در دوبي بايد روحي بزرگ داشت
در دوبی که راه می روی اگر در جیبت پول نباشد و خسته و تنها و درمانده هم باشی
آنگاه حتما باید روحی بزرگ داشته باشی تا بتوانی تمامی مشکلات را تحمل کنی. در دوبی
می توان از کنار پنجره رستورانهای شیک و شلوغ گذشت و نظاره گر غذاهای لذیذ بود و
خود در این ور شیشه در گرما و دوان دوان و شکم گرسنه به دنبال مقصد و نهایت خویش
بود. در دوبی می توان نگاه جوانهایی به سن و سال خود را دید که از فرط بی کاری
روزها و شبها در خیابانهایش در پشت جدیدترین و گرانترین ماشنیها نشسته اند و تو در
آن ور چهار راه در گرمای آفتاب و عرق ریزان منتظر سبز شدن چراغ هستی تا شاید بتوانی
از این خیابان شلوغ گذر کنی. آن وقت که راه می روی اگر قدرت فکری هم برایت باقی
مانده باشد شاید نگاهی به درون ماشینها بیندازی و نگاه ها را دنبال کنی که چطور به
تو نگاه می کنند با آن ظاهر خسته و عرق کرده و عجول. شاید از خود می پرسند این از
کدام سیاره آمده است.
در دوبی می توان نگاه های خسته کارگرانی را دید که بر روی سنگ فرش داغ نشسته اند و
منتظر اتوبوسهایی هستند که جلوی تمامی پنجره هاشان میله هایی به قطر میله های
زندانهاست. انقدر اینان خسته اند که رمقی حتی برای چرخش نگاه خود ندارند و تو
درکشان می کنی و میخواهی خود بروی بر روی سنگفرش بشینی و مانند اینها چرت بزنی یا
شاید هم مثل آنها به آدمهایی نگاه کنی که با لباس های آنچنانی از جلوی تو رد می
شوند و یا تاکسی می گیرند. اما نه آنقدر ذهن و جسمت خسته است که دیگر رمقی نداری.
همان بهتر که سر در گریبان داشته باشی و به خواب روی.
در دوبی می توان زوجهای بسیاری را دید که دست در دست هم می روند و از شادی فریاد می
زنند و تو می دوی و می دوی. سریع رد می شوی تا مبادا اینان تو را یاد دلت بیندازند.
مبادا به خود بیندیشی که تو نیز انسانی با تمام احساسات آنها و شاید به مراتب بیشتر
از آنها. فرقش در این است که آنها مثل من و هزاران امثال من چوب دو سر گه نیستند.
از نسل سوخته نیستند. اینان عشق را در لبهای خود و در گرمای دست می چویند و من باید
عشق را در گوشه اعماق دلم خاک کنم چرا که باید بدوم و بدوم و بدوم. اگر هم
یاد نامه های عاشقانه و چشمان یار و قلقلک های احساسی غروب باشی وجودت پر از بغض می
شود و همین جوری که راه می روی از پشت عینک اشک با عرق مخلوط می شود و کسی نمی فهمد
چه خبر است و تو بقیه سنگفرشها را از پشت یک صفحه تار دنبال می کنی تا مقصدت.
در دوبی می توان برای فرار از گرمای بیرون و کمی استراحت به یک رستوران زنجیره ای
پناه آورد و تو در ته جیبت را نگاه می کنی و می بینی می شود ارزانترین ساندویچ آن
را سفارش داد که حتی قیمت آن یک سوم یک همبرگر در ایران هم نیست! می روی و سفارش می
دهی و فروشنده سمج آن مدام از تو می خواهد که سالاد فصل جدید را که سه برابر
ساندویچ قیمت دارد بخری و یا بستنی بخوری و یا گیر بدهد که چرا سیب زمینی و
نوشابه نمی خواهی و تو فقط با دست حالی کنی که ساندویچم را بده چون من حتی نای حرف
ندارم. تا اینجا سرش شلوغ بوده است اما سر را که بلند می کند و خوب دقت می کند می
فهمد که تقلای بیهوده کرده است.
در دوبی می توان فروشگاه های سر به فلک کشیده دید و تو اگر وقتی داشته باشی تنها
بروی و از پشت شیشه فقط نگاهی بکنی. هم وطن های بسیاری را می بینی که خوشحال و شاد
با خانواده یا با دوستان آمده اند و انگار به بهشت دیگر وارد شده اند و تو باز صدای
نفست بلند می شود و یادت می افتد که برای خرید مایجتاجی به اینجا آمده ای و باید
زود بازگردی. یادت می آید به تمام فیلمهایی که از تلویزیون وطن برای غربت ساخته اند
و تو می دانی که چوب دو سر گهی. وطن پایمال است. وطن سرکوب کننده و خشن و بی
محتواست. وطن هیچ چیزی را برای تو نخواست و حتی اجازه نداد که بمانی و بسازیش. حال
اینجا باید بدوی بلکه بتوانی روی پای خویش بایستی در این مملکت چند ملیتی که همگان
در دستگاه برده داریش می دوند و سرزنده از خواب طولانی آخر هفته!
در دوبی باید روح بزرگ داشت. باید خیلی چیزها رو دید و ساکت بود و اصلا فکر نکرد.
گاهی با خود فکر می کنم من تنها هستم اما آنهایی که همسری دارند و فرزندی و راهی
غربت شده اند، آنها چه می کشند. بی کسی دردی ست که سینه ات را تا اعماقش می سوزاند
و تو خود می دانی که چیزی را که سالها در گوشت خوانده اند که بنی آدم اعضای
یکدیگرند اینجا مصداق ندارد. اینجا هر کس به دنبال خویش است. کسی معنای مرام و
رفاقت نمی داند و این یک اصل است. اینجا مدام در گوش تو می کنند که خویی
درنده داشته باش و به فکر خویش باش. تکه کلام یک چیزست این مشکل توست و تو می بایست
خودت حلش بکنی. هرچند مملکت گل و بلبل هم به این سو پیش می رود اما هنوز آدمهای
بسیاری را می شناسم که خویی مهربان و جوانمرد دارند و دست روزگاه همه وجود شان را
پول و خودگرایی نکرده است. فداکاری و مهربانی، کمک و همیاری را از صمیم قلب انجام
می دهند و همیشه پشتیبان هستند بی هیچ چشمداشتی. برای وجود همین هاست که می جنگم و
طاقت می آورم.
Comments
اگه اينجوري پس ولش كن ما ديگه دبي نمياييم!
Posted by: k1 | May 31, 2004 12:39 PM
یعنی اینقدر سخته؟
Posted by: ویولت | May 31, 2004 01:09 PM
you are right. I have been in Dubai for more than a year continously. if you don't have enough money in your pocket then the hell could be a better place than Dubai. I would like to note the sentence about the workers as well which is absolutely correct. having a walk in 50 degree son for 10 minute in Dubai will give an understanding about 10 hours work everyday in that situation. one time incendentaly I trapped somewhere in Jebel Ali after 1 hour without finding the taxi I was almost dead, I never forgett that!
Posted by: Arash | May 31, 2004 02:41 PM
اين شرايطي که ميگويي مرد ميخواهد که تو هستي و من نبودم.
Posted by: Shaho | May 31, 2004 07:34 PM
salam peji joon!!bashe baba tanhaa bemon man dige vasat astin baalaa nemizanam!! vali az coment gozashtan to weblogetam das var nemidaram!!taze famidam comentamo mikhoni sharj shodam ... mikham comentaye bahal bezaram... rasty vatan har chi ke bashe mese ye madare sakhtgire .. sakhtgirihash behtar az sakht girye gharibe hast
Posted by: khanome ba salighe | May 31, 2004 09:24 PM
غربت سخته
Posted by: xy | June 1, 2004 01:26 AM
سلام پژمان جان زیاد ناراحت نباش غربت یعنی این خدا رو شکر کنه اینجا چند نفر دوست و آشنا هستش اگر اینها نبودند میخواستی چه کنی؟
چند بار خواستم بهت تماس بگیرم گفتم شاید خواب باشی هر زمانی که بیکار هستی یه تماس بهم بگیر تا یه عیشی بذاریم (راستی کلاسهای تابستون هم شروع شده)....
موفق باشی
Posted by: طاها ابراهیمی | June 1, 2004 01:46 AM
این مدل نوشتنت بیشتر به دل آدم می شینه، آدم دلش میخواد ب... ینی رسمی ش اینه که بگم: جانا سخن از زبان ما میگوئی، اگر تو همون پژمانی که من میشناسمش مثل همیشه قوی هستی و راهت رو رو به جلو طی میکنی.
Posted by: آزاده | June 1, 2004 07:49 AM
wow. adameh bozorgi hasti. omidvaram be har chi mikhahi beresi.
Posted by: me | June 1, 2004 08:42 AM
this is why i like u kid
Posted by: hotjoon | June 1, 2004 12:13 PM
pas hichi dige
safaremoon montafi shod
Posted by: arta | June 1, 2004 12:19 PM
پژمان جان تو زحمت می کشی عرق می ریزی این زحمت تو مقدس و پاکه تو راحت طلب وبی مسولیت نیستی
سختی ها رو تحمل کن با اونا بجنگ تا به چیزای که میخوای برسی اگه کوتاه بیای زندگی و مشکلاتش تو رو
شکست میده من همیشه برات دعا میکنم و از خدا می خوام هیچ وقت تو زندگیت مایوس نشی چه از لحاظ مالی
چه از لحاظ درسی و چه از لحاظ عاطفی تو با سرمایه وجودت حتما می تونی پله های ترقی و پیشرفت وبالا بری
"ای سرا پا الماس قدر خود را بشناس"
پزمان جان مشکلات مالی سخته فقر سخته اما سختر و سختر از فقر اینکه بی کس و تنها باشی این که کسی
چشم به راحت نباشه کسی دوستت نداشته باشه اما تو بدون همیشه چشمای هستند که نگران فردای تو باشند
دستای که منتظرن تا توی همه گیر و دارا دستتو صمیمانه فشار بدن تو چشمات نگاه کنن و بگن من هستم
من می فهمم من درک میکنم
انسان تنها مخلوقی است که نمی خواهد همان باشد که هست.
اعتقاد به بخت و قسمت بدترین نوع بردگی است,
کوشش کنیدآنچه شما را راضی می کند به دست آورید
وگر نه زمانی خواهد رسید که ناچارید به آنچه هستید راضی باشید
Posted by: شادی خانوم | June 1, 2004 12:24 PM
البت همه جا آسمان یک رنگه!
و روح بلند و جوانت پرطاقت باد!
برو جلو ما اینجاییم . . . .
Posted by: parviz | June 1, 2004 10:32 PM
پژمان بی خیال! بابا چقدر غم داری.
بگذریم اما خودمونیم
همبرگر چنده اونجا مگه؟
توی توکیو نون ساندویچی دونه 750 تومنه. فقط نون خالی ها. پدر سوخته ها نون ضافه رو بدون ساندویچ نمی دند.... حالا هی قدر همون دوبی رو هم ندون تا تبعید شی مثه من به توکیو اونوقت ببینم چند مرده حلاجی
Posted by: dentist | June 1, 2004 11:55 PM
it was a great passionate writing . it sounds honest non-stop to the end
Posted by: Cavalier | June 2, 2004 10:57 AM
it was a great passionate writing . it sounds honest non-stop to the end
Posted by: Cavalier | June 2, 2004 10:59 AM
it was a great passionate writing . it sounds honest non-stop to the end
Posted by: Cavalier | June 2, 2004 11:01 AM
با سلام
در دبي يا هر كجاي جهان كه باشي
مرغ كيلويي يك دلار است به جز ايران عزيز ما
Posted by: علي | June 2, 2004 11:08 AM
براي ايراني بودن بايد روحي بزرگ داشت ،هرجاي دنيا،شايد هم براي آدم بودن
Posted by: انديشه | June 5, 2004 03:33 AM
دل من با این نوشته لرزید...منم الان چهارده ساله که تو غربت هستم. تنها بودن بدترین درده...غریب بودن روح رو نابود میکنه. تو روحت بزرگه...چه تو دبی...چه جای دیگه.
Posted by: S. | June 6, 2004 09:19 AM
سلام
ای بابا اشکم در اومد خیلی زیاد :):)
Posted by: زهرا | June 6, 2004 05:01 PM
کاملا می درکم عزیز! منم کشیدم! نه فقر و بدبختی رو بلکه همین غربت رو که همه رو می بینی با دوستان و آشناهاشون هستن و تو تنها! همینش به اندازه ای برام سخت بود که فرار کردم! فقر و ایناش دیگه .... خدا به سر کسی نیاره اینشالله!
Posted by: Ahmad | June 7, 2004 02:41 AM
دوبی از نگاهی دیگر
جالب بود ولی به جای روحی بزرگ میشد چیزهای بزرگ دیگری هم داشت
مگر نمیدانید که روح از جمله ی معنویات است نه مادیات و دنیا با مادیات بیشتر کنار می آید
Posted by: Lord | June 9, 2004 03:59 AM
geryam dar omad bashar... in chi bood neveshti!!!
Posted by: samik | June 9, 2004 10:04 PM
pejy aziz bayad chyzy ro behet begam ke momkene khoshet nayad dary az khodet zaf neshoon mydy. donbal in mygary ke barat delsoozy konan, donya hamine chera khyal mykony ke hame dar behesht be sar mybaran, faalyat kon, fekr bozorg va roohe bozorg dashte bash.kasy too in donya barandas ke poshtkar dashte bashe, bayad bedoony ke dar in vazyyat bayad faghat khodeto ghavy kony, ghavy, myfahmy chy mygam,be pedar asmanyt etmynan kon, to ro be arezoohat myresoone, pas negh nazan, ta mytoony ba hemat talash kon, motmaen bash energyhaye in kahkeshan be yaryt myan.doostet daram, zayyf nabash
Posted by: Raha | June 13, 2004 07:32 PM
saite khobieh vali man taze car va taze varedam
lotfan baram E mail bezanid
Posted by: shaghayegh | June 24, 2004 03:40 AM
Simal Touristic
درود به شما سروران عزیزآژانس شیمال تور مستقر در یکی از شهر های ساحلی مدیترانه ای شهر زیبای آنتالیا در کشور ترکیه آماده خدمات به ایرانیان می باشد
رزرواسیون هر نوع هتل
برگزارکننده کنفرانسهای بین المللی
برگزارکننده اردوهای ورزشی
برگزارکننده تورهای تفریحی در استانبول آنتالیا آلانیا بدروم کمر
فروشنده ویلاهای لوکس در استانبول آنتالیا آلانیا کمر
فروشنده هتل در انتالیا وشهر کمر
انجام کارهای اداری جهت دریافت ویزا
با تشکر مجدد
www.simaltouristic.com
Posted by: شیمال تور ترکیه آنتالیا | June 26, 2004 05:06 PM
کوس کش تو که جنبه دبی رفتن نداری کرم داری آخه میری اینجور جاها قبلش نمی دونی اینجوری غربت؟همه جا همینه خوب که خودت رو به گا بدی همون شابدوالعظیم بری از سرتم زیادیه.
Posted by: علی | October 8, 2004 12:46 AM
سلام. من خیلی اتفاقی این متن را خواندم. من 4 ساله در دبی زندگی میکنم همه شرایط سخت را هم دارم مثل همه ایرانیها اینجا ، اما میخواهم بگم با این همه سختی اینجا بهتر از ایرانه. حداقل شب سر راحت زمین میگزاری. ایران هر چه قدر هم که میدوی اخرش هیچه کم هم میاری اما اینجا نه .منصفانه نه و گرنه اینجا هیچکدوم نمی متندیم.
Posted by: نازنین | April 1, 2006 05:23 PM