از نامه های سهراب سپهری. تهران 14 شهریور 1341
" ... اين روزها كمتر ميخوانم. با كتاب خواندن
چندانهمراه نيستم. هنگامي كتاب ميخوانيم كه در حاشيه روح خودمان هستيم.
برخورد ما با كتابزماني دست ميدهد كه شور نگاه كردن را از دست دادهايم.
هرگز در چهرة مردي كه سر دركتاب دارد طراوت نديدم. ساختههاي ذوق و انديشه
بشر، همه در كرانه زندگي هياهو به راهانداختهاند، وگرنه ميان جريان، ما با
جريان يكي شدهايم و صدايي نيست.
ديري است بيشتر وقت خود را در خانه ميگذرانم. از برخوردهاي با اين و آن
كاستهام.اگر ياران مثل درخت بيد خانه ما كم حرف بودند، هر روز به ديدنشان
ميرفتم. گاه يك قطرهآب كه روي دست ما ميافتد از همه ديدارها زندهتر
است. براي طراحي چند روزي را بهكوهستان خواهم رفت. و پس از بازگشت، ميان
رنگهاي خودم خواهم نشست.
... همه چشم براهتان هستيم، برگرديد، در غرب خوبي نيست."
Comments
چون خیلی سهراب رو دوست دارم . ...دیگه من چی بگ همین دیگه سهراب رو دوست دارم ، برای اولین بار تهیج به نظر دادن شدم .حالا . جدی نگیر..محض خالی نبودن عریضه تبریک سال نو هم اضافه می شود
Posted by: saba | April 6, 2004 09:51 AM
جيگر سايت جيگرکي ها طرفدارت شده ! نوشته هاي انديشمندانه را کم کن بيشتر بهت علاقه نشون بدند...!!!!
Posted by: عاليجناب منتقد | April 6, 2004 03:49 PM
من زیاد حرف نمی زنم به دیدن من بیا...
Posted by: نبات | April 6, 2004 07:35 PM
salam javooni hame ma dar iran dare mese bad miri daran footesh mikonan
Posted by: SHIMA | April 7, 2004 07:28 PM
سللم آبجی
Posted by: آبجی زهرا | April 18, 2004 04:05 PM
امروز تولد سهراب است و من خیلی خوشحالم که تونستم در این روز وب لاگ شما را ببینم
Posted by: iran 110 | October 6, 2004 09:20 PM
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زود تر چیزها را ببینیم
ببین ، عقربک ها ی فواره در صفحه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
( و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
وباران تندی گرفت
و سردم شد ، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد )
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسیم از شهرهایی که خاک سیا شان چراگاه
جر ثقیل است
مراباز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر
معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطلاک
فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد ، صدا کن مرا
و من ، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو ، بیدار
خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم ، و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم ، و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای
کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس
آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
Posted by: iran 110 | October 6, 2004 09:28 PM