و چه درديست ميان جمع بودن...
با آنکه سم، کار خودش را کرده بود و از درون سلولهایش را متلاشی کرده بود اما با
ظاهری آرام و با مشتی گره کرده بر روی صندلی برای همیشه خفته بود. تکه کاغذی به
یادگار در جیبش مانده بود. روحش شاد.
"... و منم می دانم که هر آغازی را پایانی ست و پایان زندگی من اینجا و این
ساعت است. دیگر پاهایم نای و توان کشیدن جثه نحیفم را ندارند و بر گرده ام، روح
سرکشم بی تابی می کند. من تعلقی به این جا نداشته ام و نمی دانم به فرمان کدامین
خدای پای بر این قتلگاه محبت و کشتارگاه انسانیت گزارده ام.
می دانم که حرفهای مرا کسی دوست ندارد چرا که در زمان حیاتم نیز همگان مرا با
افکارم و زخمهایم تنها گذاشته اند برای همین سخنانم رو کوتاه کرده ام. من برای
همیشه تلخی های وجودم را در خویشتن خویش دفن می کنم و با خود به آرامگاه جاودانی ام
می برم. زندگی مجالی بود برایم تا بدانم که جز شیرینی ابدیت، تلخی فنا هم هست.
امروز بر زندگی ساده خویش خط بطلانی می کشم و دوستانم را با آرزوهاشان تنها می
گذارم. چرخ زندگی بی من نیز خواهد گذشت. اینک فقط سوگوار چشمهای مادرم هستم که هرگز
خشک نبودند. درود بر هستی و سلام بر آسمان هفتم.