چرا که من مردی عاشق پیشه ام
می پرسه چرا عاشقی زود از سر آدما می پره. بهش میگم چون اون عشق نیست بلکه هوس. هوس
وقتی ارضا بشه، دیگه دنبالش نمی ری و بالاخره کهنه می شه. می پرسه همیشه عاشقم می
مونی. همیشه باهام مهربونی می کنی. میگم من همیشه عاشقم. بدون محبت و صفا و عشق نمی
تونم زندگی کنم. زجر می کشم. می پرسه اگه پیشم باشی ماچم می کنی. می گم تو رو باید
از سر تا پا غرق بوسه کرد.
می پرسه ناز من رو می خری. میگم تمنای زن در ارضای عشوه زنانه اش نهفته است و وای
بر مردی که بلد نباشه چطوری این حس رو ارضا کنه. می پرسه من رو دوست داری. من میگم
با لغت بازی نکنیم. تو بانوی رویاهای منی. می پرسه چقدر دوسش دارم. من میگم تو جزیی
از وجود منی. انگار که نیمه گمشده ام را پیدا کرده ام. تو رو دوست دارم به اندازه
گنج وجودت. می پرسه از قلبش مراقبت می کنم. میگم بگذار این قلب پاره پاره من، سپری
باشه برای نیزه های روزمره زندگی. تا تو همیشه با طراوت بمونی.
می پرسه چرا دوسش دارم. میگم چون قلبت پاک و مجبت در رگهاش جاریه. می پرسه چرا با
بداخلاقیاش تا می کنم. می گم چون باید گاهی هم سنگ زیرین آسیاب بود. باید صبوری
کرد. می پرسه چرا نیستم تا زیر نور مهتاب عشق بازی کنیم. من میگم چون توی زندگی هر
چیزی رو به سختی به دست آوردم. برای رسیدن به تو هم باید از سدهای گریه گذشت.
می پرسه چی شد که خدا تو رو به من داد. من میگم یادم ننداز دلم می لرزه.
می پرسه عاشقمی؟ میگم عاشقتم. دیوونتم. اون وقت می خنده و میگه تو آخرش من رو عاشق
خودت کردی. میگم پس تو هم افتادی توی تور عشق؟ بازم با شیطونی می خنده میگه نه هنوز
دستام بالاس. اون وقت دلم می گیره. چون هیچ کی دوس نداره توی این تور کوچولوی من
بیاد. سالهاست که منتظرم. اما بعدش میگه ای مرد عاشق، تو خودتم نمی دونی که من چقدر
دوستت دارم. تو جون منی. غلط کرده هرکی گفته عاشقت نیستم!اون وقت من چشام پر از اشک
میشه.
وقتی از خواب پا میشم دستم رو به دورش حلقه می کنم اما چه زود می فهمم که بانوی
رویاهای من در کنارم نیست. همه اش رویا بوده و من تلخی حقیقت را هر روز صبح به دور
از او و به دور از لبهای سرخش، می چشم و باید روز دیگری را آغاز کنم. لعنت به روزی
که با نگاهی از چشمان معشوق شروع نشده باشد چرا که من مردی همیشه عاشقم.
Comments
خیلی عالی بود....کلی مُکَیَف شدم... ای مرد همیشه عاشق امیدوارم که همیشه بانوی رویاهایت را در کنار خودت و در قلبت داشته باشی. دلت شاد
Posted by: مهتاب | May 1, 2004 04:23 PM
خیلی قشنگ نوشته بودی
Posted by: مارمولک | May 1, 2004 05:21 PM
و من نیز.....
Posted by: violet | May 1, 2004 05:33 PM
سلام. آقا ما از خوانندگان دائمی وبلاگتون هستيم. واقعا باحال می نويسی. نظرت در مورد تبادل لينک چی يه!!
اولا که از بابت تاخير در تبريک تولد فرخنده ات! شديدا شرمنده ايم! تولدت خيلی خيلی مبارک ! دوما: اگر قهوه ای وبلاگ ما تو رو ياد يه چيزايی ميندازه که بايد بگم از اين رنگ زرد اسها**ی وبلاگ تو که بهتره!! سوما: مهندس جان! اين لينکتو درست کن که اينجوری نباشه (راستی htpp پروتکل جديده):
http://htpp://blog.cyberpejman.com
خيلی مخلصيم.
Posted by: زواره | May 2, 2004 12:37 AM
مرحبا به تو که خوب فرق بین هوس و عاشقی رو فهمیدی. اما بعد: کاشکی این رو هم مینوشتی که وای بر زنی که مردش بلد نباشه نازش رو بخره! چون اگه وفادار باشه که میسوزه و دم بر نمیاره و اگر نه مصائب گشتن دنبال جائی که کسی نازش رو بخره_اون هم همراه با عذاب وجدان!_ بیچاره ش میکنه . نه؟
Posted by: آزاده | May 2, 2004 08:07 AM
نامه ای خطاب به خاتمی در ديدار با جوانان
فرصت بسيار کوتاه است!
سلام عليكم
از اينكه تنها 3 دقيقه از وقتتان را اختصاص دادهايد تا بتوانم رودررو و بيپرده حرفهايم را با شما در ميان بگذارم سپاسگزارم.
در چند روز گذشته با بسياری از دوستان مشورت كردم كه به شما چهها بگويم و متاسفم و خيلی متاسفم كه بسياری از دوستانم با اين نظر موافق بودند كه من امروز در مقابل شما بايستم و فقط 3 دقيقه سكوت كنم. هيچ نگويم و فقط سكوت كنم.... سكوت!
رييس جمهور منتخب من
اگرچه شما چند سالی هست كه با دانشگاهها قهر كردهايد و ديگر عادت كردهايم 16آذرها منتظرتان نباشيم, اما من ميخواهم يك چيز را به شما بگويم فقط يك چيز.... و اين يك حرف نه اعتراض است و نه انتقاد و نه حتی فريادی كه ديگر حوصله آنرا هم نداريم , تنها درددلی است از دلی به دلی... اميد آنكه راه اين دو دل هنوز باز باشد ....
آقای خاتمی عزيز
كوی دانشگاه را كه هنوز بياد داري, آنروز كه در برابر ظلمی كه به ما شد و بهجای مهاجمان همدرسان ما به زندان رفتند شما سكوت كردی و به ما گفتی كه سكوت كنيم.... همه چيز از آن روز آغاز شد.
همه چيز از آنروز آغاز شد كه به يكباره 16 روزنامه تعطيل شد و شما سكوت كردی و به ما آموختی كه سكوت كنيم.... از آنروز كه استاد ما به اعدام محكوم شد و شما سكوت كردی و به ما آموختی كه سكوت كنيم.... از آنروز كه وزير ما در اعتراض به عدم پيشرفت برنامه توسعه علمی دانشگاهها كنار رفت و شما سكوت كردی و به ما آموختی كه ساكت باشيم.... از آنروز كه ناعادلانه ترين انتخابات تاريخ كشوربرگزار شد و شما سكوت كردی و به ما اموختی كه ساكت باشيم.... از آنروز كه يكی يكی همكلاسان ما به هيات يك زندانی درآمدند و شما سكوت كردی و به ما آموختی سكوت كنيم.... از روزی كه انتقاد جرم اول مملكت ما شد و شما سكوت كردی و انتقادی نكردی و به ما آموختی كه دم نزنيم....
و اينك ماييم و اين سكوت تلخ ميراثی كه از شما داريم ومن اكنون به درد ميگويم كه آقای خاتمی برای ما جوانان كه كارچندانی نكردی ديگر چرا با ما چنين كردی. چرا نسل پرشور خرداد 76 و حتی خرداد 80 بايد اكنون جز سكوت و انزوا و نااميدی چيز ديگری نداشته باشد و من به صراحت ميگويم كه شما مقصري!
اين نه اعتراض است, نه انتقاد و نه حتی فريادی كه ديگر حوصله آنرا هم نداريم , تنها درددلی است از دلی به دلی... اميد آنكه راه اين دو دل هنوز باز باشد ....
آقای خاتمی عزيز
سكوت خودرابشكن تا سكوت سنگين حاكم بر نسل ما شكسته شود. به حرف آ تا ما به شوق بياييم. با ما سخن بگو... برای ما از خودمان بگو .... از قدرتی كه داريم .... از اينكه می توانيم آينده كشورمان را خودمان آنگونه كه ميخواهيم رقم بزنيم....از اينكه بالاخره روزی نسلی ميروند و نسل ما جای آنان را خواهد گرفت و ما بايد برای آنروز آماده باشيم.... برای ما از خودمان بگو .... از اينكه بايد به صحنه بياييم .... از اينكه بايد بگوييم چه ميخواهيم..... از اينكه اگر ما چيزی بخواهيم ....اما ترا به خدا ديگر شعار نده و با اينچنين جلسات نمايشی به دنبال خوش كردن دل ما نگرد كه حوصله مان از اين نيز به تنگ امده.
آقای خاتمی عزيز
سكوت خود را به درستی بشكن تا سكوت سنگين حاكم بر نسل ما شكسته شود..... فرصت كوتاه است. فقط همين
Posted by: شورای انقلابی جوانان سوسياليست ايران | May 2, 2004 02:11 PM
تر سم نرسی به کعبه ای اعرابی(قبلا هم اینو گفتم ...)
Posted by: yoota | May 2, 2004 08:28 PM
smileeeeeeeeee
Posted by: bibisoo | May 2, 2004 11:53 PM
خیلی زیبا بود . بیشتر از ان جهت که در درون من هم این ... وجود دارد
Posted by: digvan | May 5, 2004 05:28 PM
salam bar dele ghashanget ke kheyli amighe va khosh be haale shaakhe nabaatet ke goli mesle to dare.ehsase ghashanget ro tahsin mikonam va neveshtehaaye samimit ro doost daram.sarboland va shaad bashi.
Posted by: katayoon | May 15, 2004 05:32 AM
من صداقت و پاکي تو رو تحسين مي کنم اي کاش اون کسي رو که دوست داشتم ميديدي و يکم نصيحتش مي کردي
Posted by: نستوه | May 31, 2004 11:31 AM
آه! وای بر من که سر تمنای او را ندانسته ام. و چقدر مردانگی و عاشق پيشگی در هم گره خورده اند. گويی هر يک مقدمه ديگری است.
Posted by: صالح | September 9, 2004 08:27 PM
همیشه شبایی که ازت خیلی دورم ، میام آرشیوت رو ، درست همون ماه رو همون تاریخ رو ، مال یک سال قبل.. دو سال قبل سه سال قبل می خونم. میخونم تا یادم بیاد چرا اینجا هستیم، چرا تو و من امروز اینجا هستیم.
این شب که خیلی بر من سخت می گذره، تو همیشه توی تختت راحت می خوابی. چون تو دیگه دغدغه ای نداری. تو خیالت راحته که رسیدی به خواسته ات. چون وظیفه ات رو انجام دادی و روزمره هات به تلاشت برای هدف های غیر عاطفیت به سرعت سپری میشه، اونقدر مشغول که گذر زمان هم دیگه واست مهم نیست.
امشب اومدم اینا رو خوندم، چرا که دلی پریشون احوال دارم، کلی نوشتم،اما مگه تو جرات خوندن حرف های دلم رو داری ؟ تو دیگه حتی نوشته هام هم که از ته دلم میاد برات مهم نیست. با بی تفاوتی پاسخی هم براشون نداری.
مرد عاشق پیشه اون سال که توی اوج سختی هاش، دلخوشی دل شکسته من بود با حرف های عاشقونه اش، امروز کنار من، دم از فرصت خالی برای شنیدن صدای من می زنه و برای بوسه ای مستاصلم کرده.
مرد عاشق پیشه دیار من گم شده و چشم های من رو داره هرروز خونین تر میکنه.
می بینی، من هیچ فرقی نکرده حرف هام. امروز که باهاتم هم ازت می پرسم ، بارها و بارها، دوستم داری؟؟ چرا دوستم داری؟ چند تا دوستم داری؟ عاشقمی ؟ عشقت تموم شده ؟ عاشقم می مونی ؟
فرقش اینه که دیگه می دونم جوابت مثل این گذشته ای که ثبت کردی نیست. حالا واقعیت رو می دونم. فرقش الان.. یه دختر عاشقه ... که دنبال یه مرد عاشق پیشه میگرده که انگار... از خونه دلش پرکشیده، اما خودش هنوز نمی دونه
آره عزیز دلم، تو به رویات رسیدی و من... من یه رویای شیرین ازم گرفته شد. برای من... یک مرد عاشق پیشه رویای شجاعی بود که در انتظار به حقیقت پیوستنش ، به تو باند فرود در قلب خود رو نشون دادم. که به مرد عاشق پیشه دیار تو باور کردم
اگه اون شبا، دستم هنوز بیرون تور بود، حالا که دیگه خیالت راحته، با بال و پر توی تورت اسیرم. اما بخون آخر نامه که برات تازه نوشتم... حتی اگه به شکستن خودم هم شده...
افسوس
Posted by: Banooye Royahaye Mordeh | May 19, 2006 04:09 AM