« عشق و مسووليت مقدس آن | Main | من، مذهب، محرم و ...(2) »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

من، مذهب، محرم و ...(1)

محرم بود و من سرباز بودم. قرار بود گردان ما، مسوول دادن شربت به عزادارها در میدون صبحگاه باشه و من نمی تونستم بوی گند و تعفن عرق و درست کردن شربت توی اون دیگهای بزرگ و سر و صدا و تمرین مارش برای سینه زدن و زنجیر زدن رو تحمل کنم. برای همه اجباری بود. باید می رفتی و تحویل می گرفتی وگرنه سر و کارت با بچه های بی شعور عقیدتی سیاسی پادگان بود.اما من نرفتم. من زنجیر و علم و کتل نگرفتم. ارشد گردان گفت باید بیای بگیری و من هم به ظاهر گفتم باشه. با خودم فکر کردم و کمی شجاعت پیدا کردم. رفتم پیش رییس دفتر. گفتم جناب من تا پایان عاشورا مرخصی می خوام. یعنی 3 روز مرخصی موقت  که جز مرخصی دائم سربازی من نره. از قبل توی دفترچه مرخصی هام( که هنوز این دفترچه رو به یادگار دارم) 3 روز رو نوشته بودم. می دونستم باید باهاش خیلی چونه بزنم تا بده چون اصولا 72 ساعت این طوری مرخصی نمی دن اونم توی محرم چون می دونن توی گردان باید مثل خر ازت کار بکشن. برای کاری که هیچ اعتقادی نداری. ولی امضا کرد اما تا پایان روز عاشورا و این یعنی شام غریبان باید بر می گشتم. اما به همین هم راضی بودم و من برای ابدیت دعایش کردم. اون روزها از شانس خوب من پسرعمه ام که در تمام عمرم فقط یک بار دیده بودمش ماموریت شش ماهه اومده بود بندرعباس و من کلید خونه اش رو داشتم. خونه اش مثل بهشت بود برام. با گل و گیاه و آشپزخونه و تلویزیون و رخت خواب گرم و نرم. خودش هم نبود مثل همیشه. یعنی من تنهای تنها بودم.

نمی دونید چه حسی بود وقتی از در پادگان اومدم بیرون و دیدم بچه های گردانمون رو که آماده می شدن واسه کتل و زنجیر و شربت درست کردن. هوا تقریبا گرم بود و من وقتی کلید در خونه پسر عمه رو انداختم و در رو باز کردم انگار که از جهنم خدا وارد بهشت شده ام. نمی دونم ولی فکر می کنم این اولین باری بود که تنهایی میومدم اونجا و واقعا شانس بزرگی بود اون خونه. توی حموم لباس شویی بود و من تمام لباسهام رو انداختم اون تو. دستام زخم شده بود بس که با پودر لباسشویی توی اون پادگان لعنتی لباس شسته بودم. و اما وان و یه دوش و من بعداز مدتها یک حموم اساسی با آب گرم کردم. بی هیچ صدا. سکون و هنوز اون آرامش در ذهن من مونده و تا ابد هم خواهد موند. هوای خونه سرد و مطبوع بود و گل و گیاه توی پاسیوی خونه بعد از مدتها زجر توی اون پادگان لعنتی، به دلم صیقل می داد. نمی دونم غذا چی خوردم اما یادم میاد که بعدش تخت خوابیدم و این یکی از با آرامش ترین خوابهای زندگیم بود.  از شانس من خونه جایی بود که از هر سر  و صدای شهر و صدای ونگ نوحه خونا به دور بود. حتی صدای اذان هم به سختی شنیده می شد و این یعنی همون چیزی که نیاز داشتم سکوت مطلق.

فرض کنید یه ادم رو از توی جنگل بیارن توی یه خونه لوکس با امکانات و این دقیقا حس من بود. رفتم سراغ ضبط صوت و توی تموم نوارهای مذهبی!، یه دونه فرامرز اصلانی پیدا کردم و فقط خدا می دونه که من چه حسی داشتم اون موقع وقتی صداش رو شنیدم. روی مبل ولو شده بودم و به خودم میگفتم برکت محرم به اینه! شب که شد می دونستم کانال 33 دوبی رو می تونم با چرخوندن آنتن بگیرم. آنتن رو چرخوندم و کانال اومد. از بخت روزگار اون شب برنامه "تاپ 10" داشت که آهنگهای برتر هفته رو با کلیپ شون نشون میداد. من هم گفتم خدایا، تو تنها از دلها آگاهی و بس و من با این روحیه پایین نه آدم عزاداریم نه می تونم عزاداری کنم اصلا فرار کردم از دستش! پس این دل من و اونم قضاوت با خودتت. صدای تلویزیون تا ته بلند و گوش دادن به موسیقی. اون زمانا برای من خیلی هیچان انگیز بود دیدن یک کانال خارجی و شوی خارجی چون ما ماهواره نداشتیم و اگه قرار بود چیزی ببینیم همیشه یه گیری از طرف فیلترینگ مادر گرام بهمون داده میشد که این زن قرتی ها چین شما ها نگاه می کنید و دارید مفسد می شید و غیرو و آخرش هم زهرمارم میشد!

خلاصه اینکه شب تاسوعا، شب خوبی بود و روز عاشوراشم برام غذای نذری آوردن که واقعا از شر غذا درست کردن نجاتم دادن و کلی دعا کردم برای کسی که اون غذا رو پخته بود. حسابی روحیه گرفته بودم. وسایلم رو جمع کردم و برگشتم پادگان. شب شده بود و بر و بچز داشتن توی میدون عزاداری می کردن. من توی آسایشگاه مونده بودم. ارشد یگان از من ناراحت بود و پسرک خایه مال رفته بود زیر آبم رو زده بود خفن واسه همین استوار گردان خفتم کرد. گفت که چرا نیومدی و غیرو و غیرو تا اینکه دیدم من رو گذاشتن توی لیست نگهبانی( من به هیچ عنوان نگهبانی نداشتم چون مسوول کامپیوتر پادگان بودم). دیگه دیدم اوضاع خرابه. بقیه داستان بماند که واقعا دلم می خواد توی همین بلاگ بعدها بنویسم که زندگی چه رسم جالبی داره که هرکی بدی کنه خداوند خودش جزاش رو می ده.اما به هرحال این محرم بسیار به یاد موندنی بود. محرم سال 78.

این چند جمله آخرم هم با حسین(سلام من بر او باد) هست : هر سال برای تو مراسم می گیرن و با نام تو هر گناه و عمل خلاف شئن یک انسان انجام می دن. در لوای تو مال یتیم می خورن و به حریم دیگران تجاوز می کنن و در پشت نام تو مثل یک حیوان قائم می شوند. با نام تو تجارت می کنند و دزدی پیشه می کنند. من هرگز در این مراسم نبوده ام و نخواهم بود و هیچگاه تن به ذلت و خواری نمی دهم همان طور که تو ندادی. همان طور که مولا علی، پدر بزرگوارت همیشه پیروز از میدان باطل بود. هرگز در زندگینم از موقعیتم سو استفاده نکردم. هرگز برای کسی بد نخواستم حتی برای آنها که برایم بد خواستند. هرگز به مال و جان و ناموس کسی به دیده شرارت نگاه نکردم. من فقط می دانم هر سال قطره اشکی برای تو می ریزم نه آنکه از تو چیزی بخواهم. نه آنکه برای تو نذری داشته باشم. بلکه فقط برای این جمله ات. همان وقتی که برای یک لشکر حرف می زدی و تو را "هو" می کردند و جواب سخن رو با شمشیر و سنگ می دادن، اشک در چشمان تو جمع شد و گفتی" ای مردم، اگر دین ندارید، آزاده باشید." و من این را سرمشق زندگیم قرار دادم چرا که دینی ندارم اما سعی کرده ام آزاده باشم و ازاد زندگی کنم و آزاد به سرای ابدی بشتابم و چه خوش گفت آن پدر بزرگوارت نیز که" دنیا، زندان مومن است".

Comments

آقا سلام. واقعا خیلی قشنگ نوشتی! منم یه همچین خاطره ای از سربازی دارم ولی در مورد ماه رمضونه. اون قسمتش که گفتی رفتی تو خونه و از سکوت و گل و ... کیف کردی با یه ذره اختلاف برام اتفاق افتاده. وقتی داشتم اینا رو می خوندم خیلی تعجب کردم که واقعا چه جوری میشه دو نفر آدم تو زمانهای مختلف تو جاهای مختلف حس یکسانی بهشون دست بده که ممکنه هیچوقت دیگه تکرار نشه و تا آخر عمر هم یادشون نره!
موفق باشی

درود بر تو با اين نوشته زيبا. :) منم همين نظر رو دارم

Agha Pejman,
Khoob to ghrobat ashke maro dar avordi.
Damet Ghizh
Maam be salamati rooze Ashoora ye Wine zadim o khodayish kolli emam hoseino yad kardim.
Khodaya hal dadi

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ