انسانها، افکار و احساسات
در طول زندگی یه انسان، از کودکی تا زمان مرگش که فرض می کنیم تا پیری وی طول بکشه،
حوادث زیادی رخ می ده و به گنجینه تجربیاتش اضافه میشه. خیلی ها این تجربه را برای
آزار بیشتر دیگران و یا خودخواهی های خودشون یاد میگیرن و بعضی هم راه و رسم محبت و
فداکاری و ایمان داشتن به عشق رو یاد می گیرن. اما هرچه که باشه، جهت خوب و بد،
سپید و سیاه، یه چیزی مسلمه؛ اینکه بسیاری از این احساسات و عواطف و افکار بین همه
مشترکه.ممکن بود زمانی فکر کنم که حدیث زندگانی که برای دیگران تعریف می کنم و یا
داستانی را که برای دیگران بازگو می کنم،حتی در اصل موضوع هم هضم نمی کنن چه
برسد به هدف داستان و چیزی که در عمقش نهفته است. اما بعد از گذشت 3 سال و غوطه ور
شدن در نوشته های شبانه جمعی از هم سن و سالهای خودم، به این نتیجه می رسم که آن
جمله غلط است.
همه ما عاشقم می شویم. دلهامان شکسته می شود. دروغ می شنویم. بی زار می شویم. سر
درگم می شویم. مشغول زندگی می شویم. دائم الخمر می شویم. معتاد می شویم. بارها و
بارها نامردی می کنیم. خوبی می کنیم. گلایه می کنیم. می بخشیم. مهربانی می کنیم و
غیرو و غیرو اما آیا جنس و عمق اینها در هر کسی یکیست؟ این سوال کلیدیست. بر طبق
این سوال نمی شود به کسی گفت تو معنای عشق را نمی فهمی یا از زندگی هیچ نمی دانی.
بر طبق این جمله می شود گفت که ماهیت عشق من و عمق عشق من با تو فرق دارد. ماهیت
کینه من و عمقش با تو فرق می کند.
برای من یکی از سنگین ترین لحظات این است که ببینم حقی پایمال می شود و این نابه
حقی تمام شالوده من را زیر سوال می برد؛ چه آن حق پایمال کننده، خودم باشم چه دیگری
چرا که در یک ارتباط 2 طرفه یا چند جانبه با دوستان، اصل دوستی و احساست هست که مهم
است نه پوچی هایی که اکثرا بدان پرداخته می شود. خاصیت انسان این است که به
پرورش امیال غیر انسانیش بپردازد و این را من، تنها نمی گویم. روزانه هزاران بار
دیده می شود و هم اینکه بارها و بارها در کتابها می شود خواند که کمتر و اندک
انسانهایی هستند که سعی در کنترل این خویهای اهریمنی و ناپاک داشته باشند چرا که
دست و پنجه نرم کردن با این امیال اراده پولادین می خواد و اکثریت به دلیل گم شدن
در دنیای کار و اطراف و آرزوهای بزرگشان حتی به کوچک ترین ندای درونی هم گوش نمی
دهند چه برسد به فکر و سودای کارزار با این امیال بودن.
حس اینکه در یک دوستی مفید نباشی و یا تحمیل شده باشی. حس اینکه باعث ناراحتی دوستی
شوی حتی بدون اینکه مقصر باشی چرا که بر معیار ناسنجیده و نادرست و نا به حق وی
سنجیده شده ای و تو نیز می بایست رنگ دیگران می گرفته ای تا دوستی خوشنود باشد، همه
اینها باعث سر افکندگی و نا امیدی می شود. انگار که مدتها زمینی را برای ساختن یک
ارزش و دوستی بکنی. در گرما و سرما تک و تنها بدون پشتوانه تلاش کنی و بعد که به
نیمه های سازه برسی، صاحب خانه خسته بشود و به تو بگوید چه کار بیهوده ای کردی و تو
رو با سازه ای نیمه کاره که حاصل تلاش ماه های توست، با کلی خاطره و امید تنها می
گذارد و یا اگر هم بماند دیگر جزیی از امید و تلاش تو نیست.
دیگران می آیند و می روند و تو دیگر حتی در شبهای مهتابی هم فریاد نمی زنی چرا که
گوش شنوایی نیست. آدمیان به حدی رسیده اند که اگر بگویی حال دلت چطور است با چشمان
گشاد به تو می نگرند انگار که موجودی دیوانه و از سیاره دیگر دیده اند! جالب است در
میان همین قلت فریاد زننده هم ناخالصی وجود دارد انگار که اینان فقط برای اسطوره
سازی ساخته شده اند! باری به هر جهت، اینست قصه کهن و دراز و چقدر بد می شود که در
اقلیت باشی. دلم برای حرف زدن تنگ شده است. باز هم حرفهای مردانه که بشود گفت و
شنید. برای مدتی از این دنیای دیوانه و کثافت و تکاپویش به دور بود. بازهم دلم تنگ
شده است برای نوشیدن فنجانی قهوه با یک دوست و این که به او بگویم سالهاست که یک
مدل بوده ام پر از تلاش و حرکت و رسیدن به قله های پوچ موفقیت. بار دیگر خود
را چونان موشی با چشمان بسته در طبلکی می بینم که در دایره زندگی، مرا می چرخانند.
گاهی آرام و گاهی با شتاب و من می دوم و می دوم و فکر می کنم انتهایی وجود دارد.
گاهی با من، مهربانی هم می کنند و من فکر می کنم چه دوست خوبی دارم که چنین مرا به
حرکت وا می دارد. اما بعد از سالها دویدن و خستگی مفرط چشم بند می افتد و می بینم
سالها در دایره ای کوچک دویده ام. پیر شده ام. سرم را که بالا می گیرم دیگر از هیچ
گرداننده ای خبری نیست و من همانجا می لرزم. انقدر به دیوار طبلک می زنم تا بشکند
اما هرگز این اتفاق نمی افتد. این منم در پشت میله ها و فریاد می زنم آیا کسی هست
که مرا یاری کند؟
Comments
gandidehaie akhare yek majarast eshgh....
Posted by: unknown man | May 3, 2004 01:26 PM
همیشه به این عقیده داشتم که انسانها تعابیر مختلفی از یک حس دارند.....حس الان تو را من به روزمرگی تعبیر میکنم. به عدم رضایت.....گویی روحت خسته شده باشد.
حالا که هنوز پیر نشده ای . چشم بند را بردار و دیوار طبل را بشکن. شاید دوستی در بیرون منتظر تو باشد برای همراهی در خوردن فنجانی قهوه
Posted by: آورا | May 3, 2004 01:46 PM
اندیشه ات قابل احترامه
Posted by: violet | May 3, 2004 02:13 PM
مراسم اختتاميه و اهداي جوايز برگزيدگان دومين جشنواره الكترونيكي طوبي 5 شنبه 17 ارديبهشت از ساعت 4 تو فرهنگسراي ارسباران شروع ميشه. همه ميتونن بيان. وبلاگيها هم جمع ميشن. شما هم باشين خوش ميگذره! ;) . منتظريم.
سايت ما رو ببينين تا جزئيات بيشتر رو متوجه بشين.
Posted by: گروه فرهنگي طوبي | May 3, 2004 03:40 PM
مراسم اختتاميه و اهداي جوايز برگزيدگان دومين جشنواره الكترونيكي طوبي 5 شنبه 17 ارديبهشت از ساعت 4 تو فرهنگسراي ارسباران شروع ميشه. همه ميتونن بيان. وبلاگيها هم جمع ميشن. شما هم باشين خوش ميگذره! ;) . منتظريم.
سايت ما رو ببينين تا جزئيات بيشتر رو متوجه بشين.
Posted by: گروه فرهنگي طوبي | May 3, 2004 03:40 PM
پسرم مشکل تو با ازدواج موقت حل میشه:D
Posted by: مسعود | May 3, 2004 06:14 PM
مسعود جان
چه پيشنهادي... تو تا حالا کجا بودي؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
Posted by: پژمان | May 3, 2004 11:55 PM
سلام
وبلاگ زيبايي داري به من هم سر بزن
اگه خواستي با هم تبادل لينك كنيم
Posted by: بهروز وثوق | May 4, 2004 01:02 PM
این جمله های قشنگ و پر معنی هم برای تو که دریچه های ذهن من را به روی خیلی چیزهایی که تا به حال ندیده بودم باز کردی...::
با زني ازدواج کنيد که اگر مرد مي بود بهترين دوست شما مي شد - ناشناس....
يک زن قشنگ و نيکو صورت در نظر زيباست ، ولي يک زن خوب و نيکو سيرت در قلب انسان جاي دارد ناپلئون...
قلب زن پرتگاهي است هولناک که عمق آن را نمي توان حدس زد - لامارتين...
لبخند زن دردو موقع آسماني و فرشته مانند است . يکي هنگامي که براي اولين بار با لبخند به معشوق مي گويد دوستت دارم وديگر هنگامي که براي اولين بار به روي نوزادش لبخند مي زند - ويکتور هوگو
زن زشت در دنيا وجود ندارد، فقط برخي از زنان هستند که نمي توانند خود را زيبا جلوه دهند - برنارد شاو
Posted by: نبات | May 4, 2004 02:44 PM
Salam, Be ma sar bezan va dar khoshbakhtie ma sahim sho
Posted by: Mamane khoshbakht | May 4, 2004 08:58 PM
ببين پژمان جان اگر اون لينك دوني هات رو بذاري گوشه راست وبلاگتا من يكي كه خيلي خيلي ممنونت ميشم!
Posted by: maryama | May 4, 2004 11:56 PM
ببين پژمان جان اگر اون لينك دوني هات رو بذاري گوشه راست وبلاگتا من يكي كه خيلي خيلي ممنونت ميشم!
Posted by: maryama | May 4, 2004 11:56 PM