گزارش یک جراحی
توجه: اگه آدم دل رحمی هستید و یا حساس هستید متن زیر رو لطفا
نخونید.
شنبه رفتیم بیمارستان که شست پای راستم رو جراجی کنیم. با
مادرم بودم. شاید بگم بعد از سالهای مدید گذرم به بیمارستان
دولتی می افتاد. پرونده سازی کردیم و دکتر هم نسخه نوشت و من
هم رفتم وسایل لازم رو خریدم که یه سوزن برای بی حسی و یه تیغ
برای تراشیدن گوشه های پا و چند تا گاز استریل بود. دکتره گفت
برم قسمت اورژانس بایستم تا بیاد. من هم رفتم اونجا ایستادم.
شاید بگم توی اون نیم ساعت هزار بار دلم به درد اومد از صحنه
هایی که دیدم و مثل همیشه دعا کردم که کار هیچ بنده ای به
بیمارستان و اونم بیمارستان دولتی نخوره که سگ صاحبش رو نمی
شناسه توی این بیمارستانا. اونم حالا توی بدترین جاش یعنی
اورژانس. صدای آخ و ناله و هر بیماری با هر دردی اونجا بود. دم
اتاق پانسمان ایستادم منتظر تا ساعت 11 و وقت جراحی سرپاییم
بشه.
یه عده می دویدن, یه عده فحش می دادن یه عده دارو دستشون بود. یه عده سرم
مریض دستشون گرفته بودن. یه عده توی صف ایستاده بودن. یه پسره
تصادف کرده بود آش و لاش شده بود و همین جوری آخ و ناله می
کرد. یه پیرمرده اتاق بغل بود داشت می مرد. واقعا داشت می مرد.
آوردنش بیرون. کلی دم و دستگاه بهش وصل بود. پرستارا غر غر می
کردن که چه شانسی دارن توی شیفت اینا همچین مریضی به تورشون
خورده( من مادرم پرستار شرکت نفت بوده اما هرگز نشنیدم که چنین
چیزی رو از خاطراتش تعریف کرده باشه که یه پرستار هدفی جز خدمت
به مریضش داشته باشه. اینا رو نمی دونم جدا می شه اسم پرستار
روشون گذاشت یا نه) . شلوار پیرمرده رو تا شرمگاهی کشیده بودن
پایین و کلی بند و بساط بهش وصل کرده بودن. گفتن ببریدش سی سی
یو یا آی سی یو. نمی دونم یکی از اینا بود. یه پیرزنه بود وسط
راهرو حالش خیلی خراب بود. کس و کار نداشت الی پسرش که اونم
تازه نمی دونست شماره تلفنش چیه فقط می دونست پسرش کجا کار می
کنه همین. به یه پرستار گفتن که بره پسرش رو پیدا کنه بیاد
مادرش رو جمع کنه. اصلا آدم از زندگیش سیر می شد. یکی دستش رو
گچ گرفته بود. یکی کلی بخیه خورده بود. کارگرا هی وسایل جا به
جا می کردن. قسمت اطلاعات به ندرت جواب کسی رو می داد. پرستارا
هی می دویدن. بعضی هاشون هم انگار باید هندلشون می زدی تا حرکت
کنن بس که کند بودن. من هم همین جوری ان کف مونده بودم.
تنها چیزی که من توی این بیمارستان کف کردم و خیلی باحال بود وجود انترهای
جوون پسر خوش تیپ و خوشکل بود. من اون روز هرچی انترن پسر دیدم
خداییش قدهای بلند و خوشکل و خوش تیپ بودن. محض رضای خدا یه
دونه توشون نبود که زشت باشه یا قیافه جالب نداشته باشه و خیلی
هم مودب بودن. اما دخترها و پرستارها عین گه. آدم حالش بهم می
خورد می دیدشون بس که قیافه ها زاگال بود. خلاصه گفتم کسی شوهر
پزشک باحال می خواد آدرس بدم برید یه سر بیمارستانی که رفتم
بزنید مطمئن باشید دست خالی بر نمی گردید :)
مادرم هم بالاخره سر رسید و رفت با دکتر حرف زد و خلاصه دکتر اومد. خوابیدم
روی تخت و کلی از این ضدعقونی کننده های قرمز که آدم رو بیشتر
می ترسونه ریخت و آمپول بی حسی زد که خود آمپولش بساطی بود و
بعدش افتاد به جون شست ما. یهو دیدیم دکتره گفت آقا کل ناخن
دراومد. یعنی اینکه زرشک. کل ناخن رو کشید. بعد خیلی ناز از
اون ضدعفونی کننده ها ریخت و بست که من دادم هزار تا آسمون
رفت. خیلی درد داشت. جالبیش اینه که خودم حین جراحی داشتم می
دیدم که چه خونی داره سرازیر می شه و سوزش بسیار شدید. خلاصه
با هزار بدبختی اومدیم خونه و همه چی به خیر و خوبی گذشت تا یک
شنبه. عصر یک شنبه مادرم گفت که باید پانسمان عوض بشه اما
دریغ از اینکه پانسمان باز کردن همانا و خونریزی همانا. بیچاره
شدم تا خونش بند اومد. تصورش رو بکنید یه ساعت همین طوری چکه
چکه از شست آدم خون بچکه داخل سینی و تازه سوزش ضدعفونی کننده
هم تحمل کنی. آخرش مادرم تاب نیاورد زد زیر گریه. وسط پانسمان
حالا احساساتی شده. میگم تو پانسمان کن من تحمل می کنم. خلاصه
اینکه جر خوردم تا تموم شد. مجبور شدم کلی داد و هوارم رو
بخورم تا مادرم ناراحت نشه. خیلی درد داشت و سوزش. تازه زنگ
زدیم به خاله ام که اونم پرستاره کلی ارشاد کردن. 2 روزه که تو
خونه افتادم و الان دیگه اصلا نمی تونم راه برم. فشار شدیدی
میاره. این گاز لعنتی که روی ناخن می گذاری می چسبه به گوشتش
که اگه کشیده بشه همه چی پاره می شه و خون فواره می کنه . بچم
رو شهید کردن. نمی دونم نفرین کی بود این بلا سر من اومد ولی
به قول خودم کفاره گناهان لابد. عین این چلاقا پام رو گذاشتم
روی بالش که بالاتر از سطح زمین باشه و دارم نگاهش می کنم.
تازه 2 تا عکس هم گرفت ازش قبل از تعویض پانسمان و بعد. ای کاش
یه دوربین هندی کم داشتم فیلم می گرفتم همون یه ساعتی که از
پام خون می رفت چیکه چیکه. عجب رنگی. شده بود تو مایه های امیر
کبیر دیگه. می خواستم رو در و دیوار بنویسم.
بگذریم. اینم جریان ما. دعا کنید فقط زودی این خوب بشه برم به کارام برسم.
بی معرفتا یه نفرم عیادت ما نیومده تا حالا. نمی گن این بچه
اینجا سقط شد زیر درد. فکرش رو نمی کردم انقدر درد داشته باشه.
مکافاتش خیلی بیشتر از اونچه بود که فکرش رو می کردم. من
واقعا از صمیم قلب دعا می کنم همون طور که همیشه وقتی از در هر
بیمارستانی که رد می شم دعا می کنم که خداوند هیچ کسی رو
ناسالم نکنه. آمیـــــــــــــــــــــــــــــــــن.