« بدن خود را دوست داشته باشيم | Main | جوک باحال بخونيد، روحتون شاد شه »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

و چه درديست ميان جمع بودن...

با آنکه سم، کار خودش را کرده بود و از درون سلولهایش را متلاشی کرده بود اما با ظاهری آرام و با مشتی گره کرده بر روی صندلی برای همیشه خفته بود. تکه کاغذی به یادگار در جیبش مانده بود. روحش شاد.

"... و منم می دانم  که هر آغازی را پایانی ست و پایان زندگی من اینجا و این ساعت است. دیگر پاهایم نای و توان کشیدن جثه نحیفم را ندارند و بر گرده ام، روح سرکشم بی تابی می کند. من تعلقی به این جا نداشته ام و نمی دانم به فرمان کدامین خدای پای بر این قتلگاه محبت و کشتارگاه انسانیت گزارده ام.

می دانم که حرفهای مرا کسی دوست ندارد چرا که در زمان حیاتم نیز همگان مرا با افکارم و زخمهایم تنها گذاشته اند برای همین سخنانم رو کوتاه کرده ام. من برای همیشه تلخی های وجودم را در خویشتن خویش دفن می کنم و با خود به آرامگاه جاودانی ام می برم. زندگی مجالی بود برایم تا بدانم که جز شیرینی ابدیت، تلخی فنا هم هست. امروز بر زندگی ساده خویش خط بطلانی می کشم و دوستانم را با آرزوهاشان تنها می گذارم. چرخ زندگی بی من نیز خواهد گذشت. اینک فقط سوگوار چشمهای مادرم هستم که هرگز خشک نبودند. درود بر هستی و سلام بر آسمان هفتم.


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ