ایران، سرزمین انسانهای بیگانه پرست
"میرزا ابوالقاسم فراهانی" دانشمند فاضل و ادیب فرضانه بود که پس او فوت پدرش
"میرزا عیسی فراهانی" به وزارت دربار فتحعلی شاه رسید و به لقب" قائم مقام" مشهور
شد. در زمانی که مملکت به دلیل سهل انگاری فتحعلی شاه ( که من شخصا بهش میگم فتحعلی
زن باز بس که عشق حرمسرا داشت!!!) و بقیه دار و دستش به گاو عظمی رفته بود و هر بار
شورشی از جنوب و شمال و شرق و غربش به پا می شد، قائم مقام با درایتی که داشت اوضاع
مملکتی رو سر و سامان داد و خدمات فرهنگی گسترده ای را انجام داد. اما درباریان
بوقلمون صفت که خدمات و تغییرات درباری قائم مقام برایشان خوش آیند نبود انقدر زیر
گوش شاه خواندند تا شاه راضی به قتل او شد.
پیش خدمتی را به سراغ قائم مقام فرستادند و او را به باغ نگارستان می برند.
مامورانی که انتظار رسیدنش را می کشیدند وی را دستگیر کرده و در زیر زمین به مدت
چند روز بدون آب و غذا زندانی می کنند. قائم مقام که متوجه شده بود می خواهند او را
بکشند با خون بازویش روی دیوار، بیت اول غزلی را که سروده بود می نویسد:
روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خوار دارد
چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد
بالاخره پس از چند روز، به دستور شاه و اطرافیانش، او را خفه می کنند و همان شبانه
او را در محوطه حضرت عبدالعظیم دفن می کنند. در عظمت و شرف "قائم مقام فراهانی"
همان بس که "سر جان کمپل" وزیر مختار انگلستان در ایران که توانسته بود اکثر
درباریان و مقامات ایرانی را مطیع خود سازد درباره او به روسای خود نوشته بود:"یک
نفر در ایران هست که با پول نمی شود او را خرید و آن شخص قائم مقام است."
پایان داستان زندگی قائم مقام فراهانی خیلی غم انگیزه. مثل هر کسی که در تاریخ
ایران زمین به این سرزمین خدمت کرد بهش خیانت میشه و کوردلان و کثافتهای درباری نمی
گذارن که به خدماتش ادامه بده. تاریخ ایران زمین، بارها و بارها تکرار شده و هربار
در دوره ای مردی ظهور کرده تا اوضاع نابسمان این خاک بیگانه پرست رو درست کنه و
بعدش هم به دست خائنین به انسانیت به دیدار باقی رفته است. این رویه مردم این
سرزمینه. از در و همسایه تا دوست و آشنا هم، همین زیر آب زدنها و بیگانه پرستی و غر
زدنهای غیر انسانی و خویهای خوک صفتانه رو به رخ هم می کشند و خودشون رو تافته جدا
بافته و عاری از هرگونه ایراد می بینن. این میون آدمهایی که روحشون بزرگ باشه و
جوانمرد باشن خیلی کم هستن. انقدر کم که وقتی به دستشون میاریم فکر می کنیم خواب
دیده ایم یا فرشته ای بر روی زمین نازل شده. حرفی نزنم بهتره پس به قول عزیزی
خاموشی گزیدن به ز یاسین ...
Comments
اينطوري هست ديگه. در مورد مردم ايران اين مطلب صدق مي كنه كه "كلاه خودت رو بگير تا باد نبره" و دلت براي ديگران نسوزه. و هر كاري هم انجام ميدي اول منفعت خودت بعد.... از بس نمك نشناسن. خودمون رو ميگم ها. همين ايرانيا
Posted by: علي | August 12, 2004 01:47 PM
فكر كنم او شعره از امير كبير بوده كه توي حمام فين كاشان موقعي كه رگشو بريدن نوشته ...
فكر كنم يك مثبت و منفي اشتباه شد ..
البته در كل مطلب هيچ فرقي نداره ..
خيلي چاكريم (:
Posted by: جواد | August 14, 2004 01:44 PM
آره...... همچنان دمت گرم
Posted by: سهیل | August 18, 2004 11:09 AM
آره...... همچنان دمت گرم
Posted by: سهیل | August 18, 2004 11:09 AM
آره...... همچنان دمت گرم
Posted by: سهیل | August 18, 2004 11:11 AM
آره...... همچنان دمت گرم
Posted by: سهیل | August 18, 2004 11:11 AM
من اهل اصفهان هستم
Posted by: حسین | November 29, 2004 09:02 PM