« جوک باحال بخونيد، روحتون شاد شه | Main | تنها ردپايي در برف به يادگار... »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

چهارشنبه سوري

بچه که بودم عاشق چهارشنبه سوری و دارت بازی و فشفشه بازی بودم. بر خلاف بقیه بچه ها که همیشه کلی غر می شنیدن از طرف مادراشون و یا اینکه اجازه بازی بهشون داده نمیشد  و بازم یواشکی میومدن، من همیشه آزاد بودم و مادرم زیاد سخت گیری نمی کرد. چیزی حدود 10 روز قبل از خود چهارشنبه سوری بساط خریدن وسایل و بازی های بعد از مدرسه تا قبل از اینکه هوا تاریک بشه با بچه های کوچمون همیشه به راه بود. من بچگیم رو تو خیابون بهار شمالی(قیطریه) گذروندم. یادش بخیر می دویدیم می رفتیم از سوپر دریانی دارت می خریدیم و کلی بسته کبریت. مسابقه می گذاشتیم که کی زودتر دارت می زنه و صدای دارت کی بیشتره و دارت کی بالاتر می پره وقتی به زمین می خوره. من دارتام رو خوب درست می کردم. با اون دستای کوچولو تند تند سر کبریتها رو می مالیدیم به دارتامون تا گوگردش بریزه توی میله. بعدش میخی رو که با کش وصل شده  بود به تنه دارت می نداختیم توی فضای باقی مونده میله و دارت رو پرتاب می کردیم بالا. نمی دونم شما هم ازین بازی می کردید یا نه ولی صدایی که اون دارت می داد جیگر آدم رو حال میاورد مخصوصا اون جرقه ای که از برخورد دارت با زمین به وجود می اومد.

واسه خودمون کلی مهندس بودیم. نوع کش و نوع میخی که باید استفاده می کردیم. اندازه طول میله دارت، کلفتیش و اینکه چقدر سابیدگی داره، چقدر گوگرد بریزیم و خلاصه تمام اینا رو باید محاسبه می کردیم تا بلکه بشه پوز بقیه رو زد. من دارتام خوب بود. صداش بلند بود. شتلق. هنوز چشمام رو که می بندم توی ذهنم صداش و صحنه هاش می آد. اون موقع مثل الان نبود که توی بهمن ماه هوا بهاری باشه. هوا تا انتهای اسفند، سرد سرد بود و گاهی که بازیمون به تاریکی می خورد  فشفشه بازی می کردیم. فشفشه گرون بود. زیاد نمی تونستیم بخریم ولی همون چندتایی که می خریدیم رو با چه اشتیاقی آتیش می زدیم. چه کیفی داشت. خنده هام رو می تونم تصور کنم توی اون بچگی خفه کننده من، این لحظات بیش از هرچیزی غنیمت بودن.

بساط ترقه هم به پا بود. از اونایی که می گذاشتن زیر سنگ و با پا می زدن روش می ترکید ولی من هیچ وقت خوشم نیومد از اونا. هیچ وقت نزدم در عوض یه تفنگ داشتم که توش از اون ترقه قرمزها و آبی ها می خورد و می زدم. اونم خیلی کیف می داد هرچند باید اعتراف کنم از ترقه های آبی رنگش کمی می ترسیدم چون صداش خیلی بلند بود و گاهی ممکن بود بعد از شلیک به دست صدمه بزنه.

شب چهارشنبه سوری بود، کل محله جمع شده بودن. تموم جوونای محله بودن. من اکثرشون رو می شناختم! چون قبلنا توی همین بلاگ نوشته بودم که یه تخته بسکتبال توی سربالایی خیابون بهار بود که اونا جمع می شدن و بازی می کردن و من و چند تا از دوستام رو هم گاهی بازی میدادن. خیلی جمعیت بود. پدر و مادرها هم اومده بودن. اون شب اصلا یادم نمیاد که پلیسی هم بود یا نه چون من غرق تماشای اون پسره بودم که نفت می کرد تو دهنش بعد فوت می کرد توی مشعل و کلی گر می گرفت و من چه قدر کیف می کردم. یه آتش بزرگ درست کردن و شروع کردن از روش پریدن. من دقیقا جایی رفته بودم که از نزدیک ببینم ولی در امان هم باشم. خیلی شلوغ بود و من تنها با یکی از همسایه هامون اومده بودم. در واقع همون جلوی کوچه خودمون بود. یادم میاد دختر و پسر خیلی بودن به همراه پدر و مادرها و از روی آتش وقتی که شعله هاش کمتر شد می پریدن. یادمه یه پسر جوونی بود به اسم "علی". پسر خیلی خوبی بود. اون و چند تای دیگه یه کار خیلی جالب کردن که البته خطر هم داشت ولی انجام دادن. یه قوطی رنگ رو طوری کار گذاشتن که منفجر میشد و پرتاب میشد به صورت مستفیم به بالا. یادمه ما بچه ها حس مهندسیم گل کرده بود می خواستیم یاد بگیریم که چطور میشه اون کار رو کرد و هیچ وقت هم نتونستیم چون چاشنیمون همیشه می چسید و قوطی 2 سانت بیشتر بالا پرتاب نمی شد. اونا هم بهمون نمی گفتن چون خطرناک بود.

اون شب چهارشنبه سوری برای همیشه توی خاطر منه. دارت بازی، فشفشه، خرج آتیش زدن، حال و هوای چهار شنبه سوری. به نظر من اون زمانا با اینکه زیاد هم قدیم نیست اما قابل مقایسه با الان نیست چون از ما گرفتن چیزهایی که حق ما بود. من چرا باید مراسم قاشق زنی رو یک بار انجام داده باشم یا دیده باشم و برادرم هرگز نفهمه یعنی که چه؟ چهار شنبه سوری یه جشن ملیه که ریشه در سنت ما  داره. میدونید چقدر چشمها می تونه توی اون شب که آتش درست کردن بهم دوخته بشه. چقدر پسر و دختر یک محل می تونن اون شب با هم آشنا بشن و از تنهایی دربیان؟ بزرگترها می تونن باز همدیگه رو ببینن و چه شادی به پا میشه؟ اینا رو از ما گرفتن و نتیجه اش فلاکت و نکبتیست که هر روز توش دست و پا می زنیم. زندگی رو برامون سخت کردن و من از خدایم می پرسم آخر چرا، چرا...

اینم برای یادگاری به بچه های قیطریه، خیابون بهار شمالی، کوچه حبیب اللهی که کلی توش آتیش سوزوندیم و شیطونی کردیم، سامی، سروش که هیچ وقت تو کوچه پیداش نمیشد، شهروز، نوید، سهیل، روزبه، علی، کامی که هر روز که می دیدیمش یه سانتی قد کشیده بود!، ارسطو، امیر، امید عشق فوتبال، سعید که همیشه پز می داد بهمون، مسعود که همیشه می رفت تو اعصابم!؛ بیژن با اون اسکیتاش که همیشه قلدری می کرد و مال کوچه ما نبود، و خیلی های دیگه. نمی دونم بعضیاشون کجان و از بعضی ها هم خبر دارم اما خاطرات خوب چهارشنبه سوری ها هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه. دیگه الان نه تخت بسکتبالی مونده، نه اون خونه ویلایی نه اون باغی که از درخت توت و شاهتوتش یواشکی بالا می رفتیم، نه خبری از تپه های متروک و پر از خاشاک قیطریه اس. حالا اتوبان هست، خونه های سر به فلک کشیده هست، آدمهای از هم غریبه هستن، بچه هایی که توی خونه چپیدن و دارن بازی کامپیوتری می کنن هست ولی صدای خنده های ما همیشه توی اون محله به یادگار خواهد موند. 12 سال قبل ما از اون محله بیروز اومدیم و توی این 12 سال به جرات میگم به اندازه انگشتهای دستم قیطریه نرفته ام! و هر بار رفتم گریستم. اونجا بوی بچه گیهای من رو میده که هیچ شباهتی به قیافه الانش نداره. خاطرات بچگی من رو زیر خروارها سیمان و گچ ساختمون سازی های انبوهشون برای همیشه مدفون کردن. حالا مطمئم که اگه یه روزی بخوام به بچه ام بگم اینجا بازی می کردیم باورش سخت خواهد بود که تپه خاکی بود و خونه های حداکثر چهار طبقه و بچه های شیطون.

Comments

you are lucky at least your neighborhood still exists even though it has changed,what about me that my place of birth (Abadan ) was almost all destroyed , and even after all these years it still hurts, I guess it is right, that you can never go home again !!!!

من یادمه کوچیک که بودم با بزرگترها میرفتم سر کوچه وای میستادم کلید میگذاشتیم زیر پامون فالگوش وامیستادیم میگفتن اولین حرفی که بشنوی میتونی تعبیر کنی آرزوت براورده میشه یا نه.

فرشيد عزيز، من خودم متولد آبادان هستم و حدود 9 ماهم که ني ني کوچولو بودم مجبور شديم به خاطر جنگ بزنيم بيرون.
هرچند که تهران جايي که من بزرگ شدم اما همه ميدونن احترام و کششي که خاک آبادان براي من داره چقدر زياده. خونم رو به جوش مياره و کلي ازش خاطره دارم به خاطر عيدهايي که اونجا رفتم.

حتما براي کسي که بچگيش رو توي کوچه پس کوچه هاي ايستگاه و بريم و باوارده و لينهاي 1 تا 15 احمد آباد و تانکي ها گذرونده سخته که ببينه چه بر سرش آوردن اما يادمون باشه آبادان هميشه آبادانه با بوي گازي که توي شهر مخصوصا خيابون پشت پالايشگاه پخشه و يا دختر سبزه با نمکش که به پسرا هميشه متلک مي ندازن و بازار اميري و شمشادهاي سرسبز خونه سازماني ها و خيلي چيزاي ديگه.
يه روزي دوباره مي سازيمش اين رو مطمئن هستم.

پژمان عزیزم
عید و سال نوت مبارک.

بسي لذت برديم ما!!

Salam Ostad
Sale no mobarak
ishala poraz piroozi barat baasheh

Areh rast migi dige un bu az kuchehai ghadi nemiyad va un safa nist shayad ham taghiir chehreh dadeh va ma nemifahmiim

آره عمو پژمان خلاصه اگر طلبه باشي مي تونيم با هم يه كورس بندازيم بره دارت
.
.
.
از نوشته ات لذت بردم
ياد روزهاي قديم انداخت من رو
ممنون
چقدر در اين گوشه ها يدنيا خاطرات مشترك در اذهان ما هست
اميدوارم فرصتي بيابيم روزي تا با هم دورباره خاطره بسازيم... در ايران عزيز...

دنتيست عزيزم
بگو انشالله...آرزوم اينه برگرديم ايران دور هم براي هميشه

sghl fi alh

سلام..من بچه خ روشنائی هستم.وقتی نوشته هات رو خوندم دلم گرفت یاد خیلی ها زنده شد کسانی که دیگه خودشون زنده نیستند امید که رفت تو دریا و برنگشت رحمان (همسایه دیوار به دیوار حسین آقا اگه یادت بیاد) میخوام یه رازی رو بهت بگم در مورد اون قوطی رنگها که میرفت هوا چون یکی از اونها من بودم اگه خواستی بگو تا بگم ..خاطراتمون سبز

سلام..من بچه خ روشنائی هستم.وقتی نوشته هات رو خوندم دلم گرفت یاد خیلی ها زنده شد کسانی که دیگه خودشون زنده نیستند امید که رفت تو دریا و برنگشت رحمان (همسایه دیوار به دیوار حسین آقا اگه یادت بیاد) میخوام یه رازی رو بهت بگم در مورد اون قوطی رنگها که میرفت هوا چون یکی از اونها من بودم اگه خواستی بگو تا بگم ..خاطراتمون سبز

سلام..من بچه خ روشنائی هستم.وقتی نوشته هات رو خوندم دلم گرفت یاد خیلی ها زنده شد کسانی که دیگه خودشون زنده نیستند امید که رفت تو دریا و برنگشت رحمان (همسایه دیوار به دیوار حسین آقا اگه یادت بیاد) میخوام یه رازی رو بهت بگم در مورد اون قوطی رنگها که میرفت هوا چون یکی از اونها من بودم اگه خواستی بگو تا بگم ..خاطراتمون سبز

آقا میگم چرا یکهو 3 تا با هم آمد؟؟شرمنده

آقا میگم چرا یکهو 3 تا با هم آمد؟؟شرمنده

سلام من وقتي حرفاي شما رو خوندم به شدت دلم گرفت چون من الا ن 7
ساله كه اومدم قيطريه كوچه

قيطريه خيلي عوض شده

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ