پژمان کيست؟
امشب می خوام بنویسم برای ثبت لحظه ای مهم از زندگیم. هرچند که تا الان هرچی توی
این بلاگ در این 2 سال و اندی نوشتم گوشه هایی از زندگی حقیقی من بود ولی می نویسم
تا بار دیگه جز خاطرات خودم مکتوب بشه که هیچ وقت یادم نره.
مدتیه معده ام درد گرفته. به واقع همین سلامتی نیمه ای هم که توی غربت داشتیم به
خطر افتاده. غربت اعتماد به نفسم رو از من گرفت. من رو شکننده تر از پیش کرد و
اینکه تمام شالوده زندگی من رو عوض کرد. امشب از خودم می پرسم چرا این پروسه مرتبا
در زندگی من اتفاق می افته. شدیدا اعتقاد دارم که چیزی می خواسته برای من مشخص بشه و
یا من درکش کنم که همیشه ازش طفره رفتم و فکر می کنم این زمان، اون جرقه نهایی افتاد
همون طور که اسفندماه سال 1379 جرقه ای برای من روشن شد.
به توانایی هام فکر می کنم. به اعتماد به نفس و قدرتی که دارم و مدتیه ازش استفاده
نکردم. نه دروغ گفتم. مدتی نیست. شاید تمام عمرم ازش استفاده نکردم. بچگی و نوجونی دست
خودم نبود. وقتی که بچه هستی و وقتی که نوجون می شی شالوده ات با آموزش درست و
خانواده که نقش بسیار مهمی داره شکل می گیره و صد البته اجتماع دور و برت. وقتی
آموزش و پروش جایی که زندگی می کنی مخرب ترین آموزشها باشه و چیزی به نام پرورش روح
و شناخت آدمی درش وجود نداشته باشه، وقتی خانواده نا آرام ترین جای ممکن برات باشه
و وقتی با جامعه در تضاد و ناهنجاری کامل باشی هیچ وقت رشد نخواهی کرد. اتفاقی که
برای من افتاد. نمی خوام هیچ کدوم رو سرزنش کنم چون زندگی به من یاد داد که هیچ وقت
نباید شکایت کرد. اصلا مهلت و مجال شکایت نیست چون زمان می گذره و یا شاید اصلا حق
نداری شکوه کنی و یا اینکه اصلا چنین لغتی در قاموس مردان بزرگ به معنای تمام کلمه
وجود نداره.
در بچگی و نوجوانی هر کاری رو که شروع کردم بهترین بودم. کلاس ژیمناستیک که
رفتم در کمتر از سه ماه در مسابقات مدال آوردم. کلاس بستکبال می رفتم. یادم می آد
یه بار مربیمون صدام کرد گفت پژمان بیا با فلانی مسابقه شوت 3 امتیازی بگذار. طرف
از کله گنده های اونجا بود. من با اون جثه ریز و تنها 2 ماه تمرین بردم. از 20 تا
شوت، عین20 تاش رفت تو گل. کف کردن! مربیمون می گفت ادامه بدی حتما یه چیزی میشی.
بسکتبالم مثل ژیمناستیک ول شد. کلاس شنا می رفتم. از میون ما چند نفری انتخاب شدن
برای تیم واترپولو من هم توشون بودم. تمرین های واترپولو هم بعد از مدتی به فراموشی
سپرده شد. مسابقات داخل مدرسه، کاردستی، نقاشی و خلاصه هر چیزی یه مقامی می آوردم.
درسم هم خوب بود. اما هیچ وقت کاری دنباله نداشت. به دلایل مختلف ول میشد. تنها 4
ترم غیر متوالی رفتم کلاس زبان. یه روز یادمه معلمم بهم گفت خاک بر سرت که نمی خونی
اگه می خوندی تا الان تافل هم گرفته بودی. راست می گفت من خیلی سریع یاد می گرفتم.
وقتی بقیه جون می کندن تا تمرین حل بکنن من با معلمم ته کلاس انگلیسی در حد اون
موقعم بلغور می کردم. اما هیچ وقت جدی دنبالش نکردم.
کلاس خطاطی می رفتم. باز 3 ماه بیشتر نبود که یادمه استادم گفته بود این پسر یه
اعجوبس. حتما باید ادامه بده. اما هیچ وقت کلاس خطاطی هم ادامه پیدا نکرد.و خیلی
چیزای دیگه. تنها دلیلی که باعث می شد من ادامه ندهم نبود اعتماد به نفس و توجه
بود. هیچ وقت تشویق و یا اصراری بر ادامه کار وجود نداشت و من هم در دنیای آشفته
اطرافم غرق بودم. من مثل دیگران نبودم و همین باعث ایزوله شدن من شد. هر روز دورتر
از بقیه شدم. دورتر از همسن و سالهایم و در تنهایی عمیق و وحشتناکی فرو رفتم.
تنهایی که از همان ابتدا وجود مرا مثل خوره می خورد و عذابم می داد و ازش وحشت داشتم.
در کودکی و نوجوانی از بسیاری چیزها وحشت داشتم و تمامی آنها به سرم آمد. هر چیزی
رو که دوست داشتم به نوعی از من گرفته شد بدون آنکه حق انتخاب داشته باشم انگار که
خدای من می خواست مفهومی رو به من القا کنه. اینکه هیچ چیز رو انقدر دوست نداشته
باشم. وقتی فکرش رو می کنم می بینم هیچ چیزی نبوده که دوست داشته باشم و از دست
نداده باشم. این اتفاق هنوزم برام می افته. نوجوانی دوران سخت تفکر و شناخت دنیای
وارونه بیرون بود. هم سن های من در یه وادی دیگه بودن. دغدغه های من چیزهای دیگری
بود. نه اینکه دغدغه های اونها رو نداشته باشم بلکه نیازهای مهم تر و جداگانه تری
هم داشتم که چون هیچ گاه ارضا نمی شد به نوعی مرا به خود سرزنشی تمایل می داد چرا
که فکر می کردم مقصر هستم و یا اینکه بسیاری مواقع هیچ راه فراری نداشتم و هیچ کس
نبود که بشه ازش راهنمایی خواست.
بزرگتر که شدم با دنیای اطرافم بیشتر ارتباط برقرار کردم مخصوصا بعد از خدمت
سربازیم. سربازی ضربه بسیار عمیقی بر پیکره من وارد کرد چرا که اونچه می دیدم با
خوی انسانی در یک سوی و جهت نبود و من رو بیش از پیش آزرده می کرد. اسفند 79 اولین
جرقه های خودشناسی در من زده شد و من شروع به رشد کردم و از لاک خود بیرون اومدم.
ترقی بسیار زیادی در کارم کردم ولی کماکان از تنهایی رنج می بردم. بعد از مدتها در
سن 22 سالگی به آرزوی بچگی خود رسیدم و از جامعه ای که همیشه ازش فراری بودم کوچ
کردم به دیاری که می بایست تجربه های زیادی اندوخته می کردم. غربت و تنهایی بیشتر
تا سر حد مرگ و آزمایشهای بیشتر و در جا زدنهای مکرر.
وبلاگ، یکی از مهم ترین پدیده هایی ست که در زندگی من رخ داد و اینک بعد از دو سال
و اندی می تونم بگم عامل دومین جرقه در وجود منه. شبهای تنهایی. شبهای گریه. شبهایی
که تا صبح خوندم و نوشتم. از عقاید دیگران مطلع شدم و فکر می کنم مفهومی نسبی از
زندگی رو برای خودم به دست آوردم. متاسفانه توی این 2 سال به شدت تحلیل رفتم اما
فکر می کنم به تمام داغون شدنش می ارزید. حالا دیگه هر مطلبی رو نمی خونم. حالا
دیگه هر وبلاگی رو نمی خونم. دیگه به خیلی چیزای که برای خیلی ها دارای اهمیته و
برای من حل شده س فکر نمی کنم. یاد گرفتم که خیلی ها و خیلی ها فقط حرف می زنند و
شکایت می کنند. انقدر در خودشون گم شدن که فکر می کنن فقط باید شکایت کنن. یاد
گرفتم که نباید دیگه به کسی گفت "رفیق شفیق، حال دلت چطوره" چون انقدر توی مادیات و
روزمرگی گم شده و داره عین سگ می دوه که فرسنگها از انسانیت فاصله گرفته. دیگه
ازشون دل خور نمی شم. فقط سعی می کنم تا اونجا که می شه براشون سنگ صبور باشم.
اینها هیچ وقت نمی خوان بفهمن که چی کار دارن می کنن. من هم دیگه وقتی برای یاد
آوردی خود درونشون بهشون ندارم هرچند که خیلی هاشون هم نمی خوان به یاد بیارن از
کجا اومدن و قراره به کجا برن.
یکی ازدواج کرده و غمباد گرفته که با مشکلاتش چه کنه. یکی خودش رو توی درس خفه
کرده. یکی همش دنبال پوله. یکی فقط کار می کنه و کار و مشکل اینجاست که هیچ کدومشون
هم نمی دونن چه می کنن و هیچ کدومشون راضی نیستن و از زندگی دل خوشی ندارن.مشکل
همین جاست. آرمانهای هر انسانی فرق می کنه اما یادمون رفته که باید با شادی و غم
بود. "بودن یا نبودن" واقعا مساله است. اینکه از "بودن" لذت ببری حتی اگر در ته
مشکلات و بدبختی روزمره باشی. یه مدتی فکر می کردم میشه از طریق نوشتن این چیزا
کمکی کرد. بعد دیدم جالبه اونا هم که می نویسن بازم مشکل دارن یعنی طرف می نویسه
چیزی رو که خودش اعتقادی به عملش در زندگی نداره. اینجا بود که چالش بعدی من شروع
شد. همون خودشناسی دوم اینکه پژمان کیست. آیا پژمان هم بوی کثافت و لجن مرداب
زندگیی رو میده که قراره توش بدوه و ناراضی باشه؟ یا اینکه یه تفاوتی وجود
داره. جواب این سوال شاید به نوعی همین 2 سال طول کشید با تمام کش و قوساش. حتی
سلامتی من هم سرش به خطر افتاد ولی آخرش به جواب رسیدم.
به یمن توانایی هایی که دارم و همیشه در کمترین زمان به بالاترین موفقیت ها
رسیده ام این بار نیز فکر می کنم زودتر به نتیجه رسیده ام. من ترس بسیار زیادی از
تنهایی داشتم و ترسهای دیگه ای که در این مدت در همه اش قرار گرفتم و اکنون به این
نتیجه با تمام سلولهای بدنم رسیده ام که دیگه ترسی وجود نداره. دیگه دویدنی وجود
نخواهد داشت. عقل و احساس من در نهایت خودشون آشکار می شن. هوش و استعداد رو برای
به دست آوردن قوت روزمره استفاده می کنم و احساس رو برای تبادل مهربانی و حقیقت عشق
با دیگران.
احساس سبکی می کنم. اینجا فایلی دارم به نام "آرزوهای من". وقتی بازشم می کنم می
بینم که تا این زمان به همه اش رسیده ام. هنوز راه طولانی در پیشه که باید آرام و
با صبر به پیش رفت. چند روز دیگه تولدمه و من هدیه اش رو پیشاپیش از خدایی که برای
خود دارم دریافت کرده ام آن هم از طریق پژمانهای درونم. اینکه میگویم پژمانها چون
در من روح های بسیاری حلول می کنند. رقصنده، گریان، با اعتماد به نفس و باهوش، خنگ
و دست و پا چلفتی، احساستی و حتی قاتل! همه شان را الان می شناسم. من می دانم از
زندگی چه می خواهم و آن را در قلب خویش حک کرده ام. امیدوارم روزی که پرواز ابدی می
کنم با لبخندی حاکی از رضایت به همراه باشه.
کارهای بزرگی در پیشه و باید انجام بدم چون اگر انجام ندم باز به فلاکت می افتم.
آروزهایی که برای دیگران دارم و باید به انجام برسه و به حقیقت بپیونده. بهای گرانی
برای دومین جرقه زندگی ام دادم و آن گذر زمان ست اما شاید اگر بخواهم خوش انصاف
باشم باید بگویم بهای ناچیزی بود. دوران حرفهای بی خود و چرند و خرده گرفتن از این
و آن و زمانه و روزگار تموم شده. برای من، فصل شکوفایی نزدیکه. این هم برای بانوی
رویاها، بودن با من و زندگی کردن با من سخت است. اگر تو نیز طاقتش را نداری خود را خلاص
کن اما اگر ماندی تمام شوقها نثارت خواهد بود. این مطلب را نوشتم وقتی که بی پول ،
تنها، خسته، بیمار و رنجور در کشاکش روزگار به محک گذاشته شده ام. دیگر به حرفهای
دیگران فقط گوش می دهم و حرفی نمی زنم. دوران مفعول بودن گذشته است. دوران پشتکار
اغاز شده. به امید روزهای پیروزی و سرمستی. برایم دعا کنید با عشق.
Comments
برات از صميم قلب آرزوي موفقيت ميکنم.
Posted by: بهار م | April 16, 2004 05:19 PM
hi there,
i am not sure if you still remember me or not , i wish you joy and happiness and most of all LOVE and good luck on your new way of living,
Mahsheed adn USA ( hamooni ke chand bar behet zang zado to sar ma khorde boodi o behet goft ke sigar barat badeh :)
LOVE
Posted by: Mahsheed | April 16, 2004 05:53 PM
حرفی که از دل زده بشه لاجرم بر دل میشینه!!خیلی عالی بود... نمیدونم چرا من هم چند روزه دارم به همین چیزا فکر میکنم اما خوش به حالت که فهمیدی کی هستی و تو کجای این دنیا قرار گرفتی من هنوز دارم تو افکار و خیالاتم دست و پا میزنم :( اما مطمئنم که موفق میشی چون خودت اینجوری میخواهی و قدمهاتو با اعتماد به نفس برمیداری...من فکر میکنم که تو تمام دوران زندگیت هم فکر میکردی که اعتماد به نفس کافی نداری اما در واقع اینجوری نبوده چون اگر اعتماد به نفس نداشتی اگر پشتکار نداشتی الان در این مرحله نبودی!! مرحله ای از زندگی که کمتر کسی از هم سن و سالهای تو تونستند بهش برسند!! با ایمان به خودت و خدا و قدمهای محکم به پیش برو ....مطمئن باش که موفق خواهی شد.دلت همیشه شاد!!
Posted by: مهتاب | April 16, 2004 05:57 PM
I Love you dear pejman :x
Posted by: مارمولک | April 16, 2004 06:02 PM
سلام چقدر نوشته بودی ! برات دعا هم می کنیم - هممون باید کارای بزرگ بکنیم
Posted by: سيب آبي | April 16, 2004 07:38 PM
سلام پژمان جان.
ايشالا که ديگه پشتکارت رو از دست ندهي و هر کار رو که شروع مي کني به پايان برسوني.
پاينده باشي.
Posted by: غزالي | April 16, 2004 08:21 PM
بهترین ارزوها ، و از صمیم قلب ترین دعا ها برای تو..با این امید که همیشه پایدار و استوار..سلامت و خندان باشی...
Posted by: نبات | April 16, 2004 09:47 PM
تصادفا آمدم برای دیداری کوتاه از وبلاگتان... اما ظاهرا طولانی شد و مطلبتان را خواندم
یه جورایی از لینکها فهمیدم گویا شما هم قبلا یه سری آمده اید به وبلاگ من
بگذریم امیدوارم همیشه موفق باشید و در راهی که برای خودتان انتخاب کردید پیروز
البته یک چیز رو یادمون باشه ضرورتا هر چیزی که بقیه بهش دچارن گنداب یا مرداب نیست
شاید زندگی همینه و باید به همین شکل پذیرفتتش
بهر صورت از دیدارت خوشحال شدم
Posted by: عزیزدوردونه | April 16, 2004 10:33 PM
RASTI MODELE IN JA HAM KE AVAZ SHODEH.TAGHEERE DEKORASION DADI?
Posted by: GHAZALEE | April 17, 2004 12:35 AM
عزيز دوردونه جان
من هميشه وبلاگ زيبات رو مي خونم و اينکه در مورد مرداب و گنداب راست گفتي...خوشحالم که آدمايي مثل تو رو حتي از راه دور مي شناسم
و مرسي از بقيه که کامنت مي گذارن. کلي کمک بهم مي کنه که همچنان جلو برم
Posted by: پژمان | April 17, 2004 03:17 AM
salam....
man in webllogeto khaili doost daram va khaili vaghta in tarafa miaam va sar mizanam.. khaili ghashang minnevissi. vali haif nist ke baa in hame estedadi ke to dari dar vojoodet aza hich kodoomeshoon estefaade nakoni.
manam khodam aashgeh honar va taraahi boodam vali pedaram hich vaght be man ejaze nadaad vali dar avaz say kardam zendegimo ba biroon oomadan az Iran avaz konam. faghat baayad omidvaar bashi va ba talaashe har chi bishtar polaye sakhte zendegi ro beshkani va beri jelo. yaadame ke vaghti oomadam Canada balad naboodam esglish sohbat konam hodoode 3 saal tool keshid ke biaam daneshgaah. vali alan ke injam say mikonam va baa omidi ke daaram say mikonam ke sakhtiaro poshte sar bezaram. to ham omidvaar bash va az laake tanhaei biaar biroon ke age hamoontori bemooni bishtar afsorde mishi.
movafagh bashi va kamiaab
Posted by: farzaneh | April 17, 2004 03:29 AM
اينبار چه دل پُري داشتي؟ اشكمون رو درآوردي!!!
Posted by: K1 | April 17, 2004 08:10 AM
pas in pejman shoma hastin??
Posted by: payam charandiaty | April 17, 2004 11:39 AM
دوست داری نظر یکی از خوانندهای وبلاگت رو بدونی پس بخون:پژمان کیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پژمان دشتی نژاد پسری بامزه و دوست داشتنی و شیطون که به رنگ زرد علاقه زیادی داره وبه دخترای تپل وخوشگل هم همچنین و خیلی باهوشه با اعتماد به نفس بالا البته اینجور که معلومه تازه گیا این اعتماده بیشتر شده . شما هم یه جورای مثل من زیاد از این شاخه به اون شاخه می پریدی .در ضمن خیلی خوش سلیقه و دارای افکاری منظم با روابط اجتماعی بالاوخونگرم و از همه مهمتر اینکه همیشه عاشقی و این از همه بهتره.....خوب از بدیهاتم بگم که زیاد خوش به حالت نشه .اول اینکه همش یادت میره آرشیو ی که من مدتهاست دنبالشم رو تو وبلاگت قرار بدی و بعد اینکه بعضی وقتا مطلب طرفت رو نمی گیری یعنی اشتباه متوجه می شی البته نه همیشه ها بعضی وقتا و یه مقداری بعضی مسائل رو زیادبزرگش می کنی . وسیگار هم میکشی که از همه بدتره خوب تا دیگه نزدی من برم خوش باشی.
Posted by: ساحل | April 17, 2004 04:41 PM
دیگر از " بودن یا نبودن" گذشته است.
بودن زور چپانی شده است
می ماند "چگونه بودن یا چگونه نبودن"
Posted by: یاشار | April 17, 2004 05:27 PM
غربت خیلی چیزا رو ازم گرفت ولی در عوض به من اعتماد به نفس داد.بزرگم کرد. بهم یاد داد که با تنهاییام و مشکلاتم چه جوری کنار بیام و خیلی چیزای دیگه که باید یاد بگیرم .خوش حالم که فهمیدی کی هستی و چه توانایی هایی داری .
حرف برای گفتن زیاده ولی سکوت سر شار از حرف های نگفته هست. برات آرزو می کنم به هدف ها و آرزو های قشنگت برسی.تو هم برای ما دعا کن.
Posted by: rita | April 18, 2004 12:37 PM
This was the first time that i met your site but I don't know who you ar eand what you do but what you have written is more or less near to many young people who wana to know about the differences between themselves and the environment but they find nothing so they have to escape.Like me.But up to now I couldn't to release from this hell.I suffer myself then .I'm happy that I know you and knew about you that so near to my thoughts and believes.I wish you the best now and every day
Posted by: lili | April 18, 2004 03:57 PM
Salam, man fekr nemikonam ot afsorde va ghamgin bashi bar aks fekr mikonam ke adami hasti ke vagheiyate zendegiro lams kadi va avalesh panic kardi vali hala
pazirofti ,zendegi chizi joozpeybordan be inke majbori
zendegi kooni va bayad yek rahi belakhare peyda kooni ke in journey ro hadeaghal mesle yek adame ghavi va mohkam begzaroni. baghiye masael ham che khob pish beran che bad adi mishan, so it is just u waiting for the final day hoping for something new in other world. movafagh this hope will keep you on track.bashi to in safar.
Posted by: rony | April 18, 2004 08:03 PM
webloget kheili jalebe harfat delneshin vasat arezooye movafaghiat mikonam
Posted by: mina | April 19, 2004 12:30 AM
pejmane aziz man az inke ba ensani ba erade foladine shoma ashna shodam khoshhalam omidvarammoafagh bashi barat doa mikonam shoma ham baraye man doa konid
Posted by: shafaghmona2000 | April 19, 2004 06:48 PM
salam age eshkali nadare man ye soal dashtam googel sistem man vaghti ke farsi mishe kharab neshoon mise age emkan dare be man begoo che kar konam
Posted by: emad | October 9, 2004 03:48 PM
salam azizam man ye bandeye kochik ba arezohaye kheili bozorg tar az khodam hastam chand roz vaght daram ta az fossatike arezodashtam va be on residam estefade konam vagharna............baram doa konid bye
Posted by: hosein | November 2, 2004 05:17 PM