« جستجوی کار در دوبی - امارات | Main | چنگيزخان مغول »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

جوان گناه کار و بخشایش ذات احدیت

پیش گفتار: نوشته امروز من رو بخونید و بهش فکر کنید. در پست بعدی علت این نوشته ام رو می نویسم تا مبادا کسی فکر کنه که من برای افزایش خواننده و یا ارضای حس جنسیم در اینجا می نویسم. خواهش می کنم در مورد این پست هم مثل سایر موارد قضیه انگشت اشاره و دیوانه نشه. حتما شنیده اید که شخصی انگشت خود را به سمت ماه نشانه برد تا همه را متوجه زیبایی ماه کند و دیوانه ای به سر انگشت آن شخص نگاه می کرد و به دنبال چیزی بود!!! در ضمن ممکن است اصل داستان به طور کامل به مانند زیر نباشد اما پیام آن و روال آن چیزی غیر از نوشته زیر نیست.

در زمان پیامبر اسلام، جوانی آشفته و پریشان خواهان دیدن ایشان شدند. حضرت ایشان را پذیرفتند. جوان به شدت آشفته بود و حال زاری داشت. جوان آرام و قرار نداشت و می خواست حقیقتی را بیان کند حضرت به ایشان گفتند نترس و بگو. اما جوان مدام می گفت من گناهان بزرگی انجام داده ام و خداوند هرگز مرا نخواهد بخشید. پس از چند بار ادای این جمله و آشته شدن بیشتر جوان و تقلای بیشتر،  وی چنین شروع کرد:

من آدمی بسیار ناپاک هستم و بیم آن دارم که خداوند هرگز مرا نبخشاید. من دزد هستم و اشیای دفن شده با مردگان را می دزدم.در کمینگاه می نشستم تا خانواده میت، جسد را دفن کنند. پس از رفتن اقوام میت نبش قبر می کردم و چنانچه لوازم قیمتی نزد مرده میافتم آنها را بر می داشتم. بارها این کار را انجام دادم تا اینکه شبی دیدم که کسی را دفن کرده اند. وی از اولاد یکی از امرای آن منطقه بود. شب هنگام نبش قبر کردم و هرچه یافتم برداشتم اما این بار دیدم که میت دختری زیبا و سپید روست و وقتی پارچه روی پایش را کنار زدم ران سفیدش را در تاریکی شب دیدم.

آن زمان شیطان مرا وسوسه کرد و آخر نتوانستم بر این وسوسه پیروز شوم و شهوتم بر من غلبه کرد و به آن دختر تجاوز کردم. وقتی که کارم تمام شد و می خواستم باز گردم دیدم صدایی از پشت سرم می آید که گویی صدای آن دختر بود. به من ندا داد که خداوند به تو ذلت و ننگ دهد که در دوران زندگیم هرگز کار ناپاک نکردم و مرا پاکیزه دفن کردند و اینک تو مرا جنب ساختی و بی غسل در گور خوابیده ام. وقتی این صدا را شنیدم گویی که اتفاقی بر من افتاد و من آشفته شدم و حال و روزم زار شده است. من عذاب وجدان دارم و مستحق جهنم هستم.

وقتی آن جوان گفت که مستحق جهنم هست، حضرت اخمی کرده و ایشان را از خود راندند( هرچند این کار را از روی قصد انجام دادند چرا که داستان جوان را ناگفته می دانستند!). حضرت به آن جوان گفت که خداوند بخشاینده است اما جوان آنقدر سرافکنده و ناامید بود که به کل از بخشایش خداوندی نا امید شده بود. جوان که وضعیت را چنین دید از محضر ایشان خداحافظی کرد و بیرون رفت. وی خود را به مدت یک ماه در غاری در کوه زندانی کرد و خود را به غل و زنجیر بست و شروع به عبادت و روزه داری  کرد تا خداوند گناهانش را ببخشاید. بعد از گذشته یک ماه حضرت رو به یکی از یاران خود کرد و لبخندی زد و گفت: به نزد آن جوان در فلان کوه برو و به او مژده بده که خداوند به من وحی کرد که بخشیده شده است و او از امروز پاک است.

خب بخشایش خداوند لایتناهیه. مثل ذات وجودش. مثل ما آدما که جزئی از خدا هستیم و به تکامل می رسیم و برمی گردیم به جای اولمون. در کتابهای دینی ما بهمون یاد دادن و با پتک در سرمون فرود آوردن که وقتی کوچک ترین گناهی کنی برای همیشه مورد خشم و غضب خداوندی اما هیچ وقت برای این قضیه یک تعادل ایجاد نکردن و هیچ وقت به ما یاد ندادن که آنچه در کتاب می خونیم و گفته شده صورت دیگری هم داره که وقتی به درجات بالاتر روحی برسیم می تونیم ازش سر دربیاریم همون طور که برای یه چوپان، خداوند می تونه تمثال زنی باشه که موهایش رو  شونه می کنه و برای حضرت حضرت سلیمان که باد و خاک و آتش و حیوانات در کنترل او بوده اند مسلما خداوند معنای دیگری داشته است. هرکسی به اندازه ظرفیتش و میزان تلاشش به خدا زودتر خواهد رسید و میوه و شهد شیرین وصال رو می چشه.

اگر فکر می کنید شعاره. بی خیال این موضوعات شید. اگه از صبح تا شب در حال جون کندن و ناحقی هستید و یا توی اتاقتون چمبرک زدید که دنیا رو نجات بدید و یا فحشش بدید می تونید برید وبلاگای دیگر رو بخونید و به خزعبلات من هم توجهی نکنید! من نه منبری هستم و نه روشنفکر و متفکر.  نه دین دارم و نه از راه دین امرار معاش می کنم. من این جمله زیبا از آن امام بزرگوار را حلقه گوشم کرده ام که فرمود اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید و فکر می کنم آزادگی کار هر کسی نیست. توجه و تلاش می خواد. فداکاری و ایثار می خواد. منتظر پست بعدی من باشید که حجت رو زنش بدیم بره دیگه.


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ