« 13 به در و از این حرفا.... | Main | انجمن حمايت از خوانندگان وبلاگ »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

سیزده به دری که به 14 به در هم تبدیل شد!

حدودای ساعت 4 بعد از ظهر بود که دوستم به من زنگ زد و گفت بریم سیتی سنتر خرید که می خوایم بزنیم به کوه و کمر! بعد از اینکه کل سیتی سنتر رو بار زدیم، با 2 تا ماشین و 5 نفری راهی جایی شدیم که قرار بود بعضی ها  آدرسش رو  بدونن ولی نمی دونستن! همه سیزده به در رو از صبح می رن ما اذان مغرب حرکت کردیم!سر و ته امارات رو اگه بخواید سفر کنید، من فکر می کنم چیزی حدود 4 ساعت طول بکشه و نه بیشتر و ما برای رسیدن به مقصد دقیقا شش ساعت تمام توی راه بودیم.  کون من یکی دیگه زگیل زد و خلاصه کلی خسته شدیم. چندین بار راه رو گم کردیم و مجبور شدیم توی جاده وایسیم و از بقیه بپرسیم. تصور کنید یه جا ایستاده بودیم که سگ هم پارس نمی کرد چه برسه اینکه آدمیزاد بخواد ازش رد بشه ولی از فرصت هم استفاده می کردیم و انواع و اقسام عکسها با شکلکهای مختلف از خودمون وسط خیابون انداختیم. بساطی داشتیم خلاصه واسه پیدا کردن این جای سرسبزی که همه فقط اسمش رو شنیده بودن و کسی آدرسش رو بلد نبود. جالبه توی امارات کوه هم دیدیم! یه جایی از جاده فقط خاک و سنگ بود و 2 طرف کوه! عین این فیلمهای ترسناک و درختهای عجیب و غریب با شاخه های عجیب تر. خیلی راحت می شد تصورشون رو کرد که یه هیولایی هستند که البته باعث کلی مسخره بازی ما هم شد. شانس آوردیم پنجر نکردیم وگرنه احتمالا شوخی شوخی خایه ها همون وسطا پاپیون میشد!

دیگه خسته شده بودیم بس که توی راه این ور و اون ور می رفتیم. از رسیدن به محل مورد نظر هم دیگه پشیمون شدیم گفتیم بسه دیگه الافی کنار ساحل می شینیم و بساطمون رو باز می کنیم. شانس بد ما اون شب طوفانی بود. کنار ساحل ماشینا رو پارک کردیم و همچین که اومدیم بساط رو باز کنیم، شن و ماسه بود که توی گوش و چشم و حلق بینیمون فوران کرد و گفتیم عمرا اینجا نشه یه آتش روشن کرد چه برسه به بساط کباب و خوابیدن. نمی دونم دیدید توی این فیلما که یه عده ای گم شدن و خلاصه هیچ امیدی به رسیدن نیست و وسط جاده های تاریک سردر گم هستن یهو یه جای سر سبز و به قول معروف آبادی دیده میشه دقیقا سناریو ماست. دیگه همه عصبی شده بودیم و کلی حالمون گرفته شده بود. کلی خرید کرده بودیم و کلی گوشت خریده بودیم و اگه نمیشد اون وقت نافرم میشد. به هر حال جاده رو بعد از چند بار برگشت و لول خوردن برای پیدا کردن جا، ادامه دادیم که یهو سرسبزی نمودار شد. هوا خنک تر شد و ما رسیدیم. گل از گل همه شکفت.( بی ادبیش رو بگیم می تونم بگم دقیقا نیشمون تا بیخ کونمون باز شد از خوشحالی). چه جایی و چه اب و هوایی. یه طرف ساحل و دریا. یه طرف تقریبا کوه مانند. بساط باربیکو و کباب هم به راه. چمن و تاب بازی و خلاصه زندگی.

ساعت 12 شب بود و همگی گرسنه؛ سریع وسایل رو خالی کردیم و بساط کباب رو چیدیم و عین یه شیر گرسنه با اشتهای گاوی افتادیم به جون مرغ و گوشت های کباب شده. حالا بخور کی نخور. بعد از روفیدن سطح میز، یکی از دوستان خسته بود و رفت توی ماشین خوابید و یکی دیگه هم که حسابی خورده بود و مست بود اونم خوابید و موندیم ما 3 تا جونور روی یه زیر انداز بدون رو انداز توی اون هوای طوفانی و شب بیداری تا خود صبح. باد به شدت می وزید. خوشبختانه هوا برای من زیاد سرد نبود. ما تا خود صبح چرت و پرت گفتیم و خندیدیم. هرچی که دم دستمون میومد و پایه بودیم بخوریم نصفه شبی می زدیم توی گوشش. من انقدر اون شب خندیدم که دل و روده ام درد گرفت. دم دمای صبح شد. نماز رو که خوندم تازه داشت هوا روشن می شد و فقط خدا می دونه چه صحنه زیبایی بود. خوشبختانه من توی بی خوابی همیشه رکوردارم و باعث تعجب بقیه می شیم برای همین بر خلاف دو دوست دیگرم که بی خوابی اذیتشون کرده بود من اصلا خوابم نمیومد و می توسنتم با تمام حواسم این لحظه رو ثبت کنم. هوا داشت روشن می شد. طوفان فروکش کرده بود و باد ملایمی می اومد. هوا خنک. در قسمت غربی صخره های بلند. رو به رو دریای آبی و کم موج و با صدای آرامش بخشش. من روی تاب نشستم و آروم تاب می خوردم. بوی بهار رو حس کردم. صدای پرنده ها می اومد. آسمون لاجوردی شده بود و اولین اشعه های خورشید رو دیدم. چمن های سبز و خوشکل و درختهای نخل. اصلا نمی دونم چطور میشه برای شما توصیفش کرد. من با تک تک سلولهایم این لحظات رو ثبت کردم. حتی یه دونه ماشین هم از خیابون رد نمیشد و فقط ما اونجا بودیم و یه گروه چند نفری دیگه که چند متر اون طرف تر بودن. انگار که ساحل و دریا و کوه و صخره ها همش مال خودم بود. یه عالمه عکس گرفتم.

در امارات پیدا کردن چنین جایی که مثل بهشته واقعا جای تعجب داره. همه خوابیده بودن و من کمی قدم زدم. از زیر درختا رد می شدم و صدای پرنده ها میومد. امان از دست این کلاغا که می خوان جفت پیدا کنن با قارقارشون مزاحم بقیه میشن! رفتم گیتارم رو آوردم و نشستم روی تخته سنگی رو به دریا و تمرین کردم. انگار که داشتم پرواز می کردم. دریا روبه روی من و صدای تلنگ تلنگ گیتار توی گوشم. اوج اوج بودم. فکر می کردم از اون پرنده ای هم که داره پرواز می کنه بیشتر احساس سبکی می کنم.

بچه ها کم کم بیدار شدن و حالا که همه سر حال بودن و چشمامون وا شده بود، دیدیم واویلا هنوز نصف غذاها مونده. نمی خوام جزئیات خوردنمون رو بگم چون مجالش نیست فقط می تونم بگم که اون روز خرج من ،شد یک پنجم خرج کل غذای من در یک ماه! و انقدر ما به زور کباب و مرغ خوریدم که همه چیز رو دیگه مرغ می بینم! شنیدید که میگن ایرانی ها در خوردن یه چیزین ما این رو به بقیه ثابت کردیم . 4 تا سطل آشغال دورمون تا کله پر آشغال شد و انقدر خوردیم که من احساس گاو در حال چریدن بهم دست داده بود.البته گاو از نوع گوشت خوارش. هاها... سیخ های کباب یه چشم بهم زدن فتیله میشد و میوه و نوشابه و خیارشور و ماست و اصلا افتضاحی بود. خلاصه اینکه اگر کسی از ما فیلمبرداری می کرد می تونست بگه قوم تاتار که می گن بازماندها هاش همین ها هستند.

بچه ها تنی به آب زدن ولی من تا زانو بیشتر توی آب نرفتم. آبش خیلی زلال بود. چقدر تاب بازی و مسخره بازی درآوردیم.تازشم با یه اسب خوشکلم عکس انداختم. اسبه همش چشم تو چشم من می نداخت! خیلی اسب نازی بود. بعد از ظهر بود که دیگه سر ماشینا رو کج کردیم طرف خونه و من حسابی آش و لاش بودم و صدام هم مثل بقیه گرفته بود بس که دود کش کرده بودم. 13 به در به یاد موندنی شد. هرچند به دلیل نبود برنامه ریزی کلی وقتمون تلف شد و کلی غذا هم تلف شد.می دونم یه روزی این عکسها رو می بینم و میگم یادش بخیر عجب سیزده بدر و چهار ده به دری شد سال 1383. بچه ها دست همگیتون درد نکنه. خیلی خوش گذشت. آماده شدم برای بقیه سال.  و دیگه اینکه وقتی مدتی از اتاق دانشجوییم دور میشم دلم حسابی براش تنگ میشه. تک تک رنگدانه های دیوار این اتاق خاطرات من رو از غربت درش ثبت کرده و هیچ جا مثل یه خواب راحت توی خونه خودم آدم نمیشه. اینجا  به نوعی خونه من شده.

Comments

hal kardam ba safareton hezarta

سلام من محمد هستم . وبلاگ نی ریز بی رو که یادت می آد .. حالا وب سایت نی ریز آنلاین هم اومد به من هم یه لینکی بده در ضمن من لوگوی تو رو تو وب سایتم گذاشتم

آقا پژمان تو که قصد نداری عکس بزاری اینجا چرا دهن ملت رو آب میندازی ؟! اون دفعه هم قول دادی عکس مراسم دانشجویی رو بزاری ولی مثل اینکه سر کاری بود!

جالب بود اینجور سفرها خیلی خیلی خوش میگذره

تولد صبح دیدنیه اونم کنار دریا.......فکر کنم باید پیش یه دکتر رژیم هم بری همراه دوستات..

مبارک است وبلاگ تکونی و نو شدن این یه وجب خاک اینترنت ....وبلاگت خوشگل بود خوشگل تر هم شد...خودت چطوری؟خودتم خوشگل شدی؟؟مممم

عكس بده بياد

چیستان به سبک پژمان : اون چیه که شل و نرم است وقتی بخوریش سفت و خیس میشه میشه؟(صورتی و قهوه ایش هم هست)

ehem, bozorgan va OGHALA migan har chi adame dars nakhoone nesbatan khenge ke konkoore iran ghabool nemishe , jaye hesabi ham rash nemidan,va mamanesh ham ghablan baraye hameye daro hamsaye CHOSI umade ke pesaresh(dokhtaresh) DANESHMANDe vali yoho KHIT shodan, babash ham maye dare , baraye MASALAN edameye tahsilat ke pas az fogh gereftan dar un RAVESH az tahsilat be andazeye MORGHABI savad dare, mire dubai ya ghebres, khob in ke haghighate , mikhastam az agha pejman beporsam ke CHERA INJOORIE ?

دوست عزيزي که با نام کسري کامت گذاشته بايد بگم اکثر حرفات درسته ولي هميشه وقتي مي خواي کسي رو بفهمي چند مرده حلاجه از سوادش و کارهاش بپرس اون وقت معلوم ميشه.
هرچند بگم دانشگاه هاي ايران يه زماني دانشگاه بود الان وقتي با صدهزار تومان سوالات پايان ترم رو از استاد مي گيرن فکر نمي کنم بشه ديگه به چنين دانشگاهي باليد.
خوش باشي.

salam webloge kheili khoobi dari mikhastam age ejaze bedid oon matlabe ghablitoon ** ye rooz mizad ke ghorooreto bayad shkanio** bezaram too blogam??
be man sar bezan

salam bacheha shoma dar bareye daneshgahe ghebres etelaat darid ya age nadarin web midonid ke be man bedid?? tax byye

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ