حال و روز مجنون بعد از مرگ لیلی
مجنون با شنیدن خبر مرگ لیلی گریان و خروشان بر مزار معشوق آمد و بعد از سخن گفتن
بر مزار لیلی بار دیگر با خیل و وحوش سر به بیابان نهاد در حالیکه
می داد به گریه ریگ را رنگ / می زد سری از دریغ بر سنگ
بر رهگذری نماند خاری / کز ناله نزد بر او شراری
در هیچ رهی نماند سنگی / کز خون خودش نداد رنگی
روزگاری در فراخنای بیابان به تلخی و سختی آواره بود تا سرانجام نیروش کاستی
گرفت و نزدیکی مرگ را دریافت:
نالنده ز روی دردناکی / آمد سوی آن عروس خاکی
بیتی دو سه زار زار برخواند / اشکی دو سه تلخ تلخ بفشاند
برداشت به سوی آسمان دست / انگشت گشاد و دیده بربست
کای خدای هرچه آفریده ست / سوگند به هرچه برگزیده ست
کز محنت خویش وارهانم / در حضرت یار خود رسانم
آزاد کنم ز سخت جانی / و آباد کنم به سخت رانی
این گفت و نهاد بر زمین سر / و آن تربت را گرفت در بر
چون تربت دوست در برآورد / "ای دوست" بگفت و جان بر آورد
او نیز گذشت از این گذرگاه / وان کیست که نگذرد بر این راه
راهی ست عدم که هر چه هستند / از آفت قطع او نرستند
Comments
من از سالها پیش با اشعار پر از احساس لیلی و مجنون آشنا شده ام
چند بار حین خواندن اشک ریختم
عاشق پیشگی را هم از مجنون یاد گرفتم
Posted by: سعید | August 3, 2004 04:05 AM