« ایران دیروز، ایران امروز - 1 | Main | اعتماد نادیده »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

حال و روز مجنون بعد از مرگ لیلی

مجنون با شنیدن خبر مرگ لیلی گریان و خروشان بر مزار معشوق آمد و بعد از سخن گفتن بر مزار لیلی بار دیگر با خیل و وحوش سر به بیابان نهاد در حالیکه

می داد به گریه ریگ را رنگ / می زد سری از دریغ بر سنگ
بر رهگذری نماند خاری / کز ناله نزد بر او شراری
در هیچ رهی نماند سنگی / کز خون خودش نداد رنگی

روزگاری در فراخنای بیابان به تلخی و سختی آواره بود تا سرانجام نیروش کاستی گرفت و نزدیکی مرگ را دریافت:

نالنده ز روی دردناکی / آمد سوی آن عروس خاکی
بیتی دو سه زار زار برخواند / اشکی دو سه تلخ تلخ بفشاند
برداشت به سوی آسمان دست / انگشت گشاد و دیده بربست
کای خدای هرچه آفریده ست / سوگند به هرچه برگزیده ست
کز محنت خویش وارهانم / در حضرت یار خود رسانم
آزاد کنم ز سخت جانی / و آباد کنم به سخت رانی

این گفت و نهاد بر زمین سر / و آن تربت را گرفت در بر
چون تربت دوست در برآورد / "ای دوست" بگفت و جان بر آورد
او نیز گذشت از این گذرگاه / وان کیست که نگذرد بر این راه
راهی ست عدم که هر چه هستند / از آفت قطع او نرستند

Comments

من از سالها پیش با اشعار پر از احساس لیلی و مجنون آشنا شده ام
چند بار حین خواندن اشک ریختم
عاشق پیشگی را هم از مجنون یاد گرفتم

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ