1000 تومانی؛ پول خورد ایرانی
توی این سه سالی که جول و پلاسمون رو انداختیم توی مملکت عربها و به قول بسیاری
سوسمارخورها(!)، چند باری هم ایران سر زدم ولی این بار یه جورایی با همه دفعات قبل
فرق می کنه. یادم می آد وقتی بچه بودم و از صدا و سیمای منفورانه برنامه هایی پخش
می شد راجع به آدمهایی که همه چیزشون رو فروخته اند و به امید اینکه در خارج از
کشور حلوا می دن پا شدن دست زن و بچه رو گرفتن و رفتن و بعد یه مدتی دست از پا
درازتر برگشتن. مثلا توی اون برنامه ها یه چیزی که مثل اهرم می خورد توی کله
بییننده و همه رو از این قضیه مهاجرت و مسافرت به خارج از کشور می ترسوند، مساله
گرونی بود. یارو می گفت قدر ایران رو بدونید و تو ایران نعمته و ....
حالا امسال تابستون که اومدم تهران، بعد از کمی بالا و پایین کردن دارم به این
نتیجه می رسم که نخیر انگار باید خارجی ها برای مردمشون یه برنامه بسازن که آقا
نیایید تهران که بدبخت می شید. گذشته از سطح بسیار پایین زندگی و هردمبیلی و خرتو
خری اینجا که هر روز هم بیشتر می شه، قیمت اجناس با اون ور آب هم قابل مقایسه س.
جالبه که توی مملکت گل و بلبل که به وفور نعمت و میوه معروفه ، قیمت میوه داره
میرسه به قیمت میوه در دوبی. حال اونها به درهم پول در میارن و مردم فلک زده ما به
تومان. قیمت انواع گوشت سفید و قرمز به مراتب ارزانتر از گوشت در ایرانه.
کرایه تاکسی ها دقیقا 2 برابر شده. اکثر خطوطی که من سوار شده ام کرایه ها رو 2
برابر کردن و تو بوق و کرنا کردن این هم که می خوان قیمتهای تاکسی ها رو کنترل کنن
همون قضیه کشک و سایشه. قیمت مجله و روزنامه هم که قربونش برم. آقا ما 2 سری رفتیم
مجله خریدیم هر سری 5000 تومان رفت تو پاچمون. کیفیت چاپ و کاغذ هم که قربانش برم.
وسط مجله رو که باز می کنی همون اول بسم ا... زارت جر می خوره و صحافیش به گاو عظمی
می رود.
کار به جایی رسیده که 50 تومانی و صد تومانی عملا بی مصرف و بی فایده هستند و جای 5
تومانی و 10 تومانی سالها پیش رو دارند. هنوز یادم نمی ره وقتی با تاکسی از خواجه
عبدالله تا سر دولت(نزدیک سینما فرهنگ) رو فقط 5 تومان با تاکسی می رفتیم. وقتی که
مینی بوس تجریش به پیچ شمیران فقط 10 ریال بود. بله اشتباه نمی کنم یعنی فقط یک
تومان. هیچ وقت یادم نمی ره که وقتی دبستان بودم توی اتوبان صدر تقاطع با بهار
شمالی( که هنوز اون موقع وسط اتوبان رو نبسته بودن و یه بلواری بود که حتی می شد
دور زد بس که اون زمان قیطریه جای دست نخورده و بکری بود و ماشینای کمی از اتوبان
می گذشتن) یه سوپر بقالی تابلوی مقوایی گنده زده بود به سمت اتوبان که گوشت کیلو
189 تومان و مردم می گفتن چقدر گرونی شده.
گرونی بحثی بود که از بچگی توی روزنامه و مجله های طنز مثل گل آقا و غیرو بهش
پرداخته می شد. اون زمان بچه بودم و سواد کافی از درک این مقوله نداشتم که
همه هم راجع بهش سخنرانی می کردن و نظریه های والای اقتصادی می دادن. اما الان می
دونم که اگر می شد تورم آن سالهای نه چندان دور رو توجیه اقتصادی کرد اما گرانی های
این چند سال اخیر واقعا یک آفته و کاذب و مردم رو به شدت درگیر کرده. از همون چیزی
که زمانی می ترسیدم بر سر این مردم اتفاق بیفته، افتاد و اون پولی شدن مردمه. مردم
به شدت پولی شدن و این با خوی ایرانی سازگار نیست. هرچند هنوز هم هستن آدمهایی
که همه چیز رو به حتی بیشترین پولها نفروشن اما نسل جدیدی که تا چشم باز کرده دودره
بازی و فحاشی و قسم کاسبی و کلاه برداری و دروغ گویی دیده چون مردمانش و پدر و
مادرش بیش از هر زمان دیگه ای تحت فشار مالی بوده اند چطور می توان انتظار داشت که
خوی انسانیش رو هم اجرا کنه. پدران و مادران ما حداقل محیطی رو دیدن که محبت رو
میشد درش لمس کرد اما کنون چه؟ یه نگاهی به مردم بکنید ببینید چطور به خون هم تشنه
هستند. سر 50 تومان همدیگه رو تکه پاره می کنند( به چشم خود بارها دیده ام) و حق
پایمال کردن به نوعی زرنگی ما محسوب می شه.
1000 تومانی شده پول خورد و ارزش پول اینجا بی معناست و من همیشه به کارمندی فکر می
کنم که چندر غاز پول می گیره و می خواد خرج یک خانواده 4 نفری رو بده. واقعا چطور
می تونه زیر بار کمر شکن خرج و مخارج دربیاد. شاید یکی از مهمترین دلایل ازدواج
نکردن پسرها همینه. دخترها انتظاراتشون بالاست و صبور نیستن و دوست دارن به هزاران
آرزویی که دارن برسن دریغ از اینکه انقدر زندگی در ایران سخت شده که جونی برای همسر
خیالی خانوم نمی گذاره که بخواد فکر ازدواج باشه.
در آخر هم یک خاطره باحال که همین هفته پیش برای من اتفاق افتاد بگم. من، هرچند که
3 ساله از ایران خارج شدم اما سالهاست که در ایران نانوایی نرفته ام! بنابراین اصلا
از قیمت نان اطلاعی ندارم. اون روزی که با 2 تا از دوستان رفته بودیم میرداماد و در
حال قدم زنی یک نونوایی مشغول به کار بود(نون ماشینی مثل لواش). من هم هوس کردم
بخرم. دست کردم توی جیبم و به قیاس سالیان پیش گفتم خب همین سکه 10 تومانی حتما
کافی خواهد بود و تازه شاید هم طرف بگه خورد نداره پس 2 تا نون بر می دارم! حالا
قیافه یارو رو تصور کنید که من نون رو برداشتم و یه سکه 10 تومانی گذاشته ام کف
دستش دریغ از اینکه قیمت هر نان 25 تومانه. این یکی دیگه جوک بود. قیمت هر نان
ماشینی 25 تومان. خودم اونجا خنده ام گرفت که چقدر از مرحله پرتم. بعدا که ماجرا رو
در خونه برای مادرم گفتم کاشف به عمل اومد که قیمت تون تنوری از 50 تومان شروع می
شه و به 100 تومان هم می رسه. یا ابوالعجایب!
Comments
خب آخرش چي؟ بالا خره پول درمياد داش يانه؟
.
.
نون زير سنگ بزرگه . . !
Posted by: parviz | July 11, 2004 04:02 PM
خب آخرش چي؟ بالا خره پول درمياد داش يانه؟
.
.
نون زير سنگ بزرگه . . !
Posted by: parviz | July 11, 2004 04:02 PM
خب آخرش چي؟ بالا خره پول درمياد داش يانه؟
.
.
نون زير سنگ بزرگه . . !
Posted by: parviz | July 11, 2004 04:03 PM
آقا من شرمنده ام !
چرا اينجوري شد! نه يکي نه دو تا . .
Posted by: parviz | July 11, 2004 04:04 PM
مثكه فقط بليط دبي به تهران ارزون شده :)
Posted by: علي | July 11, 2004 05:50 PM
پزمان منظورت از گوشت فروشی بقالی حسین آقا(علیزاده ست؟)واقا یادش به خیر اتوبان دوگل ...من خونه مون روشنائی بودجزءهمونائی که با قوطی رنگ در شب چهار شنبه سوری کاربید میزدیم ...دیگه هیچکس نیست که با این خاطراتت شریک شه ..ممنون که خاطره هامه باز سبز کردی. حامد .ت آلمان
Posted by: بچه روشنائی | July 12, 2004 02:58 AM
سلام.
آقا زدي وسط خال. من الان يادم افتاد اسم اون سوپر بقالي رو چون ما توي خيابون بهار شمالي مي نشستيم.
از بچه هاي روشنايي بودن کسايي که بيان دم تخت بسکتبال کوچه حبيب اللهي و توپي به تخته بزنن.
هيچ وقت يادم نميره وسط ظهر که همه خواب بودن ما تو مخ آفتاب مي رفتيم بسکتبال بازي کنيم صداي همسايه ها در ميومد آخرش هم اون تخته رو کندن.
Posted by: پژمان | July 12, 2004 09:42 AM
ke chi
Posted by: mahtab | September 9, 2004 03:15 AM
یه سری به ما هم بزن
به خاطر یک مشت دلار
Posted by: dollar | October 1, 2004 07:36 PM