« عشق و بوي سوسک! | Main | اینجا دوبی است، قلمرو شیخ محمد »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

و من هنوز در جاده زندگی می دوم...

عشق مثل یک جرقه می مونه که توی دلم آدم ایجاد میشه. گاهی حتی خودت هم متوجه نمیشی. گاهی انقدر از دست دیگران در حال فراری که حتی متوجه نمیشی یک آتش کوچکی در قلبت روشن شده. انقدر بی توجه میشی و انقدر در کوران زندگی گم میشی تا اون آتش خاموش میشه و ممکنه بعد از سالها بفهمی که چه کار اشتباهی کردی و صد دریغ که افسوس و آرزو برای برگشت زمان وجود نداره. اون وقت خودت رو سرزنش می کنی و همیشه یاد اون جفت چشمهایی هستی که چندین بار دیدیشون و بهشون توجه نکردی. حالا می فهمی که چرا اون چشمها همیشه تو رو یه طوری نگاه می کردن و تو بی هیچ توجهی ازشون گذشتی.

عشق مثل آتشی می مونه که تو دل آدم روشن میشه. گاهی انقدر سرگرم آرزوهای پوچمون هستیم که صدای فریادهای کمک دیگران و دوستانمون رو نمی شنویم چه برسه به اینکه بخواهیم به این شرر کوچک در پس زمینه های قلبمان توجه کنیم. هرچند ممکنه که به وجودش پی ببریم اما حاضر می شیم این آتش رو با دست خودمون زیر خاکستر کنیم. بهش توجهی نمی کنیم و یه روزی از خواب غفلت بیدار می شیم که خیلی دیره.

عشق نیاز به پشتیبانی داره. عشق نیاز به این داره که بدونی طرفت هم قدمی برات بر می داره وگرنه سر خورده میشی. اگر خیلی قوی باشی میشه گفت که آخرش انرژیت تموم میشه. دیگه نایی برات نمی مونه که بخوای دست و پا بزنی و اونجاست که دیگه می برری. دیگه می ایستی و حتی گاهی راهت رو کج می کنی که دیگه نبینیش. که دیگه باعث آزارش نشی. که دیگه چیزی رو براش تحمیل نکرده باشی و تنهای تنها خودت می مونی و دلت. آتش عشق رو هرگز نمیشه خاموش کرد و همیشه اگر که بی محلی یار و دست روزگار داغونت کرده باشه، بازم این آتش ماندگاره. حرارتش کم میشه اما هیچ وقت خاموش نمی شه. اون وقت زندگی مثل همیشه جریان داره. گریه می کنی. اشک می ریزی. افسوس می خوری. قلبت شکسته میشه و زندگی همچنان جریان خواهد داشت و اگر که انسانی قوی باشی، به هدفهای دیگه ات فکر می کنی بی او و در لاک تنهایی خودت فرو می ری. بقیه رو می خندونی و شاد می کنی اما اندوهی سهمگین توی وجودت تو رو هر روز می خورد و می کاهد. خودت هم می دونی ولی دیگران هیچ وقت نخواهند فهمید چرا که آنها در خنده های خویش غوطه ورند.

و زندگی به حیات خویش ادامه می دهد و من در این جاده زندگی چه زشت می دوم. قلبها شکسته می شوند و من می دوم. حسرتها به جای می مانند و من می دوم و می گذرم. شاهد رویش و برگ ریزان انسان ها هستم و شاید خویشتن نیز و می دانم که زندگی خواهد گذشت چه با من و چه بدون من. زندگی بی عشق جولانگاهی ست برای دوندگانی شاید چون من که می دوند و خط پایانشان افق است. هیچ گاه شاید نرسند مگر که آسمانی باشند. چون آسمان آبی.

Comments

خیلی قشنگ نوشتی و راحت مطلب را باز کردی ولی همه اینه بر میگرده به تعبیر ما از عشق.

با تيتر بالای وبلاگت خیلی حال کردم : «و جوانی ام که مثل یاد دارد می رود»

سلام.چقدر دير به دير مينويسي؟

hameye in ha vaseye in e ke adam hay mesle man hamyshe az eshtebah mitarsan, hamishe mitarsan ini ke alan dare ehsasateshoon o ghelghelak mideh eshgh nist balke ye ehsase zoodgozare makhsoose javoonie pas nabayad jeddi gereftesh.
injoory ye bare cheshmeshoono baz mikonan o
mibinan ke ...

با عرض سلام و خسته نباشید . اطلاعاتی می خواهم در مورد آدرس . تلفن و فاکس تمامی مراکز بزرگ تجاری و هتل ها و موزه های دوبی . ممنون از همکاری شما

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ