انتخابها را باید فهمید
زمانی برای بسیاری از سوالات کوچک و بزرگ زندگیم جوابی نداشتم. وقتی جوابی نداری می
ری دنبالش تا پیدا کنی. اما اگر کسی نباشه که بهت جواب بده خود به خود درگیری پیدا
می کنی. از اجتماع و اطراف کنده می شی و کمتر آفتابی می شی. دیگه مثل قدیمها سراغ
کسی رو نمی گیری و از شر و شور قدیم چیزی برات نمی مونه. ترجیح می دی ساکت باشی و
گوش بدی و اگر حرفی هم بزنی، شوخی ای کرده باشی بلکه لبی خندان بشه وگرنه حرف دل
همچنان توی اعماق وجودت می مونه.
سالها تلاش کردم تا تونستم جواب خیلی از اون سوالات رو با تجربه شخصی به دست بیارم.
نمی دونم شاید هم خیلی زود به جوابها رسیدم. شاید هم به موقع رسیده ام چون هرکسی به
میزان ظرفیتش آگاهی و شناخت از دنیای پیرامونش به دست میاره. حالا دیگه می دونم چرا
خیلی از اتفاقات میفته. حالا دیگه می فهمم چرا کسایی که واقعا عاشق می شن، کسایی که
ایمان دارن به عشق گاهی لغزش پیدا می کنن، گاهی سر خورده میشن و یا از هم دور می
افتن. حالا می فهمم چرا دلتنگی توی دنیا وجود داره. چرا باید یه بچه توی سرما واکس
بزنه. چرا باید توی نوجونی یکی مرض لاعلاج بگیره.چرا باید یکی کور به دنیا بیاد.
حالا درک می کنم چرا هرچی می دوم کمتر نتیجه می گیرم. هرچقدر تلاش می کنم اما بازم
شکست می خورم و بازم مجبورم روی پا بایستم و حرکت کنم. حالا می فهمم چرا دیگه از به
دوستی که زمانی برایم به خاطر طرز حرف زدنش و عقده حقارتی که در درونش بود و فکر می
کرد از همه سرتره، به عنوان یه بیشعور نگاه نمی کنم. بر عکس دلم براش می سوزه چون
می دونم که یه جایی اگر حرفی زده و دلی پژمرده شده، گذشته از اینکه روحش رو کثیف
کرده توی مسیر زندگیش هم شکست خورده و باز باید جون بکنه تا بتونه خودش رو اصلاح
کنه.
دیگه سعی می کنم به کسی چیزی نگم، مگر اینکه حرف ناحقی زده بشه وگرنه لودگی و
حرفهای نامربوط رو می گذارم به حساب ارتباط نزدیکی که بین من و دوستان هست. به قولی
رویم حساب می کنن و این طوری ابراز علاقه. دوستی می گه نوشته های این وبلاگ تغییر
کرده. من هم تصدیق می کنم. عنوان این وبلاگ رو خوندید؟ من مدتهاست وقایع نگاری می
کنم. شاید حالا دارم می فهمم که سینه یک مرد مخزن اسرار اوست. شاید زمانی می خواستم
تجربیاتم رو اینجا بگم تا اونهایی که تو شرایط بهتری هستند بدونن که در کجای زندگی
قرار دارن و یه محک کوچکی زده باشن و اونهایی هم که شرایط یکسان و بدتری دارن بدونن
یه آدمی یه گوشه دنیا هست که داره برای زندگیش و برای اینکه روی پای خودش بایسته تو
مشکلات زیادی دست و پا می زنه.
من حالا می فهمم چرا در زندگیم زجرهایی رو تحمل کردم که همسن و سالهایم تجربه نکرده
اند. شاید که باید می فهمیدم معنای صبوری، استقامت و انسانیت رو.نه؛ اشتباه نکنید.
حرفم به این معنا نیست که هرکس رنج نکشیده و یا کمتر کشیده انسان نیست بلکه اعتقاد
دارم هرکسی که رنج می کشه اگر بفهمه که چرا این اتفاقات داره می افته روحش صیقل
داده می شه و زودتر رشد می کنه. چیزی که از بچگی بهش اعتقاد داشتم و دارم. ما
اومدیم که روحمون رو رشد بدیم اما متاسفانه از مرحله دور می افتیم. حس نوشتن خیلی
چیزها نیست چون اگر بنویسم باز باید توضیح بدم. باز باید برای یک جمله 2 صفحه
بنویسم تا شاید بالاخره یکی فهمید که چی میگم. شاید گاهی این روال توضیح دادن حتی
برای نزدیک ترین دوستانم هم خسته کننده میشه. متوجه نمی شن که هدف و اصل مطلب چیه و
این هم دلیل داره. اما خوشبختانه میون دوستان شاید بشه گاهی با یکی دوتاشون کمی حرف
دل زد. به بقیه باید خندید و آغوش باز کرد و از دیدنشون لذت برد و به حرفاشون گوش
داد.
زمانی فکر می کردم می تونم از تنهایی دربیام اما الان می فهمم که این طوری نیست.
خداوند در این 3 ساله اخیر آرزوی دیرینه ام رو برآورده کرد و دوستان زیادی پیدا
کردم. کسانی که واقعا دوستشون دارم و بهشون ارزش می گذارم اما باز هم مجال گپ زدن
کمتر شده. گاهی انقدر گمراه می شیم که حتی سیلی زدن یک دوست هم به گوشمون ما رو از
خواب بیدار نمی کنه. حالا فقط یه آرزو می مونه که باید برآورده بشه تا شاید بازم
چیزی بفهمم که نمی دونم. آرزوی اینکه مونسی داشته باشم تا بشه تک تک مراحل زندگی را
2 نفری به سوی اون هدف غایی رفت هرکس به شیوه خودش و در مسیر زندگی خودش. گاهی این
مسیر یکی میشه و گاهی حتی از هم فاصله پیدا می کنه مهم اینه که ایمان داشته باشی به
خودت و به او و به دیگران. ایمان به اینکه همه دوست داشتنی هستند و هر کس رو باید
به اندازه ظرفیتش جلو بری همون طور که اون ها هم می تونن این برخورد رو با تو داشته
باشن.
حالا شاید دیگه اون پژمان قبلی نباشی و یه جورایی منفعل عمل کنی. یعنی هرچه هرکه
خواست اگر بتونی بدی. نه اینکه به زور به دیگران تحمیل بشی بلکه سعی در برآورده
کردن اونها داشته باشی. لقمه نانی دربیاری و اصلا هم مهم نیست که ممکنه یک شغل
معمولی داشته باشی یا مدیر عامل شرکتی بشی که هزاران نفر زیر دستش کار می کنن اونچه
که مهمه اینه که از خدا بخوام من رو در جایی بگذاره که باعث برکت برای افراد بیشتری
باشم و این ظرفیت رو به من بده که بتونم این کار رو انجام بدم. واقعا چه فرقی می
کنه من چه باشم، مهم اینه که بشه تکه ای از پازل گمشده زندگی کسی رو به دستش داد و
در عوض اون هم تکه ای از زندگی تو رو به تو نشون بده چرا که همه ما نیازمند راهنما
و کمک هستیم. حال یکی نقشش خیلی بزرگ است و دیگری خیلی کوچک.
Comments
behtare donbale mooones nabashi,chon hamoon jory ke mano bad tarin moghe tanhaa gozasht.. to ram mizare...rasty inja coment nemizashtam cheghad khlavat shode bood na :D ?
Posted by: khanome ba salighe | July 30, 2004 05:40 PM
ino yadam raft begam javanit jedan dare mese baad mire!!!! az harfaaat malome
Posted by: khanome ba salighe | July 30, 2004 05:42 PM
همیشه موفق باشید آقای پژمان :)
Posted by: عزیزدوردونه | July 30, 2004 06:15 PM
pejman midoooni..har kasy dar zendeshish tajrobehaayi dare ke monhaser be farde..va aksare maa fekr mikonim ke hich kas joz khodemoon nemiahme ke cheghadr een tajrobehaa doshvaar boodan...be har haal hesse khoobie ke adam motefaavet va mofid baashe :)
Posted by: haleh | July 30, 2004 10:20 PM
خیلی خوبه که اینجوری فکر می کنی
Posted by: ساحل | July 30, 2004 10:53 PM
نهال
پژمان عزيزم تنهايي اون قسمتي از زندگي هست که هيچ کدوممون ازش خلاصي نخواهيم داشت. نه امروز و نه فردايي که براي رسيدن بهش تلاش ميکنيم.
هرکدوم ما که بيشتر براي رسيدن به آرزوهاش تلاش کنه از زندگيش بيشتر راضي خواهد بود و در نهاييت خودمونيم که لبخندي بر لب خواهيم داشت براي موفقيت و اشکي براي شکست هامون. توي اين سربالايي و سرپاييني گاهي بايست فرياد زد گاهي سکوت کرد. گاهي دست خود رو به دست آدم ديگه اي داد تا همراه و کمکمون بشه در اون قسمت سربالايي که قدم گذاشتن با پاي خود و تنهايي کمر له ميکنه.
به عنوان کسي که تو رو توي اين سه سال گذشته زير نظر داشتم و هر روز از نوشته هات شادي هات و غم هات رو حتي اندازه نوک سوزن خوندم و شايد به صورت خيلي کمي درک کردم ميدونم که خيلي تغيير کردي و اين فرق ها همه اش مثبت بوده. به سمت جلو بوده . هيچ کسي رو نديدم که رو پاي خودش بتونه همه قصه زندگيش رو بنويسه. همونطوري که تو هم نبايست اين انتظار رو از خودت داشته باشي.
اينکه ادمي هستي براي کمک به ديگران اهميت قاعلي باعث ستايش هست چونکه خيلي ها اين شجاعت و قدرت رو ندارند. بايست هم بدوني هميشه آدم از هردستي بده مقابلش رو در همين دنياي فاني پس ميگره.
اي کاش فکر نميکردي کمتر نتيجه ميگيري. به قول من ما تا زماني که توي دايره زندگي خودمون ايستاديم خودمون و مشکلاتمون رو فقط ميبينيم. تا زماني که از تو اين چرخه بيرون نياييم نميفهميم چقدر مفيد و چقدر لياقت خود رو اثبات کرديم.
خوشحال ميشدم اگر بيشتر از موفقتت مينوشتي نه از اينکه حس ميکني به جواب سوال هات نميرسي. اما اين هم دل غوغا گر توست ديگه. يهو خروش ميکنه . با همه شلوغ بودن هان همه ساکت شدن هات با همه شادي هاي ساده ات و همه دعوا هايي که تک تک ما رو کردي و هواسمون رو بيشتر جمع کردي تو تک هستي توي قالب خودت.
شايد براي همينه پژمان هستي و من به تو افتخار ميکنم. هم به عنوان دوست و هم به عنوان کسي که براي شادي هاي تو و غم هاي تو اشک ريخته.
خيلي دوستت دارم پي جي جوووووووووووووون :*
Posted by: نهال | July 30, 2004 11:30 PM
يه سلام خيلي گنده از لندن...ايران چيكار ميكني پسر...تو قرار شد بياي اينجا برگشتي تهران...يادته ما رو چطور انداختي تو دردسر مالتي مديا ... اگه يه روز دستم بهت نرسه...ميدوني...اون چند سالي كه خارج از كشور بودي دور از همه چيز و تويه محيط غريبه و جديد به اندازه سالها تجربه و زندگي تو ايران و خونه ارزش داره...چشمهاي ادم رو به اندازه وسعتي كه دور شدي باز ميكنه...مسلما اين پژمان تومني دوازده زار با اون پژمان قبلي فرق ميكنه..حالا صبر كن..بعدا ميفهمي...فقط يه كار نكن!!! ازدواج ...خر نشو...به حرف من گوش كن...بزار بشي سي سي ودو بعد...من عشق و محبت رو از اينجا ضميمه كامنت ام ميكنم برات..مواظب خودت باش. هادي
Posted by: هادي | July 31, 2004 05:15 AM
اوه راستي من بعد از اينكه كامنت ام رو نوشتم كامنت اين نهال خانوم رو خوندم...امشب من جات خالي فيلم كينگ ارتور رو كه همين امروز هم اكران شده بود ديدم...گرچه خيلي با فيلمه حال نكردم ولي هنوز تو حال و هواش بودم..اين كامنت نهال خانومو كه داشتم ميخوندم يه لحظه فكر كردم نقد فيلمه..از شجاعت هاي كينگ ارتور كه اصولا يه شواليه بود ...حركت هاي مثبت اش و قدرت كينگ ارتور..اخ ببخشيد پژمان...بعد ديدم نه بابا داره در مورد تو صحبت ميكنه..هه..هه..ايت واز كوول
Posted by: هادي | July 31, 2004 05:42 AM
هادي جان چطوري؟ آقا اين پورسانت مشاوره ما رو هم بايد بدي ها حالا طلبکار هم شدي؟!!!(شوخي)
برات آرزوي موفقيت دارم و مطمئن باش بيام لندن حتما رو سرت خراب مي شم بريم يه گپ مردونه اي بزنيم. دوستان رو عشق است.
Posted by: پژمان | July 31, 2004 08:52 AM
از آن ایمانها نمانده که بتواند دعایی حواله کند
اما امیدوارم فرصتت برای تجربه زندگی و معرفت به آن زیاد باشد
Posted by: یاشار | July 31, 2004 06:02 PM
خودت گفتی فکر کردن خیلی خوب نیست ...
میشه اینقده فکر نکنی؟
و بعد .. آقاهه خیلی تصورت از عاشقی رویایی هست. بابا یه تجربه هست مث همه تجربه ها (البته این طور میگن!)
Posted by: yoota | July 31, 2004 07:53 PM
يوتاي عزيز
بايد بگم که نا اميدم کردي با اون حرفت. وقتي مي گي "اين طوري ميگن" يعني اينکه داري نقش يه مفعول رو انجام مي دي. نگو اين طور ميگن بگو من به يه چيزي ايمان دارم و بعد بهش عمل کن.
يادمون باشه هميشه عمل کنيم مهم اين نيست که نتيجه چي ميشه. اين رو باور کنيم.
Posted by: پژمان | August 1, 2004 08:50 AM
salam
webloge ghashangi dary
man ham too weblogam sher minevisam
behem sar bezan,khoshal misham
Posted by: naghmeh | August 1, 2004 11:03 AM
سلام پژمان,من این متنت رو خوندم و هم خیلی خوشم اومد هم اینکه فهمیدم هنوز هم توی این دنیای به این بدی آدمهایی وجود دارن که اینطوری فکر کنن. من هم خیلی مثل تو فکر می کنم ولی یواش یواش دارم از همه چیز و همه کس نا امید میشم. من هم چند سال خارج از ایران تک و تنها زندگی کردم م خیلی از حرفاتو قشنگ می فهمم. ولی بدون که تنها نیستی. حداقل یه آدم دیگهای هم هست که تو رو بفهمه. من که از آدما خسته شدم. برات ارزوی موفقیت میکنم.
Posted by: پریسا | August 4, 2004 02:50 PM