« آمریکا؛ سمبل یک حکومت مردمی؟ | Main | خانم ها نخوانند، لطفا! »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

تعظیم کائنات به زوج خوشبخت

تازه از اروپا برای دید و بازدید خانواده برگشته بودن. یک زوج جوون و ناز. برازنده همدیگه. دختره 30 سال داشت و پسره حالا دیگه یه مرد 35 ساله شده بود. هنوز شوهرش نیومده بود برای همین وقت خوبی بود که بتونم پای داستان شیرین زندگیش بشینم. می گفت:
8 ساله که ازدواج کردم. وقتی دانشجو بودم آتش عشق می افته به جون شوهرم. اون موقع من توی شرایط بدی بودم چون یک بار شکست عشقی داشتم و اطمینان به هرکسی رو به سادگی نمی پذیرفتم. اصلا از هیچ کسی دیگه خوشم نمی اومد تا اینکه عاشقم شد. گفت با یک نگاه عاشقم نشد. توی یه مهمونی باهم حرف زدیم و بعدش چندبار همدیگه رو دیدیم و توی این چند بازدید کوتاه قلاب دلش گیر کرد(!) و بعدش هم که اون مجبور شد به خاطر ترم جدیدش بره شهرستان. من تهران درس می خوندم و اون شهرستان. خیلی شرایط سختی بود. از یه طرف من بهش اهمیتی نمی دادم و از یه طرف دوستشم داشتم. یعنی نمی خواستم یه بار دیگه خودم رو درگیر کنم.{کمی از قهوه اش رو می خوره و لبخندی می زنه و ادامه میده} اون موقع ها شوهرم خیلی تلاش می کرد که من رو ببینه ولی نمیشد. یا درسامون انقدر سنگین بود که امونمون نمی داد نفس بکشیم و یا فاصله مون خیلی دور بود نمیشد که وسط ترم پاشه بیاد تهران چون وضع مالیش هم خوب نبود. هرچند وضع مالی پدرش خوب بود ولی دیگه دوست نداشت برای رابطه عشقیش به پدرش متکی باشه.{بازم بهم می خنده و میگه} اون وقتا خیلی اذیتش می کردم. اذیت که نه شیطونی می کردم و ناز می کردم تا بلکه بره ولی شوهرم هیچ وقت نرفت و از نظر روحی در کنارم بود.

من بهش گفتم خب چی شد ازدواج کردید و تو راضی شدی. جواب داد: من دو دل بودم و خب می دونی ازدواج برام یه اسم سنگین بود. می ترسیدم و طبیعی هم بود یه بار شکست خورده بودم. نارو خورده بودم. اما اگر بخوام به جز از صداقت شوهرم و مردونگیش که پای عشقش موند علت دیگری رو بگم صبوری و شکسته شدن غرورش بود که هیچ وقت چیزی نگفت. گفت کلا شوهرم آدم ساده پوشیه و هنوزم هست ولی اون موقع ها هم وضع مالی خوبی نداشت. یه روز قرار بود همدیگه رو ببینیم و قبلش قرار بود بیاد دم خونه ما که بریم. من بهترین لباسام رو پوشیده بودم و خیلی شیک شده بودم وقتی اون اومد یه شاخه گل کوچیک تو دستش گرفته بود و کمی هم نگران این بود که بخواد با مادرم رو در رو بشه چون توی این موارد خیلی خجالتی بود. وقتی مادرم دیدش بهم یواشکی گفت که اینه اون جوونی که دوستت داره. این که از پوشیدن یه لباس خوب هم عاجزه چطور می خواد تو رو خوشبخت کنه؟{اینجا چشای دختره پر اشک شد یه دستمال از روی میز برداشت و نگذاشت که اشکاش بچکه}. وقتی مادرم این رو گفت من اشک توی چشام جمع شد و خودم رو گذاشتم جای پسری که جلوی من نشسته و غیرت جوونی داره و شور زندگی و تمام تلاشش رو کرده که به من برسه. همون موقع به مادرم گفتم من همین پسر رو می خوام. همینی که با یه شاخه گل اومده و لباسشم سادس. چون چیزی داره که بقیه ندارن.

ازدواج کردیم و جفتمون درسمو تموم شد. شوهرم خیلی زحمت کشید. شبهایی که من درس می خوندم  و اون تا دم دمای صبح بیدار می موند تا پروژه های کاریش رو تموم کنه. اون یکی از بهترینها بود توی کارش چون ایمان داشت به کارش چون به عشقمون و حریم خونه ایمان داشت. یواش یواش اسمش توی کارش مهم شد و معروف شد و بعدش زندگیمون خوب شد. یعنی بعد 5 سال. گفت الان یه 3 سالی هم هست که خارج از کشوریم و از زندگیم خیلی راضیم. بهش گفتم تو چطور دینت رو ادا کردی به شوهرت وقتی که به خاطر تو انقدر زحمت کشید؟

بازم یه لبخندی زد و توی چشام نگاه کرد و گفت راستش رو بخوای فکر نمی کنم هیچ وقت بتونم محبت و عشقی رو که بهم داده جبران کنم. من خوشبختم و این رو مدیون شوهرم هستم.بهم گفت حالا که بعد 3 سال برگشتم و وضعیت دخترای جوون فامیل رو می بینیم بیش از پیش شوهرم رو دوست دارم. اون یه مرده. بعدش بازم لبخندی زد و گفت جلوش نگی این چیزا رو که کله ام رو می کنه!!! شوهرش بالاخره سر و کله اش پیدا شد. یواشکی طوری که جلب توجه نکنه ماچش کرد و گفت خب  به به آقا پژمان  جوونور کی بیایم عروسیت برقصیم؟ جفتشون زدن زیر خنده و من هم خندیدم. به راستی که خنده یک زوج خوشبخت در تمام کائنات باعث پایکوبی میشه. زندگیشان پایدار.

Comments

You come to love not by finding the perfect person,but by seeing an imperfect person perfectly.by:Sam Keen

تصميم دارم لينكتون رو بذارم .

يه جورايي مثل داستان هايي بود كه توي كتاب ميخونه آدم. خوشحالم از اينكه اين داستان ها حقيقي هم هستند. زندگيشون پايدار باشه ايشالله

راستش اومدم که همون چیزی رو بگم که جوجو گفته، ولی دیدم اولین نوشته همینه! خیلی لذت بخشه اونم تو این دنیای فعلی. خدا کنه زیاد بشه اگرچه ظواهر امر برعکسشو نشون میده.

اميدوارم همينجوري در اوج موفقيت و خوشبختي بمونن...حالا عروسيت كي هست كه ميخواد بياد برقصه؟

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ