پارتی سالانه کالج ما و غرفه ایرانی ها
شبش فقط 3 ساعت خوابیده بودم. با این وجود صبحونه نخورده و
خواب آلود صبح جمعه با بچه ها رفتیم که غرفه مون رو توی کالج راه بندازیم و
وسایلش رو بچینیم. امسال چون پول بلیطهای ورودی فروخته شده به نفع زلزله
زدگان بم بود، غرفه ایران باید کولاک می کرد. سرکنسول ایران هم قرار بود
بیاد. وسایل زیاد بودن و بایست سریع می جنبیدیم. غرفه روبروی ما غرفه لبنان
بود که کله صبحی آهنگ عربی گذاشته بودن و مخ ما رو خوردن. غرفه بغلی هم
غرفه پاکستان که آمپلی فایر آورده بودن که صداش تا 10 تا محله اون ور تر هم
می رفت.
طبق معمول ایرانی ها که قرار می گذارن و خیلی ها دیر میان و خیلی ها هم
دودر می کنن همین اتفاق بازم افتاد و برای همین، فشار کارها روی هر نفر
زیاد شد. آویزون کردن پرچمها و پهن کردن فرش و چیدن میزها و صنایع دستی و
گذاشتن تلویزیون و راه اندازی استریو. امسال حتی یه بخشی هم درست
کرده بودیم برای سر کنسول و استادای دانشگاه که هر وقت میان بتونن بشینن و
تازه تختمون پشتی هم داشت و دخترها با چای و شیرینی و آب پرتقال پذیرایی می
کردن. فقط می تونم بگم که عین خر آسیابون کار کردم و خوب شد این شلوارکم رو
بردم وگرنه از گرما خفه میشدم. یه تعویض لباس و شروع به کار. امسال چون
انجمن ایرانی ها پایه گذاری شده بود، به نظرم کارها نظام یافته تر از 2 سال
قبل بود. نزدیکای ظهر دیگه عرق از همه جام می چکید چون دقیقا آفتاب می خورد
توی مخم. بعضی از بچه ها هم واقعا زحمت می کشیدن و بعضی هم فقط عین لولو
سرخرمن راه می رفتن. من نمی دونم وجودشون اونجا جز اینکه اعصاب آدم رو خورد
کنه به چه درد دیگه ای می خورد. بعد از ناهار تقریبا غرفه آماده شده بود و
من برگشتم خوابگاه که دوش بگیرم و لباس رسمی بپوشم چون قرار بود مسوول یکی
از میزهای غرفه باشم برای توضیح دادن و این چرت و پرتا.
همین که من و چند نفر دیگه برگشتیم خبر دار شدیم که سرکنسول ساعت 2 پاشده
اومده بازدید. آخه یکی بگه وقتی پارتی ساعت 4 شروع میشه تو ساعت 2
اومدی چه بکنی. خلاصه من که ندیدمش چون خونه بودم فقط شنیدم اومده و رفته.
به هر حال نمی اومدن سنگین تر بودن. سریع یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم و
نماز و دوباره برگشتن به کالج. بلیط خریدیم تا از هفت خوان رستم بگذریم
برسیم به غرفه مون. اکثریت غرفه ها هم کاراشون تموم شده بود. اول بگم که
غرفه ما از همه غرفه ها قشنگ تر بود و خیلی خوش سلیقه درست شده بود.
همه کسانی هم که اومدن از اساتید و معاون ها و بقیه کله گنده ها خیلی
خوششون اومده بود مخصوصا اون تختی که گذاشته بودیم و چای می خوردن. من هم
هر معلمی که این ترم داشتم سریع خفتش می کردم و می گفتم " پلیز سر کام
اینساید اند هو ا تی" بعدشم یه عکس لولو سرخرمنی و یه یادداشت توی دفتر ما
و انشالله که همه نمره هام A باشه...هاها...
معلم هوش مصنوعی من که پشمش ریخته بود می گفت خیلی غرفه تمیزیه.
امسال متاسفانه بر خلاف سالهای قبل، غرفه کشورها کمتر شده بود یعنی اینکه
دانشجوهای کمتری رغبت نشون داده بودن که برای کشورشون غرفه بزنن و در عوض
غرفه های فروش کالا و مسابقات بیشتر شده بود. البته غرفه ایران هم قرعه کشی
داشت که جایزه اش برای 2 نفر در رستوران به صرف شام یا ناهار مجانی بود که
من خودم شرکت نکردم. برنده هم که بشم کو نفر دوم که بخوام باهاش برم غذا
بخورم اونم تو اون آدرس! غرفه عمان مثل همیشه خیلی قشنگ و کوچولو سنتی درست
شده بود. غرفه پاکستان مثل هر سال مراسم سمبلیک ازدواج درست کرده بودن.
پاکستانی ها 2 دانشجو رو به صورت عروس و داماد درست می کنن و بعد عروس رو
می گذارن توی این اتاقک های سیار و خلاصه با هل هل و سر و صدا می برن توی
غرفه و کلا مراسم سنتی ازدواج شون رو به بقیه نشون میدن. امسال عروس خانوم
جیگری بود. من نمی دونم چرا هی دلم می خواست برم توی اون حجله سیار بشینم.
بخت یار نبود دیگه. پاکستانی ها مسابقه رقص هم داشتن که قشنگ بود و من خیلی
حال کردم.
هندی ها امسال حسابی DJ بازیشون گرفته بود و
ترکونده بودن محوطه رو با آهنگاشون مخصوصا این آهنگ پنجابی رو که می گذاشت
من کلی خر کیف می شدم. غرفه فلسطینی ها مثل هر سال خیلی بزرگ بود و باز
نوار غزه و قسمتهای اشغالی رو شبیه سازی کرده بودن با دیوار مصنوعی و
شعارهای روی دیوار و حتی یه آدمک مصنوعی هم درست کرده بودن که خونی شده بود
و مرده بود و افتاده بود کنار زمین و لاستیک سوخته هم گذاشته بودن. کلا
خیلی قشنگ شده بود. انگار که توی کوچه پس کوچه های بر و بچز فلسطین قدم
بزنی. رقص مخصوص خودشون هم انجام دادن که مثل همیشه قشنگ بود. راستی یادتون
باشه فلسطینی ها خیلی متعصب به کشورشون هستن و چیز جالب دیگه اینکه خیلی هم
نژاد پرستن! بنابراین زیاد گول ظاهر و اخبار رو نخورید. شاید اگه قدرت
داشتن اونا پدر اسرائیل رو در میاوردن!
دوربین و فیلمبرداری و غیرو و ذلک هم که نقل مجلس بود و کلا عده زیادی
اومده بودن. زیاد عکس گرفتیم که حتما بعضیاش رو می گذارم روی اینترنت تا
بقیه ببینن. حتی فیلم هم داریم که اگر بشه می گذارم که بتونید شما هم یه
حالی کرده باشید. در ضمن یه آقایی هم از روزنامه معروف خلیج تامیز (یکی از
پرتیراژ ترین روزنامه های امارات) هم اومده بودن که فکر کنم قرار شد از
غرفه ایرانی ها حتما بنویسه. غرفه ما با اینکه امسال آمپلی فایر هم آورده
بودیم ولی از رقص خبری نبود شاید برای همین حال بعضی ها گرفته شد ولی کلا
خوب برگزار شد اما خستگی خیلی زیادی داشت. هر ساله اولین غرفه رو میگن که
چه غرفه ای هست و هر ساله به دلایل بسیار زیادی غرفه فلسطین اول میشه و یه
چیز بدون بر و برگرده و امسال غرفه ما دوم شد. این معنیش اینه که غرفه ما
بهترین بوده چون گفتم غرفه فلسطین اگه اول نشه یه اتفاقات خیلی بدی میفته
اون وقت! بنابراین من خیلی خوشحالم که غرفه مون امسال تک تک بود و هر کی
دید کیفش رو کرد و همه گفتن که خوب سازمان دهی شده. من هم تا تونستم شیرینی
خوردم و سیگار کشیدم و حرف زدم و چرخ زدم و مثل خیلی های دیگه حوصله ام سر
نرفت. لامصب قرعه کشی بلیط ورودی پارتی هم که یه بلیط هواپیمای مجانی رفت و
برگشت به قطر بود، شخص برنده با من تنها 7 شماره اختلاف داشت و واقعا تف که
برنده نشدم. ولی جاش کلی اون وسط شلوغ پلوغ کردم واسه همینه که صدام الان
عین خروس پرکنده شده.
ساعت 10 شب شد و مشغول جمع کردن وسایل شدیم و من از شدت خستگی داشتم
می مردم. انقدر گرسنه ام بود که منتظر بودم پاچه یکی رو بگیرم و گیر بهش
بدم. داشتم وسایل رو که می بردم یکی از همکلاسی های قدیم گفت که پژمان
ساندویچ نمی خوای؟ منم اول من من کردم ولی بعد بهم گفت پسر اینا مجانیه
بردار و ببر آقا ما رو بگی یه بغل ساندویچ بار زدم و بردم برای بچه ها. فکر
کنم واقعا خوشحال شدن و به قول معروف از اون لحظات تک خال بود که همه خسته
و کوفته و گشنه(خودم بدتر از همه) خدا غذا برامون رسوند اونم مجانی. به قول
یکی از بچه ها که خدا خیلی دوستم داشت تا غر زدم گفتم مردم از گشنگی غذا
خودش رسید. یه بشقاب پر شیرینی بردم برای اون رفیق هندیم و با کمال پر رویی
بازم ساندویچ بار زدم و آوردم و خلاصه تمام و کمال سیر شدیم. طاها که من رو
رسوند خونه، یه دوش و بعدش عین جسد خواب. 2 تا قرص هم خوردم چون تب و لرز
داشتم. به هر حال وقتی کار زیاد باشه همینه دیگه. الانم که بعد ازظهر روز
شنبه س و خوشبختانه امروز کالج تعطیله و میشه باز استراحت کرد. تمام
استخونای بدنم درد می کنه و هنوز خسته ام اما با همه اینا وقتی دیروز توی
بلندگو اعلام کردن که ما دوم شدیم و همه از رییس دانشگاه تا اساتید از غرفه
راضی بودن، لبخندی بر روی لبانم نشست وصف ناشدنی. بچه ها همگی خسته
نباشید. ما بهترین بودیــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.
Comments
khaste nabashin ..bikhod nist chanroozi khabari nist azat..hala zyad varje voorje nakon ke halet khoob she.mitooni arom beshini?????????
Posted by: nabat | March 6, 2004 04:33 PM
سلام پژمان جان...
واقعا امسال خوش گذشت. دست همه برو بچ درد نکنه. علت اینکه سرکنسول زود آمده بود این بودش که میخواست این مراسم رو افتتاح کنه...
موفق باشید.
Posted by: طاها ابراهیمی | March 6, 2004 05:05 PM
عمو پژمان واقعا خیلی زحمت کشیدی. به من هم خیلی خوش گذشت. دستت درد نکنه واسه ساندویچ آخری. امسال خیلی خیلی حال داد. امیدوارم سرماخوردگیت زودی خوب بشه و همیشه شاد باشی و حالشو ببری. خیلی دلم می خواد عکسامون رو ببینم زودتر (:
Posted by: علی | March 7, 2004 12:11 AM
سلام پژمان جان!
خسته نباشي عزيز.
Posted by: zari | March 7, 2004 08:01 AM
بالام جان! باز که تو ترکوندی!
ایرانی ها وقتی ایران نیستند ایرانی تر می شن
خسته نباشید
وقتی پژمان هست هیچ کس دست خالی از مجلس بر نمی گرده
Posted by: یاشار | March 7, 2004 11:13 AM
خسته نباشید و برنده شدنتون مبارک باشه.
Posted by: violet | March 7, 2004 05:12 PM
ياشار جونم
اين بالام جاني که تو گفتي من بايد حسابي يه جاييم رو بپام که اتفاقي نيفته.
تو گفتي ترکي چرا پس سر از قزوين درآوردي.
ويولتم که خوشحالم سرزندس و هي مي نويسه. انشالله هميشه بنفش باشي!!!
Posted by: پژمان | March 7, 2004 06:24 PM
eeeee
حالا همه بایست ازت تعریف کنند ؟؟ پس کی بیاد از من تعریف کنه !! دو ساله دارم واسه خودم توی تنها انجمن ایرانی های دانشجوی سوئد ریاست میکنم !! :)))))
Posted by: عاليجناب منتقد | March 7, 2004 10:21 PM
hala in namayeshgah koja bodeh, chera nagoft hichkas, hala nagin yaroo halooo booda, khob man khabar nadaram. man az toronto hastam, be har hal khasteh nabashin, Afshin
Posted by: afshin | March 8, 2004 08:32 AM
افشين جان من در کشور امارات متحده عربي و شهر شارژه يا شارجه به عبارتي زندگي مي کنم.
شهر شارژه تا دوبي تنها 10 دقيقه فاصله داره.
اينم از اين.
پارتي کالج ما هم هميشه با تبليغات زيادي رو به رو بوده و هميشه بازتاب توي مجله ها و روزنامه ها داره.
Posted by: پژمان | March 8, 2004 03:47 PM
bebin man agar kharej dars nakhoonde boodama fekr mikardam CLUB ROW dige chi hast ba in vasfe too!
baba base pesar kheyli tond miri!
Bbye
Posted by: Melina | March 9, 2004 05:46 AM
salam eyd shoma mobarak man hosein hastam amade tmas bger bay
Posted by: hosein ghasemi | April 6, 2004 12:54 AM
من اهنگساز و نوازنده هستم و بحثهای موسیقی را دوست دارم با دخترها چون روح لطیفی دارند. 09188712791
Posted by: کاوه | October 31, 2004 05:53 AM