشته بود مردم را به به فروختن بابک تحریک کرد . و در نهایت یکی از کشاورزان که رخت و لباس برازنده و شمشیر زرین او را دید متوجه شد او شخص معمولی نیست و احتمالا بابک خرمدین است و در نتیجه او را به منزل دعوت کرد و بابک که خسته از راه و جنگ و زندگی دعوتش را پذیرفت .

و بعد سراغ کشیش شهر رفت و او را خبر داد و در نتیجه کشیش بعد از چند روز پذیرایی از بابک و جلب اعتماد وی محل او را به افشین اطلاع داد و در نتیجه بابک دستگیر شد . سپس او را دست بسته به قرارگاه افشین بردند و در بین راه مردمجمع شده بودند و از دستگیری رهبر محبوبشان زنان شیون میکردند و بر سر میزدند . سپس خلیفه جایزه بزرگی به افشین داد و دستور داد تا بابک را به سامرا منتقل کنند و او را در لباسی زنانه و حنا کرده همراه با نقش و نگار در شهر گرداندند تا درس عبرتی برای دیگران شود و سپس مراسم اعدام او با هیاهو و شلوغی زیادی آماده اجرا گشت . "ابن الجوزی" مینویسد معتصم در کنار بابک نشست و گفت تو که اینهمه استقامت و مبارزه کردی حالا مشخص خواهد شد که چقدر تحمل داری . بابک نیز گفت : خواهیم دید . چون یک دست بابک را با شمشیر زدند خون از بازوانش فوران کرد و او صورتش را از خون دستانش رنگین کرد . خلیفه پرسد چرا چنین کردی ؟ بابک گفت : وقتی دستهایم را قطع کردی خون بدنم خارج میشود و چهره ام زرد رنگ و آنگاه تو خواهی گفت که چهره من از ترس مرگ زرد شد و من مایل نیستم چهره زرد رنگ مرا دشمن ببیند. سپس پاهای بابک قطع شد و شکمش را دریدند و در نهایت سر از بدنش جدا کردند و لاشه بابک را بر روی چوبه داری بلند در سامرا قرار دادند و سرش را خلیفه برای عبدالله طاهر به خراسان فرستاد . اعدام بابک چنان مهم بود که محل دارش تا چند قرن به نام "خشبه بابک" ( چوبه دار بابک ) شهرت همگانی داشت . برادر بابک نیز مانند وی طبق گفته طبری تکه تکه شد و او هم مانند برادر فریاد و شیونی از دنیا رفت . هم اکنون مراسم یادبود این سردار در شهر کلیبر در آذربایجان بر فراز کوهی که قلعه او هم آنجا قرار دارد همه ساله گرامی داشته میشود . بدین گونه بابک خرمدین بعد از 22 سال مبارزه پر افتخار برای کشورش که در تمام جنگها با اعراب پیروز بیرون می آمد با توطئه یک ایرانی فراری و مردم ناسپاس گرفتار شد و زندگی اش به پایان رسید .
منبع: وبلاگ شکوه ایرانیان

June 28, 2007

بولینگ بازی

انقدر که هوای اینجا افتضاحه و متغیر و انقدر که تو اتوبوس ملت اخ و تف می کنن و محض رضای خدا یه دستمال جلو دهنشون نمی گیرن(آخر بی کلاسی)، یه سرمای سخت خوردم. عدل این هفته که کلی مسوولیت حساس دارم مریضی هم افتاد روش. تب دارم و شب اول لرز هم داشتم. بدی من اینه که وقتی مریض می شم نمی تونم تو خونه بخوابم. زیاد خوابم نمی بره و اذیت میشم برای همین به جز روز اول مریضی که نصف روز رو اجازه گرفتم که برم خونه استراحت، امروز پاشدم با این حالم رفتم با بقیه کارآموزها لیزر بازی و بولینگ بازی.

لیزر بازی دو دسته میشید(آبی و قرمز) و یه لباس می پوشید که قسمت جلو و عقبش در وسط لباس دایره ای هست که اگه به اون دایره شلیک کنید یعنی تیر خوردید و برای چند ثانیه نمی تونید از تفنگتون شلیک کنید. هر گروهی که بیشتر شلیک کنه و کمتر هم بخوره، بازی رو برده. گروه ما بازی رو برد. خیلی باحال بود. حساب کنید تب داشته باشید و دارید عین اسب عرق می کنید ولی بازم به ورجه وورجه ادامه بدید! کلی دختر کشتم تو بازی. هاها....

برای اولین بار هم بولینگ بازی کردم. خیلی باحال بود. کلی خوش گذشت. حیف که فقط حالم اصلا مساعد نبود. الانم حسابی تب دارم و از خستگی دارم می میرم. منتظر بودم خواب بیاد به چشمام تا برم تو تخت وگرنه همه اش مجبورم غلت بزنم. فردا، روز حساسیه. مسوول اصلی برگزاری ارتباط من هستم و امیدوارم همه چیز خب پیش بره.

June 26, 2007

اولین دستمزد

خب امروز اولین حقوقم رو گرفتم. تمام پولهام تا سنت آخرش خرج شده بود. توی این جا به جایی دمارم دراومد. البته شرکت هزینه رو توی این پرداخت داد ولی قبلش باید از جیب خودم می دادم که افتضاحی بود. یوروهای نازنین رو گذاشتم جلوی میز که فردا پول اجاره خونه رو بدم.

حسابی مشغولم. اصلا نمی فهمم چطوری ساعتهای کاری و کلا روز می گذره. خونه که می رسم واقعا دیگه نایی برام نمی مونه. دلم می خواست یکی بود من رو می شست. انرژی واسه حموم رفتن هم ندارم. ولی خب خیلی راضیم. کلی چیز یاد گرفتم و حسابی جا افتادم. برم بخوابم که لااقل فردا صبح زود برم دوش بگیرم.

June 24, 2007

مستندی با قدمت 50 سال

امروز نشستم و این مستند 15 دقیقه ای دانشنامه بریتانیکا راجع به ایران رو دیدم. بسیار جالب بود. مستند بر می گرده به سال 1954 و آمارهای بسیار جالبی ارائه میده. اینکه جمعیت ایران فقط 16 میلیون نفر بوده(ای کاش همون مقدار هم می موندیم!) و اینکه 90 درصد جمعیت اون زمان ایران روستا نشین بودن!

جالبه در مستند یک خانواده فقیر روستایی رو نشون میده که مثل بقیه مردم در سیستم فئودالیته و ارباب رعیتی زندگی می کنن. قوت اولیه شون فقط نان هست و گاهی سبزی و بسیار به ندرت گوشت! آب آشامیدنی شان همان آبی ست که ظرفاشون رو در اون می شورن و گوسفندان هم ازش شرب می کنن. در جایی از مستند اشاره می کنه(البته من از زبان خودم می نویسم و نه ترجمه) که پدر این خانواده فقیر به نام "مصطفی" مثل اجداد خودش در طول بیش از 25 قرن(!) فقط لباسش تغییر کرده وگرنه هیچ تغییری در سیستم خان و رعیت و حتی شخم زدن زمین هم صورت نگرفته. هنوز خبری از ماشین آلات و تراکتور برای کشاورزی نیست و طرف با گاوآهن بسیار کوچک داره زمین رو شخم می زنه.

در انتها هم آبادان عزیزم رو نشون میده که بر طبق مستند آن زمان، بزرگترین پالایشگاه نفتی جهان بوده. در آخر هم گزارشگر نوید میده که با یادگیری ایرانی ها از تکنولوژی جدید و غیرو بار دیگر نام اجدادشون و امپراطوری عظیمشون رو زنده خواهند کرد.

داشتم فکر می کردم که ما در پنجاه سال بعد چه کرده ایم؟ از نظر تکنولوژی جلوی جوانها گرفته میشه. امکانات لازم به جوانها برای تحقیقات و تحصیلات عالیه داده نمیشه، جلوی شاهراه آزاد اطلاعات گرفته میشه و تمام مشکلات اجتماعی و سیاسی که هر روزه باهاش در تماسیم. 30 سال تمام عقب گرد داشتیم. شاید اگر از لحاظ تکنولوژیکی خودمون رو به یمن گلوبالیزیشن و عناصر وابسته اش به زور آپدیت کردیم اما از نظر مفاهیم اجتماعی و حقوق شهروندی هنوز در پست ترین جایگاه ها در حال دست و پا زدن هستیم. اینها چیزهایی هستند که نمیشه یه شبه وارد یه مملکت کرد. لباسهامون عوض شده و مدل مو و چسان و فسانمون وگرنه از نظر عقلی و کوتوله بودن فکری همانی هستیم که بودیم. البته طبیعیه که منظورم اکثریت باشند. امید که پنجاه سال بعد به مستندهای امروزی به دید وحشت نگاه کنیم و ایرانی آباد داشته باشیم. قرن های قرنه که تو سری خور بودیم. شاید که این قرن بیست و یک طلسم شکسته شد و غرورمون رو و فرهنگ و جایگاه اصلی مون رو در دنیا با دست خودمون به چنگ بیاوریم. اینم آدرس ثابت اون مستند.

June 23, 2007

یک ماه گذشت

یک ماه از شروع کارم در کمپانی که آرزوی عضو شدن درش می کردم، گذشت. این مدت به شدت مشغول بودم. انقدر خستگی بود که آخر هفته ها رو از جام تکون نخورم و خونه استراحت کنم. از نظر محیط کار بسیار راضی هستم و دیگه از این بهتر نمیشه اما آب و هوای دوبلین به شدت آزار دهنده س.

مثلا تابستونه اما همین هفته بارش های سیل آسایی داشتیم. انگار که خدا شلنگ رو باز کرده رو سر آدم. چترم از دو جا شکست و باید یکی دیگه بخرم که یه چیز بسیار طبیعیه در اینجا. طوفان های عجیبی دارن همراه رش(باران شدید) که کلا مثل موش آب کشیده ات می کنه. یه بار خیلی شیک دوش گرفتم زیر بارون!

دارم سعی می کنم سیستم وبلاگ رو آبرومند کنم و آدرسش رو ببرم به صفحه اول سایت یا جایی که فیلتر نباشه تا بشه مخاطب بیشتری رو جذب کرد. فکر می کنم براتون خیلی جالب باشه که از محیط کار و روزمره شرکت بنویسم. هرچند اول قصد داشتم به وبلاگ انگلیسی راه بندازم اما ترجیح دادم که همچنان به زبان شیرین مادری بنویسم.

منتظرم حقوقم رو بدن تا یه نفسی بکشم. هرچی پول داشتم خرج کردم، به قول قدیمی ها یه پاپاسی هم تو جیبم نمونده. امیدوارم که از هفته بعد طلسم ورزش نکردن جدیم بعد سالها شکسته بشه و برم جیم و شروع کنم به تمرین.

June 16, 2007

خدمات دولتی با تکنولوژی نوین

کشورهای اروپایی به شدت به مالیات شهروندانشون وابسته هستند. دلیلش هم اینه که این کشورها منابع طبیعی محدودی دارن و مثل ایران نیست که قربونش برم از هر یه هکتار خاکش یه معدن بزنه بالا! به همین دلیل هرچقدر سیستم های دولتیشون عقب افتاده باشه اما ارگانهای مالیاتی و اداره هایی که جیب ملت رو خالی می کنن همیشه با پیشرفته ترین تکنولوژی روز مجهز شدن.

دیروز زنگ زدم اداره مالیات که ببینم برگه ام رو دریافت کردن یا نه. دیدم منشی کامپیوتری دارن و شروع کرد به حرف زدن و غیرو. اما اونچه که باعث تعجب من شد این بود که این منشی کامپیوتری در واقع یه نرم افزار تشخیص صدای بود چون اصولا این منشی ها به ازای هر سرویس یه شماره معرفی می کنن که شما شماره خدمات مورد نظر رو فشار می دید و به اون بخش میره اما این یکی دیگه آخرش بود. باید گزینه رو تکرار می کردی و بعدش صدا رو تشخیص می داد و ازت می پرسید که منظورت اینه و بعد تایید می رفت مرحله بعدی. حتی شماره ثبت شخصی ام رو هم که پرسید باید براش هجی می کردم و بعدش خودش یه بار هجی کرد و گفت اینه شماره ات؟ فکم افتاد خلاصه. تازه بعدشم که من رو وصل کرد به منشی خانومی که جواب سوالم رو بده، از قبل اون منشی همه اطلاعات من رو داشت و در عرض 5 ثانیه جوابم رو داد. عملا بایکوت شدم.

نمی دونم تو ایران از این سرویس ها هست و واقعا مثل آدم کار می کنه یا نه ولی هر موقع فکر می کنم که مردم ما برای یه شماره موبایل ساعتها در صف اداره پست و مخابرات می ایستادن و بعضا با هم دعوا و کتک کاری هم می شد و موبایل رو به قیمت یک میلیون تومان باید تهیه می کردن در صورتی که در کشور جنوبی ایران که امارات باشه فقط با چهل هزار تومان و ده دقیقه وقت یک سیم کارت تحویلت می دادن، اون وقت واقعا نا امید می شم.

ما ایرانی ها مردمان عجیبی هستیم و هر روز بر شگفتی من از این همه بی عرضگی و خم شدنمون زیر بار ظلم، افزوده میشه هرچند که هر فرهنگ یه ملت رو ریشه در تاریخش باید دید. قرنهای قرن عین گاو زیر یوغ دیکتاتورهای مختلف بودیم از هر نوع و سلفش. خونخوار و چشم درآر و زنباز و بی شعور و شکنجه کن و هر نوعیش رو که بخواید در ایران زمین یافت می کنی. مردم همیشه در کشور ما رعیت بودن و در حد گوسفند شمرده شدن. قرن بیست و یکمه. امیدوارم هممون بفهمیم که ما انسانیم و گوسفند نیستیم.

June 15, 2007

و گوگل روح بر تقویم دمید

خدا صد در دنیا و یک در آخرت به بر و بکس گوگل بده که این تقویم رو درست کردن. ابتدای سال میلادی یه تقویم کاغذی خریدم ولی خب می دونستم زیاد دووم نمیاره. راستش پول نداشتم موبایلم رو عوض کنم و یه دونه دستیار شخصی بخرم. حالا که به میمنت کار، قراره هفته بعد یه بلک بری رو خرت و پرتهای دیگری که تا حالا بهم دادن، تقدیم کنن دیگه اصلا بی خیال تقویم کاغذی. سه سوت همه چیز رو باهاش سینک می کنم و خلاص.

زندگی بدون تقویم گوگل به طور کل سخته مخصوصا توی محیط کار. خودش تداخل ها رو پیدا می کنه، خودش گوشزد می کنه، کلی چیزا رو میشه بهش وارد کرد و خلاصه واقعا نجاتت میده اگر که آدم سر شلوغی باشی و دغدغه مدیریت زمان هم داشته باشی. پس از تقویم گوگل غافل نشید که موجب یک عمر پشیمانیست! راستی قدیما که این تقویم نبوده، شرکتها چه خاکی تو سرشون می ریختن؟

June 13, 2007

عشق تکنولوژی

از کودکی عاشق علم و تکنولوژی بودم. یادم میاد که چندین بار کتاب بیوگرافی "توماس ادیسون" رو خونده بودم و در دوران کودکی برایم نقش یک راهنما رو داشت. قبل از شروع مدرسه پدرم برام یه سری کتابهای کوچک آبی رنگ خریده بود که حتی تا چند سال پیش هم داشتمشون و شاید هم هنوز در انبارمون باشه، این کتابها در قطع کوچک و چند صفحه ای بیشتر نبودن و هر کدوم راجع به یه چیز بود. خوب یادم میاد که سری های جدیدترش هم منتشر شده بود. مثلا یکی بود"اندازه ها"، یکی "کهکشانها" و غیرو.... همیشه محو عکسهای کتاب می شدم با این که حتی سواد خوندن هم اون موقع نداشتم تا اینکه مدرسه رفتم و شروع کردم خوندن.

یه سریالی بود که هر قسمت سرگذشت یکی از دانشمندان رو نشون می داد و من خیلی دوستش داشتم. همیشه دوست داشتم من هم یه دانشمند بشم. علاقه ام به مجلات در این زمینه هم بسیار بود. اون موقع یه مجله "دانشمند" بود که به دلیل کم بودن سن و سواد خیلی از مطالبش رو متوجه نمیشدم و یه اطلاعات هفتگی و یه مجله دیگه هم بود که تمام شماره هاش رو از اول تا آخر خریدم و یه تابستون شروع کردم به خوندن. عین چی می خوندم. کتابهای "به من بگو چرا" همه قسمتهاش رو داشتم و هی می خوندم و می خوندم.

برنامه های تلویزیون هم که مثل الان نبود که اینترنت و ماهواره باشه، فقط یه برنامه یک شنبه شب دیدنی ها بود و اخبار علمی که فقط سه چهار دقیقه پخش میشد و دیگر هیچ.بعدها شبکه چهار اومد و برنامه "گام بعدی" که شیفته اش بودم. تکنولوژی های روز دنیا رو نشون میداد و پیشرفت. از همون موقع بود که به خودم قول دادم من هم وارد این دنیا بشم و اسمی از خودم به یادگار بگذارم. آرزویی بسیار بزرگ بود اما همیشه در رویا می دیدمش.

از وقتی خودم رو شناختم و به خودم ایمان آوردم در این مسیر گام برداشتم، صبر کردم، خون جگر خوردم، تحمل کردم، اما هیچ وقت از حرکت نایستادم تا بتونم به آرزوم برسم و خودم رو بهش نزدیک تر کنم. هدف رسیدن نیست بلکه هدف این سفر زیباست. الان شاید دیگه نخوام دانشمند باشم، اما دوست دارم در سمتی باشم که امکاناتی رو برای کسانی بوجود بیارم که دانشمند بشن. شاید برای همینه که تدریس رو هم همیشه دوست داشته ام. برای نیل به هدفم چند راه بود که من راهی رو انتخاب کردم که الان در مسیرش قرار دارم. دیگه خستگی حالیم نمیشه. امروز سر کار حسابی از سیستمی که داشتم کار می کردم، کلافه شدم ولی باز فکر کردم که کجام و برای چی اینجام و عین کنه چسبیدم به یادگیری سیستم تا تمومش کردم.

زیباترین چیز اینه که انسان انرژیش رو در راه مثبت خرج کنه، نه تنها برای خودش راه رو هموار کنه بلکه این راه رو در اختیار بقیه هم قرار بده تا همه به سوی فضایی مثبت حرکت کنیم. به شدت معتقدم که از میون تکنولوژی ها، اینترنت دریای موقعیت و شانس ها برای حتی دور افتاده ترین آدمهاست. من اصولا خواسته ای نداشته ام که دیگران در اون سهیم نبوده باشن و همون طور که همیشه معتقد بودم این انرژی رو اگر به کار نگیرم و برای دیگران به نحو مثبت و احسنت استفاده نکنم اون وقت در مقابل خالقی جوابگو خواهم بود.

6 سال پیش به دوستی قرار گذاشتیم که 10 سال بعد همدیگه رو ببینیم و از حال هم جویا شیم. نمی دونم اون شاید اصلا یادش نباشه، اما 4 سال دیگر وقت دارم برای اونچه که در ذهنم هست. یه کارنامه 10 ساله. امیدوارم شرایطی که واقعا از کنترل من خارجه، خوب پیش بره وگرنه از تلاش باکی نیست. اینم برای خودم" امروز با رییسم بیرون غذا خوردیم و با هم خیلی بیشتر آشنا شدیم. از اشتیاق من شگفت زده شده بود."

June 11, 2007

وقتی عاشق کارت باشی

صبح ها ساعت هفت و نیم صبح از خونه می زنم بیرون و شبها ساعت 10 می رسم خونه. عاشق کارم هستم. هر روز صبح که می رم سر کار و لوگوی خوشکل شرکت رو می بینم انگار تمام دنیا رو بهم میدن. افتخار می کنم که اینجا کار می کنم. عاشق محیط کارم هستم. همه چی هست. همه چیز عالیه.

به شدت مشغولم. حتی آخر هفته ها هم وقت نکردم جایی رو برم ببینم و به قولی توریست بازی دربیارم. انقدر وقت کاری، زمان زود می گذره که اصلا نمی فهمم کی شب میشه. حالا آدمای بیشتری رو سر کار می شناسم. بیشتر شیطونی می کنم و سر به سر بقیه می گذارم و خلاصه خوبه. هرچند که هنوز یه چیزی قلقلکم می ده. همه جا این پاس ایرانی خرکشمونه دیگه. بگذریم.

باید هرچه زودتر یه خونه بیخ گوش محل کار پیدا کنم که دیگه روزی راحت 15 ساعت رو تلپ شم توش! آدم وقتی برای چیزی تلاش می کنه و بهش می رسه خیلی زیباست مخصوصا که قدر شناس هم باشی. همیشه قدر شناس بودم و برای تک تک چیزهایی که خواستم، یه عالمه زحمت کشیدم و سختی دیدم واسه همین شیرینش خیلی می چسبه. البته عمرا بگم کجا کار می کنم که دود از کله تون بلند میشه. هنوز یه گام بزرگ دیگر دارم که بردارم و اون وقت شاید گفتم که کجا کار می کنم. خودتون رو آماده کنید!

June 07, 2007

دوبلین؛ شهر کثیف و شلوغ

ایرلند کشوریه که در حدود 3 میلیون و نهصد هزار نفر جمعیت داره و بیش تر از یک میلیون نفر در پایتختش زندگی می کنن! همین جا یه توضیحی بدم برای سایر دوستانی که مثل خود من شاید هیچی از این تکه از دنیا ندونن. ایرلند در واقع دو تکه است که یکیش رو میگن جمهوری ایرلند که پایتختش همین دوبلینه(شهری که من در حال حاضر در اون ساکن هستم) و دیگری ایرلند شمالی که پایتختش "بلفاست" هست و تحت کشور انگلستانه. به واقع اگر من بخوام برم بلفاست باید مرز ایرلند به انگلیس رو رد کنم. اینکه حالا این صیغه ایرلند شمالی چیه و چرا اینا خودشون یه کشور نشدن یا اصلا به همین جمهوری ایرلند نپیوستن هم من فعلا نمی دونم و باید بیشتر پرس و جو کنم.

بافت شهر دوبلین بسیار قدیمی است. خانه های به سبک انگلیسی قدیمی از همونایی که در زمان کودکی تو سریالها می دیدیدم ، پر از کلیسا و کوچه و پس کوچه و خبابانهای بسیار باریک. متاسفانه بافت قدیمی شهر اصلا گنجایش این جمعیت رو نداره (بیشتر از یک میلیون جمعیت) و از بسیاری جهات دیگه که حالا میگم دوبلین رو به شهری نامناسب برای سکونت تبدیل می کنه.

دوبلین مترو نداره! و تنها چیزی که می تونه شما رو نجات بده در اکثر موارد اتوبوس دو طبقه هست. گاهی اوقات خط ویژه اتوبوسهای دو طبقه با ماشین های سواری یکی میشه و این باعث میشه که جدول زمان بندی اتوبوسها با تاخیر هم مواجه بشه. البته اینجا ایستگاه های قطار هم هست و ترام(قطار داخل شهری) ولی عملا دردی از شما دوا نمی کنه چون سرعتشون کمه و باز باید تاوانش رو با زمان سپری شده بدید.

دوبلین شهر کثیفیه. مخصوصا مناطق مرکزی شهر. صحنه های بسیار زشتی از ساختمانهای کثیف و گاها مخروبه میشه دید. گدا در خیابون پیدا میشه. مردم اینجا به شدت الکلی هستند. پابها و مشروب فروشی ها تقریبا از همون کله صبح بازن و انقدر آبجو و مشروب می خورن و آروغ می زنن که حالت به هم بخوره.
اینجا قیمت سیگار بسیار گرونه یعنی وحشتناکه(پاکتی 6 یورو) ولی این قیمت بالا باعث نشده که ایرلندی ها سیگار نکشن. من در هفته اول کاملا شوکه شدم وقتی متوجه شدم که ایرلندی ها دارای دندونهای زرد و داغون هستند به دلایل همین سیگار. آشغالای سیگار و قوطی های آبچو رو میشه دید در خیابان. از همه بدتر اینجا بسیار عربده کش هستند و وقتی مست می کنن، از دیوار راست می رن بالا.

دوبلین می تونه بهشت توریستها باشه چون ساختمونهای قدیمی زیادی داره و از بعضی جهات منحصر به فرده مثلا معماری چندین سده مختلف اروپا رو میشه درش دید و سبک خانه ها به طور کلی فرق می کنه اما برای زندگی فکر نمی کنم نظر کسی رو جلب کنه. جدای از شرایط اجتماعی حاکم، آب و هوا هم عامل بسیار موثریه. هوای همیشه ابری و بارونی متداوم، این شهر بندری رو خسته کننده می کنه و انقدر باد می زنه تو فرق سرت که از زندگی بیزار بشی. تازه فکر کنید الان در آستانه تابستون هستیم بعدا که پاییز بشه چه شود.

یه چیز جالب بگم که گویا فقط من نیستم که ازش شاکی هستند. ساختمانهای جدید شهری و سازه های نو، دارای مصالح بسیار آشغال هستند و یه چیزایی تو مایه های خونه های بساز و بنداز خودمونه. آرشیتکت و طراحی فضای داخل اتاقا و خونه ها افتضاحه و اصلا حساب چیزهای اساسی رو نکردن. مصالح آشغال و به درد نخور و این جدا جای تعجبه برای من که آیا این شهری در اروپای غربی است؟ جدای از استاندارد بالای کشورهای اسکاندیناوی و سوئد نازنین و استکهلم زیبا که هر روز دارم بیشتر دلبسته اش می شم، شهرهای دیگری رو هم دیدم که خب بسیار وضعشون از دوبلین بهتر بوده.

هدف از این پست این بود که بدونید، بشر فرقی نمی کنه کجا باشه، اگر زیر ساخت یک شهر درست نباشه و اگر فرهنگ حاکم مخرب و نادرست(مثل مشروب خوری بیش از حد اینا که ضررهای بسیاری به پیکره جامعه شون زده و می زنه)، و اگر مدیران مملکتی نگاهی درست نداشته باشن و کارا نباشن، در هر جایی می تونه هرج و مرج اتفاق بیفته و استرس و فشار کاری بوجود بیاد. با خود ایرلندی ها که این مدت صحبت کردم شاکی بودن از شرایط حاکم بر دوبلین و استرس و مشکلاتش. راستی گرانی اینجا بیداد می کنه.