تنها ردپايي در برف به يادگار...
وقتی کسی رو دوست داری باید خیلی چیزا رو هم فدا کنی. گاهی ممکنه به خاطرش
ضربه بخوری و یا از اصولت برگردی اما انجامش میدی به خاطر اینکه دوستش داری. چون
طاقت یه لحظه ناراحتیش رو نداری و بهش عشق می ورزی. وقتی کسی رو دوست داری به خاطرش
تلاش می کنی ، حاضر می شی در بدترین شرایط ادامه بدی فقط برای اینکه موفق باشی برای
اون و برای خودت و برای" ما" یی که ساختید باهم؛ قدم به قدم. پا به پا. با هم بودن
صبوری می خواد. با هم بودن از خودگذشتگی می خواد، چشم پوشی می خواد، باید خیلی حرفا
رو سخاوتمندانه رد کرد. خیلی وقتا باید سکوت کرد. حتی گاهی ممکنه که دلت رو بشکنه
اما باید در تنهایی گریست و به رو نیاورد.
همه این کارها رو می کنی که یه رابطه مستحکم بسازی. که وقتی همه رفتن حتی صمیمی
ترین دوستات اون پیشت باشه و وجودش یه زندگی باشه برات. نفس کشیدنش مثل نسیم
بهاری به وجدت بیاره و تو شب تنهاییت رو بتونی باهاش قسمت کنی و تا روز کار و تلاش
و سپیده دم انقدر سرشار از انرژی بشی که جوابگوی تمام آدمهای اطرافت باشی. توی عصر
دود و ماشین مثل اینکه همه باورمون شده که آره عشق واقعی نیست. مثل اینکه واقعا
باورمون شده که نمیشه فداکاری کرد. نمیشه سنگ زیرین آسیاب بود. نمیشه غرور رو زیر
پا گذشت. نمیشه گاهی با تمام خودپسندی، کاری برای یار و مونست انجام بدی. دیگه
نمیشه شبها تا صبح براش گریه کنی و خیلی چیزایی که فکر می کنیم میشه فقط
توی کتابها پیدا کرد.
وقتی یه نفر پیدا میشه که از صمیم قلب دوستت داره، باورت نمیشه. اذیتش می کنی. دوس داری
باهاش
کشتی بگیری. احساساتش رو قلقلکش می دی تا ببینی چقدر ظرفیت داره. که بفهمی چقدر
دوستت داره. این مالیخولیای زنهای سرزمینی ست که من در آن رشد کردم و در آغوشش پرورش یافته
ام. کسی
محبت و عشق رو به خاطر ذاتش نمی خواد. هر چی که هست بده و بستونی در کاره. ناز می
کنی، تحت فشار قرار می دی، دلش رو می شکنی، با احساساتش بازی می کنی، غرور مردونش
رو زیر سوال می بری و پیشت خودت سرمستی که چه فاتحی که بازم می آد به طرفت. که بازم
توی چنگالت مثل یک اسیره. مثل یک پرنده در قفس. اما افسوس که نمی دونی چطور پرهای
بال امید و جوانی رو پرپر می کنی. به کارت ادامه می دی تا اینکه ذله اش کنی. تا
اینکه تمومش کنی. تا اینکه شاهد جون کندنش باشی.
اما یه روز که از خواب بلند میشی، می بینی دیگه نیست. می بینی بی صدا رفت. بی هیچ
پیغامی. بی هیچ نشونی. پرس و جو می کنی. به این در و اون در می زنی. گریه می کنی.
شیون می زنی. حس می کنی یه چیزی توی زندگیت کم شد. دیگه اون نیست که نازت رو بخره.
دیگه کسی نیست که بتونی بهش دستور بدی و اون هیچ نگه.دیگه کسی
نیست که حاضر باشه برای تو هر کاری بکنه. ممکنه اولش بگی بی خیال می رم سراغ یکی دیگه.
کس دیگری رو پیدا می کنم. بقیه رو امتحان می کنی ولی خودت می فهمی که یه چیزی توی
قلبت نمی گذاره. انگار که گم کرده داری. اون وقت بعد گذشت ماه ها، می فهمی که اشتباه
کردی. می فهمی که گمشده ات رو که پیدا کرده بودی برای همیشه مدفونش کردی. این بار
خودت به دنبالش می ری. با پای برهنه. دیوانه وار و می پرسی و می گردی شاید که نشانی
پیدا کنی. هر شب قبل از خواب یاد خاطرات گذشته میفتی و اشک می ریزی. نامه هاش رو می
خونی. یاد خنده هاش می فتی. یاد اینکه چه لحظات خوشی داشتین و قدرش رو ندونستی. اون
موقع می دوی و می دوی و بعد متوجه می شی که مدتهاست که گل پرپر شده ات، رفته است.
مدتهاست که بی صدا ،بی هیچ ردپایی رفته است. یاد روزی می افتی که اولین بار به
چشمهاش خیره شدی و او در سکوت مطلق بود و تو با یاد او شبها و روزها را می گذرانی
به امید آنکه بار دیگر شوق جوانی را در کلماتش دریابی.
زمان جلاد بی رحمی ست که به تو می فهماند، همدم تو سالها پیش سلاخی شده است.
دیگر دیر است. اینک این تویی و خویشتن پر تعفن خویش. آخر چرا؟
Comments
ghashang bud o dorosteh.....balaeh ye ruzi miyad ke digeh UN nist ke nazeto bekhareh......
Posted by: Amir-rey | March 18, 2004 08:20 AM
گفتی و داغ دلمو تازه کردی...همش درسته،به خاطر حس قشنگت بهت تبریک می گم.خب البته هر کسی این روزا رو دیده باشه می فهمه چی میگی.کاشکی قدر همدیگرو می دونستیم
موفق باشی
Posted by: بهار | March 18, 2004 11:49 AM
doroste , hamash doroste am koliyat nadare gahi oghat bazi raftarha reaction amale tarafe moghabele o in reaction ha do tarafe mishe o bozorg mishe o akharaesh ham ...
Posted by: paniiz | March 19, 2004 12:50 AM
پانيز جان
توي دنيا چي کليت داره که اين يکي داشته باشه. براي اونا گفتم که ياد نگرفتن سنگ زيرين آسياب باشن. صبوري و فداکاري کار هر کسي نيست.
Posted by: پژمان | March 19, 2004 01:41 AM
salam rast migid kamelan doroste manam asheghe yeki hastam khoda kone ke hichvaght az dastesh nadam oon vaght mimiram bekhoda mimiram
Posted by: sheila | March 19, 2004 02:17 AM
خیلی زیبا و با احساس نوشتید. البته این مطلب در مورد هر دو طرف در یک زندگی مشترک صادقه.
Posted by: نادر | March 19, 2004 02:38 AM
salam
vaghean neveshtehaye jalebi bod
kash hame mesle shoma fekr mikardan.bye.
Posted by: katrina | April 26, 2004 02:10 AM