سفرنامه تهران - قسمت هفتم
ماحصل این چند روزه، خوندن کتاب و مجلات تخصصی بعلاوه دیدن چند تا فیلم توپ هالیوودی بوده. دهه فجر هم که شروع شده و به همین خاطر توی بعضی از میدونهای شهر یک سری غرفه درست کردن که از در و دیوارش عکسای زمان انقلاب و تظاهرات و متنهای روزنامه اطلاعات اون زمان و یه بلندگو هم گذاشتن که سرودهای انقلابی رو پخش می کنه. جلوی غرفه ایستادم و کمی عکسها رو نگاه کردم به بلندگو گوش کردم که می گفت" و تا آخرین نفس راهت ادامه دارد ای شهید" و من چشمام پر از اشک شد و تاریخی که برای همیشه در یادها خواهد ماند. 25 سال گذشت و تمام چیزهایی که هممون می دونیم و نمی خوام بگم یا بنویسم. متاسفم اگر که حرمت خون شهیدانی که اون زمان توی خون و گلوله غرق شدن، امروزه لگد مال شده و خودشون هم نمی دونستن بازیچه ای بیشتر نیستن. ایران همیشه مثل یه ماتریکس بوده. از قبل براش تعیین تکلیف می کنن. از قبل معلوم میشه کی و کجا چه بکنه و کی بره. ما فقط برنامه هایی هستیم که داخل این ماتریکس وول می خوریم و فقط فکر می کنیم که حق انتخاب داریم. حداقلش این بوده که تا این زمان برای ایران، سرزمین مادری من چنین اتفاقی افتاده. بگذریم. نوشتن ازش دردی رو دوا نمی کنه.
هوا انگار بهاره. هرچند دیروز و پریروز برف و بارون اومد اما دوباره گرم شد. صبح که می خواستم برم سر کار کلی مردم رو نگاه می کنم و همیشه لبخندی روی لبام هست. دیدن مردم جدا کیف میده مخصوصا که قسمت دخترهای جوونشون زیادتر کنن :)) دارم کم کم به پایان تعطیلاتم نزدیک میشم و طبق معمول عین برق و باد گذشته. این مدت که تهران رو زیر نظر داشتم 2 مساله خیلی جالب شده هرچی مغازه بوده که کارش قبلا نمی گرفته یا تبدیل شده به رستوران و کافی شاپ و فست فود و یا تبدیل شده به فروش لباس های زنانه و دیگر هیچ! انگار که مردای بدبخت آدم نیستن. همش وسایل زنونه و لوازم آرایش و کیف و کفش و الخ....حیف نمیشه توی یکی از این فروشگاه های لباس زیر زنونه کار کرد وگرنه من پایه بودم. مخصوصا پرو و نصب سوتین با گارانتی که در تخصص من هم می گنجه(درسشون رو خوندیم داداش!). از اینا که بگذریم به عنوان حسن ختام امروز آیه ای از درجات آسمانی بر من نازل شد که اینجا می نویسمش: و آنگاه خالق بزرگ، کون زن را آفرید تا با بالا و پایین رفتنش مردان را اغوا کند و آب از لب و لوچه مرد بی نوا راه بیندازد.
Comments
پژمان خیلی بخور بخواب شدی هااااتنبل !! اخه چرا نمی نویسی؟......
Posted by: نبات | February 4, 2004 09:38 PM
پژمان ، اشتباه می کنی
بعضی وقت ها وحشتناک اشتباه می کنی
نگرانم می کنی
Posted by: یاشار | February 6, 2004 01:29 AM
ياشار عزيز
همه ما اشتباه مي کنيم
همه مااااااااااااااااااااااااااا
Posted by: پژمان | February 6, 2004 02:56 PM
قسمت اول نوشته ات در مورد ایران خیلی جالب بود. من هم با شنیدن سرودهای انقلابی و خاطرات پدر و مادرها از زمان انقلاب اشک تو چشمام جمع میشه, به خاطر آرمانهای لگدمال شده . . .
دقیقا از قبل معلوم هست کی و کجا چه بکنه و کی بره . . .
Posted by: س | February 8, 2004 02:00 AM
it was very intere3sting
Posted by: saeed massoudi farid | April 4, 2004 12:56 AM
salam chetore?movafagh bashi .baaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaay.
Posted by: Bahar | June 8, 2006 05:59 PM