پاره هایی از نامه چارلی چاپلین به دخترش
"شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان
تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين
آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در
گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬
ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت
قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان
پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
.
.
.
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و
صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی
خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی
از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس
کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به
کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام
چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم
.
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه
این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما
همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال
یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد .
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه
های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر
بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت
را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی
ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان
تو را فریب دهد .
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته
ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای
تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می
توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و
هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او
عریان کند. برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده
دار می زنم . اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را
دوست می داری. "
متن کامل این نامه رو می توانید در
اینجا بخوانید.روحش شاد.
Comments
به نظر مي رسد نامه هاي چارلي چاپلين به دخترش حاصل ذهنيات يك نويسنده در زمان شاه باشد و اين نامه ها جعلي باشد.
Posted by: احمد | April 18, 2004 03:22 PM
من هم شنيدم اين نامه رو سی چهل سال پيش يه مجله زرد برای جلب خواننده به اسم چارلی چاپلين نوشته. يه بار هم اگه اشتباه نکنم دو سه سال پيش مجله فيلم يه مقاله در باره تاريخچه اين نامه جعلی و چگونگی نوشته شدنش توی يکی از چاپخانههای قديمی ايران نوشته بود.
Posted by: سامان | April 18, 2004 04:21 PM
سلام....من با حرفات توي متن قبلي موافقم , ما ايراني مذهب همينيم و عوض نميشيم ك(
Posted by: حشري | April 18, 2004 06:36 PM
دوستان من از اصل نامه خبر ندارم لطفا اگر کسي اطلاعي داره به طور موثق با ذکر ماخذ بگه اينجا قيد کنيم.
اما در هر صورت از ارزش بعضي قسمتهاي اون کم نميشه. مهم نيست که کي نوشته مهم اينه که جمله ها زيبا و مطابق با خوي انساني هستند.
بازم ممنونم از کامنتها.
Posted by: پژمان | April 19, 2004 12:46 AM
سلام متن نامه بسیار ارزشمند بود مهم نیست کار کیست
Posted by: عزیزدوردونه | April 19, 2004 07:50 PM
سلام
راستش شب دیر وقت و حال ما هم گرفته چی میچسبه یه کم نصیحت خوندن بگذریم
دلتنگیهای ادمی را باد ترانه ای
می خواند و سکوتش را اسمان پر ستاره نادیده میگیرد...
Posted by: فرشاد | August 25, 2004 03:12 AM
baram ye filter shekan befrest
dastet dard nakone
Posted by: mamal | September 6, 2004 12:41 PM
وقتی از نبودن خودت هراسیدی از بودن دیگران هراسی نخواهی داشت .
من ازاین همه توجه شما به زنگی واینده خودتان ذوق زده شدم
موفق ومویید باشید...
Posted by: حسین | October 2, 2004 08:42 PM
برایم یک فیلتر شکن توپ بفرستید.
Posted by: محمد | October 31, 2004 03:16 PM