Main | گزارش یک جراحی »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

چگونه يک وبلاگر شدم

بازم اتوبوس و ماجراهايش.چون صف اتوبوس تجريش-هفت تير خيلی دراز بود تصميم گرفتم سوار اتوبوس آرژانتين شوم.شانس آوردم که قسمت مردان يه جای خالی داشت که من بتِنگم(اصطلاح جنوبی) روش.چون خيلی خوابم می آد و ديگه کور شدم از نور مانيتور زياد حاشيه نمی رم و فقط وضعيت خودم را توی اتوبوس شرح می دهم, قضاوت با خودتان.اتوبوس تا خِرخِره پر , کپل مبارک يه مسافر توی صورت من, يکی هم داره با آرنجش می کوبه تو سرم.زنها هم دارن راننده کچل و لات شرکت واحد را نهيب می دن که "آقا حرکت کن, خفه شديم از بوی دود"(من اگه آدم شری بودم می گفتم مرتيکه عوضی حرکت کن) چون داشت حالم از هوای شوش شمالی(ببخشيد تجريش) و غرغر زنها به هم می خورد.حالا قسمت جالبش  مونده"ترافيک پنج شنبه خيابون ولی عصر ".خوب ديگه لابد همتون بقيشو بلديد ديگه....فقط يه چيز جالب ديگه اينکه باور کنيد توی اتوبوس قسمت مردها من بين اون همه مسافر فقط 5 نفر ايرانی شهری ديدم .بقيه همه يه مشت افغانی و داهاتی بودند و جالب تر اينکه همشون توی ايستگاه های "ظفر" و "ميرداماد" و "جردن" پياده شدن.بابا ما هم بريم افغانی بشيم, مثل اينکه وضعشون خيلی خوبه!
در آخرين دقايق امروز(الان ساعت )تصميم گرفتم که بنويسم.الان وضعم بهتره چون به لطف هدفون عزيزم دارم به موسيقی مورد علاقه خودم گوش می دهم که آهنگهای دو آلبوم از آقای "محمد اصفهانی" است.البته چشام داره يه قل دو قل بازی می کنه ولی چاره ای نيست.من نمی دونستم که نوشتن انقدر لذت بخشه, برای همين خيلی علاقه دارم که حتما دفتر ماجراهای امروز را ببندم و ديگه به فردا کشيده نشه.همش 10 دقيقه وقت دارم!بگذريم وقتی به سر قرار ميتينگ رفتم که رستوران "تم تم"  بود کسی هنوزنيومده بود تا اينکه يه دختر خانوم اومدن خودشون رو معرفی کردن و بعدش يکی يکی بچه ها پيداشون شد.هر چند که من عضو جديد کلوپ بودم اما خب جمع آنقدر صميمی بود که من احساس راحتی بکنم.البته تعداد زياد هم نبود حدود 20 نفر از يه کلوپ 1200نفری!ضمن شوخی و خنده يه سری مسايل مطرح شد از قبيل طراحی سايت برای کلوپ و يا صندوق قرض الحسنه( چاکريم) وخبرنامه کلوپ و....آخرش اين شد که من و يکی از دوستان مسوول طراحی سايت کلوپ شديم( کی ميره اين همه راه رو) .راستی يادم رفت بگم يکی از دوستان هم "برج زهرمار" بود.البته خودش می گفت که اين طوری نيست و بعدش معلوم شد که بيچاره درست می گه.چون تا ساعت 5 بعد از ظهر ميزها را رزرو کرده بودند و ما تا ساعت 5:20 اونجا بوديم, ما رو خيلی محترمانه از رستوران انداختن بيرون.
:: اساسا نشستن توی اتوبوس  بدون ماجرا برای من يکی که محال ممکنه.برای همين می خوام اتفاقات توی اتوبوس تجريش رو بگم.(حالا اين سری داستانهای اتوبوسی من هم خواندن داره)
اول اينکه آقا جون ما نفهميديم بالاخره برای سالمندانی که سر پا هستند توی اتوبوس بلند بشيم يا نه؟ميگين اين چه سواليه, الان عرض می کنم.اون جلو يه آقای جوان بلند شد برای يک سالمند به زور پيرمرده رو نشوند رو صندلی چون پيرمرده نمی خواست بشينه(من نمی دونم اين تعارف الکيها برای چيه؟) بابا تو که می خوای بشينی خوب بتمرگ ديگه, چرا هی تعارف الکی می کنی که آخرش يا دعوا ميشه(با همين جفت چشام ديدما) يا اينکه مثل اين سری اون مرد جوونه به زور بازو, پيرمرده رو می ذاره روی صندلی!حالا اون موقع من خدا رو شکر می کردم که من پا نشدم وگرنه با هيکل ريزم, چه جوری می خواستم بشونم يارو رو روی صندلی؟!!!(چقدر "رو" نوشتم ها ).مورد ديگه اينکه اين تمبک زنهای خطی هم شدن برای ملت سوهان روح. آدم نمی دونه بهشون چی بگه .بعضياشون واقعا گناه دارن آدم دلش نمياد بهشون بگه بابا اون تنبک رو که بلد نيسنی بزنی خفش کن, بعضی هاشون هم انقدر پرروهستن که دست می کنن تو جيبت پول بر می دارن می گن اينم پول نوازندگی ما!!! نمی دونم می تونم بقيه يادداشتهای امروز را تمام کنم يا نه چون دوباره انگشت کوچيکه دست راستم به روغن سوزی افتاده.شايدم گزارش ميتينگ را بگذارم برای فردا صبح زود.
:: باور کنيد از ديشب که وبلاگ "آقای درخشان" رو ديدم,مثل آدم نخوابيدم .رفتم تمام وبلاگهای مشابه رو ديدم و خواندم. حتی نمونه های مشابه خارجی وبلاگها رو هم ديدم و نت برداری کردم چون می خواستم که يه درست حسابی برای خودم درست کنم.بايد اعتراف کنم که چيز جالبی به نظر خودم در اومده تا نظر شما چی باشه.شايد باورتون نشه بعد از خوردن صبحانه تا ساعت 1 بعد از ظهر من پشت کامپيوتر بودم.چشام ديگه بابا غوری گرفته بودند.تازه می بايست ميتينگ بچه های کلوپ ياهو هم می رفتم.پی سی رو سريع خاموش کردم. نفهميدم که چه جوری ناهار خوردم و نماز خواندم .تازه يادم افتاد که ريشم رو هم نزدم هيچ, آدرس ميتينگ رو هم فراموش کردم .حالا پيش خودتون تصور کنيد من رو با يه تيغ توی دستم, نشستم روی صندلی دارم توی کلوپ دنبال آدرس می گردم.سرتون رو درد نيارم تا جنبيدم ديدم توی اتوبوس هفت تير – تجريش نشستم.(راستی شما که نمی تونيد من را تصور کنيد!)
:: امروز صبح ساعت 5:30 که پا شدم خدا رو شکر حالم خيلی بهتر بود.آخه يه چند روزی بود که سرمای سختی خورده بودم.بعد از خواندن نماز صبح پريدم پشت کامپيوتر عزيزم که حکم مونسم رو داره!و روشنش کردم.(الهی قربون اون صدای فنش برم کله صبح چه صدايي راه انداخته.)با همکاری مودم  جديدی که من گردن شکسته هفته پيش به قيمت 44000 تومان سر کيسه شدم به فضای سايبر اسپيس پيوستم. خوب اول رفتم يه سری بزنم  به تنها کلوپ ياهو که در آن عضو هستم و پيغامهاش رو هم می خوانم به نام "شبهای زنده رود" بچه های توپی داره(خودم هم يکيشون هستم).بعدش کلی کولاک کردم چون هرچی مسنجر داشتم از ياهو و ام اس ان و آی سيک يو و... اجرا کردم و هر چی دوست الکی داشتم از صحنه روزگارپاک کردم.الان قيافه مسنجرهام خيلی ديدنيه.کلی لاغرشون کردم.آخيش از دست هرچی سکينه و فاطمه و هوشنگ و محمد و... بود, راحت شدم.

:: چگونه يک وبلاگر شدم.
خوب حقيقتش من اين بحث "وبلاگ" رو توسط آقای "حسين درخشان" در يکی از مقالات ايشان در ماهنامه "دنيای کامپيوتر و ارتباطات" خوانده بودم و خيلی هم خوشم اومد اما بدليل مشغله زياد دنبالش نرفتم به خصوص اينکه ايشان نوشته بودند که وبلاگ فارسی هنوز روی اينترنت نديده اند هرچند که من زبان فرنگيم بد نيست و يه چيزايی بلغور می کنم اما اصلا حوصله وررفتن با انگليسی رو اون هم برای نوشتن خاطرات روزانه نداشتم برای همين بی خيالش شدم تا اينکه ديروز توی يکی از کلوپهای ياهو که عضوش هم هستم, يکی از دوستان لينک وبلاگی رو بنام "يه گاز سيب سرخ" پست کرده بودند که من هم از روی کنجکاوی روش کليک کردم و خيلی هم از نگارش نويسنده خوشم اومده بود که يهو مثل برق گرفته ها اسم آقای درخشان رو هم در قسمت ساير وبلاگرها ديدم.خوب جدا بلاگ ايشان خيلی خوب و استاندارد طراحی شده بود. اون روز چون فرصت استفاده از اينترنتم رو به اتمام بود ديگه نتونستم وبلاگهای ديگر رو بخونم برای همين به همون دو سه وبلاگی که ديده بودم بسنده کردم و همشون رو خوندم .باور کنيد اونقدر لذت بردم و اون قدر کيف کردم از اطلاعات خوبی که با خواندن اين چند وبلاگ به من رسيده بود که انگيزه قوی شد برای اينکه دوباره به فکرنوشتن وبلاگ بيفتم چون حداقل دلم به اين گرم بود که وبلاگ فارسی هم داريم.البته دروغ نگم دو تا مورد هم بود که ذهنم رو پاک درگيرش کرده بود اول اينکه واقعا وبلاگ نويسی وقت می خواهد  و من هم يک سر هزار سودا ,ولی وقتی ديدم آقای درخشان يک راهنمای "چگونه يک وبلاگ فارسی بسازيم" تهيه کرده خيلی خوشحال شدم و خوب خود همين کار (جا داره که از راه دور ايشان را ببوسم و از زحماتشون تشکر کنم ) من رو مجاب کرد که يا علی بگم و شروع کنم ضمن اينکه خوشبختانه يا بدبختانه داره کارم يه جوری ميشه که بايد خونه نشين بشم و از صبح خروس خوان تا بوق سگ پشت ميزم بشينم و در فضای دل انگيز سايبر اسپيس آفتاب مهتاب بزنم.(از قديم گفتن کور از خدا چی می خواد دو چشم بينا!).
اما مورد دوم اين بود که فردای اون روز که در واقع همين امروز هست من رفتم و تمامی سايتهای وبلاگ به زبان فارسی رو ديدم .خوب بيشتر اونها نثر قشنگی داشتند و معلوم بود که نويسندگان مطالب به قول خودمانی اين کاره هستند اما من نه نويسنده ماهر,نه مثل دوستان اهل قلم و يا روزنامه نگاربودم بلکه من صرفا يک "خوره " کامپيوتر هستم و بس(حالا در مورد احوالات خودم بيشتر می نويسم ولی همين رو بگم که من عاشق کامپيوتر هستم و شغلم هم تکنسين کامپيوترهست).برگردم سر موضوع اصلا اين همه نوشتم که بگم ايها الناس هر کی می خواد وبلاگ بنويسه بياد جلو نگه وقت ندارم و يا نمی تونم بنويسم و يا بلد نيستم سايتش رو کنترل کنم .دوستان پيش قدم بودند در اين کار ما هم انشا الله به خيل دوستان می پيونديم و کمک می کنيم همانطور که به من کمک شد چون من هم با اين عقيده موافقم که اين کار به نوبه خود بسيار ارزشمنده در جهت اعتلای فرهنگ همکاری با همديگر برای رسيدن و ديدن موفقيتهای دست جمعی. اونم يه همچين چيزی که بين ما ايرانيها خيلی بيگانه هست.  خلاصه اينم داستان وبلاگر شدن من.البته راستش رو بخوايد الان که اين مطالب رو می نويسم يه برای خودم درست کرده ام که هنوز فکر کنم کلی مشکل و ايراد داره که بايد حل بشه و حتما هم نياز به کمک آقای درخشان دارم که با ايميل حتما باايشان تماس می گيرم.نمی دونم کِی, ولی سعی می کنم خيلی زود وبلاگم رو upload  کنم تا بقيه هم بغير از خودم! اگه دوست داشتن بخوانند.برای نوشتن همين چند خط باتوجه به اينکه تايپ فارسی بنده که کند هست به کنار کيبورد اين کامپيوتر هم روش لوگوی حروف فارسی نداره, يک ساعت و نيم طول کشيده!!!
10:30 PM

Comments

به قول بچه بلاگری ها تولد چهار سالگی بلاگت مبارک " پژمان".

این نوشته ات قشنگ به یادم بود. صدای آهنگ خوندنش حتی. از روی تک تک کلماتش میشه ثانیه به ثانیه تغییراتت رو لمس کرد.

شاید برای همه نه.. برای بعضی اما...

تو این چند سال خیلی بزرگ شدی و روحت ..همیشه والا.
امیدوارم به آرزوهات برسی.

نهال

منم دقیقا یادمه این نوشته ات رو . فکر میکردم عجب دنیایی رو کشف کردم ... همه اش رو پرینت می گرفتم و بعدا دوباره میخوندم و لذت میبردم ...
همیشه امیدوار باشی و موفق

سلام من اون موقع کامپیوتر نداشتم ولی بردی منو به اون سالها که شر و شور دبیرستان تو کلمون بود و هفته نامه مرحوم شده تماشاگران بتمون شده بود یادش بخیر عجب روزایی بود همه سرگرم بازی همه بی خبر و شاد........

تولد چهار سالگي وبلاگت مبارک باشه.
فکر مي کنم هر ماه که از تولد وبلاگ آدم ميگذره ، آدم يه سال بزرگ ميشه. با اين حساب پژمان الآن به اندازه يه آدم 48 ساله تجربه داره:)

آخی اون موقعها ایران بودی... آقا ما هم میگیم: ایشالا تولد چهل سالگی این وبلاگ. ایشالا همیشه همین طور رو به جلو حرکت کنی... مفوق باشی برادر:دی || .:~*~:.

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ