دنيايي که مي گذرد
وقتی کودک و نوجوان بودم، فریادهام رو در گلو خفه می کردم چون نه کسی گوش می داد و
نه فازش به دوره سنی من می خورد و یا اگر کسانی دیگری هم بودن که مثل من فریاد می
زدن، یا من انقدر در افکار غوطه ور بودم که نمی شنیدم و یا اینکه انقدر از هم دور
بودیم که همیدگر رو پیدا نمی کردیم. این دست و پای ممتد ادامه پیدا می کنه تا بعد
از خدمت سربازی. هر دوره یه تلاطم برای خودش داره و در هر دوره دست و پا زدم اما
اکثرا شکست خوردم! با اومدن به خارج از کشور و تجربه چیزهای جدید و شاید کمی بلوغ
فکری(!)، اهمیتی به این فریادها ندادم تا اینکه دریچه ای برای اشتراک عقایدم با
دنیای بیرون باز شد و اون چیزی نبود جز وبلاگ.
بارها و بارها به مطالبی اشاره کردم که فرهنگ، تعلیم و تربیت، مذهب و هر ترتیب خارج
از کنترلی که به مانند یک بت برای من تراشیده بودن رو به نقد کشیدم و یا حتی نفیش
کردم. بت ها رو شکستم، تابوها رو نوشتم و چیزهایی که در درونم بود، با جرقه وبلاگ
مثل یک انبار باروت منفجر کردم. از عقاید دیگران آگاه شدم. رشد کردم. نظراتم با نظر
دیگران مجموع شد و یا حتی در تضاد در اومد و گذشت و گذشت. حالا وقتی به قبل نگاه می
کنم می بینم که دورانش داره یواش یواش می گذره. نه به خاطر اینکه انرژی برام
نمونده، بلکه فکر می کنم هستند وبلاگرهایی با وقت به مراتب آزادتر از من که بتونن
همین حرفها رو بزنن و بنویسن و بقیه هم بخونن و نظر بدن.
برای من دیگه ته مونده ای از اون فریادها مونده یا اگر چیزی هم باقیست علاقه ای به
فریادش ندارم و ترجیح می دم در حریم دل باقی بمونه. وقتی عقده ها و فریادها بیرون
ریخته بشه اون وقت تازه می تونی فکر کنی. تازه می تونی به موفقیت فکر کنی. می تونی
به پشتکار و شکستهایی که خوردی فکر کنی و ازشون درس بگیری و نقاط مثبتت رو هم از سر
بگیری. مهم نیست چند بار قبلا به خودت قول دادی و عمل نکردی. مهم نیست بارها و
بارها وقت کشی کردی. چون زندگی همینه. زندگی همه اش موفقیت و اتمام به خوشی نیست که
بگیم چون نتونستم پس شکست خوردم. مهم نیست که چند بار دیگران بهت دلداری دادن و تو
بازم خوردی زمین یا بقیه رو مایوس کردی. مهم اینه که باز بلند شی و تلاش کنی ولو
اینکه تا آخر عمرت باشه این تلاش. خستگی داره اما یه جا نشستن نه.
فکر می کنم اون شمارش معکوسی که باید شروع بشه قراره اتفاق بیفته. کمی تامل در سبک
نگارش وبلاگ، عوض کردن موضوعات و یا حتی گزینش کردن احساسات برای نوشتن در وبلاگ(
این همون جاییه که من علاقه دارم دفترچه خاطرات داشته بشم به جای وبلاگ چون میشه
خیلی چیزها رو نوشت بدون اینکه کسی قضاوتی بکنه) و کلی کار دیگه. غرض از این نوشته
این بود که باز برای خودم درج کنم که یادم نره.
اکلام آخر اینکه وقتی کسی رو دوست داری، وقتی عاشق می شی. وقتی از فرط علاقه و عشق
به یه نفر حتی نتونی لغت "عشق" رو براش استفاده کنی چون فکر می کنی انقدر این لغت
بار معنایی نداره که بخواد احساس تو رو بگه، دوری سخت میشه و سخت تر از اون لجظه
دیدار بعد از مدتها دوریه. بازم از این سخت تر اینه که ندونی توی قلبش چه انتظاری
ازت داره. ندونی آیا تو اون مرد سوار بر اسب سفیدی هستی که همیشه تصور می کرده(
منظورم همون مرد آرزوهاشه) یا اینکه فرسنگها فاصله داری. نمی دونی اصلا عمق این
عشقی که میگه کجاست و هزاران حس مردونیه ای دیگر که داخل قلبت نگه داشتی و هیچی
راجع بهش نمی گی. حتی نمی دونی برای چی تو رو می خواد چون همیشه حرفاش نصفه مونده و
تو همچنان می ترسی که از دستش بدی و این جمله مثل پتک توی کله ات می خوره که" در
زندگی هرگاه از چیزی ترسیدی، همون بر سرت میاد". نمی دونم چی میشه گفت. واقعا نمی
دونم راجع به خیلی چیزا چه نظری میشه داد. شاید سکوت بهترین چیز باشه. شاید فرار از
ندای دل. شاید گریز از عشق و یا بی نام و نشان رفتن به جایی که هیچ کس تو را نشناسد
و هر شب مهتابی را با ستارگان تنهاییت جرعه ای بنوشی و اشکی بریزی و بگویی که
پروانه در آتش شد....
Comments
you have such a beautiful heart and I mean it and u know I don't bullshit. I just wanted to say that. Thank you and hot kiss for you from accross the ocean
Posted by: HOT JOON | May 6, 2004 04:55 AM
حرفات به دلم نشست. چند وقته اومدی خارج از ایران؟ من الان تقریبا سه سال شده اما میتونم بگم تمام این سه سال به این گذشته که فریاد هام رو کشف کنم...حرف زدن که بماند...آدم وقتی زن باشه و از ایران بیاد بیرون تازه میفهمه خیلی مسائل هست که اصلا نمیفهمیده جزو حقوقشه...چه برسه به اینکه بخواد برای نداشتنشون فریادی گوشه قلبش ذخیره کنه...خوشحال نیستی و فکر میکنی گناه از توئه که بلد نیستی خوشحال باشی...
Posted by: pantea | May 6, 2004 07:10 AM
ببینم اونجا که نوشتی می خواستی الوشا رو تنبیه کنی جدی که نبود؟
آدم بزرگا رو به خاطر کارهایی که عمدا و آگاهانه انجام دادند و می تونند از کار غلطشون دفاع کنند نمیشه تنبیه کرد اونوقت ما بزرگترا می تونیم بچه بی دفاع را بابت کار اشتباهی که در اثر ندانستن انجام داده تهدید می کنیم؟
خوش به حالت اونقدر وقت داری با بچه هات زندگی کنی! من که بچه ها رو آفلاین می بینم! یعنی یا اونا خوابند یا من! ضمن اینکه دختر داشتن یه نعمت و رحمته!
Posted by: shaar | May 6, 2004 12:34 PM
آخ آخ!!! داشتم تو وبلاگ نوشی کامنت می گذاشتم نمیدونم چرا سر از اینجا درآورد؟ شرمنده!!1
Posted by: شار | May 6, 2004 12:38 PM
و اما وبلاگ خودتان!
خوبه آغا! آدم چند وقت یه بار دست ترمزو بکشه و فکر کنه و بعد دو باره Take up کنه!
منتظر تک چرخت هم هستیم!
چاکرم!!!
Posted by: شار | May 6, 2004 12:40 PM
دوست عزيزمون شار
قضيه از تک چرخ گذشته. داريم مي ريم تو مايه هاي دنده هوايي.
Posted by: پژمان | May 6, 2004 04:05 PM
پژمان ميبينم خيلي کشته مرده داري جيــــــــــــگر !
بابا هـــــــــــــــــات کيــــــــــــــــــــس
:) يه کي به ما هم برسه آخه اين وست D:
Posted by: عاليجناب منتقد | May 6, 2004 04:53 PM
سلام . من اين صفحه رو تا حالا 20 دفعه باز کردم و نتونستم اين مطلب آخرت رو بخونم. ايشالا امروز وقت کنم.
Posted by: غزاله | May 6, 2004 07:37 PM
سلام
خوبی پژمان ...دلم هوار تا برای نوشته هات تنگ شده بود یه ده روزی میشد که وبلاگت رو نخونده بودم می خواستم در مورد این جمله که نوشته بودی بگم که درسته "آدما از هرچی بدشون بیاد سرشون می یاد " ولی این خود آدما هستن که این افکار رو پرورش می دن و به رشد می رسونن تا جای که باور ذهنت می شه که حتما این اتفاق خواهد افتاد ولی اگه به جنبه مثبت یه احساس فکر کنیم در واقع داریم ریشه های موفقیت رو تو ذهنمون بارور می کنیم پس فقط به خود خودت بستگی داره که به چی فکر می کنی به شکست یا موفقیت و به هرکدوم فکر کنی باورت همون می شه و راهی که می ری همون مسیر رسیدن به عقیدته. هر لحظه زندگی می تونه پیام آور شادی باشه اگه به سلولهای مغزت این اجازه رو بدی که به اون شادی مجال بال و پر گشودن بدن خیلی راحت می شه زندگی رو بر طبق میلت بچرخونی فقط اگه بتونی از مدیریت زمان بهترین استفاده رو ببری یادت نره که اول مدیریت زمان مهمه بعد آی تی و غیر ....یه وقت فکر نکنی دارم نصیحتت می کنم نه اصلا .فقط فوران اطلاعاته نمیشه کاریش کرد بالاخره یه همچین جاهای باید تخلیش کرد ...دیگه اینکه زندگی ادامه داره مثل عاشق بودن تو که ابدیه و دوست داشتن من ...
Posted by: ساحل | May 7, 2004 12:52 AM
سلام آقای عاشق پیشه خوبی ؟ عشقت پایدار ...
Posted by: مينا | May 7, 2004 07:28 AM
SALAM PEJMAN .
MAN MONA YEK DOKHTARE TANHA HASTAM. HATFHAYE KHOBI ZADI .
Posted by: mona tanha | May 18, 2004 03:48 AM
qqe
Posted by: hojat | June 4, 2004 06:49 PM
جانا سخن از زبان ما می گویی
Posted by: احمد | July 20, 2004 05:28 PM