« شيخ زايد - رييس جمهور امارات - در گذشت | Main | چهارمین سالگرد وبلاگ »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

لطايف زهرالربيع

ضعف‌ سند: يك‌ محدث‌ (اصحاب‌ حديث‌) با يك‌ مسيحي‌ همسفر شد. پس‌ از چندي‌ مسيحي‌ به‌ او جام‌ شراب‌ تعارف‌ كرد، محدث‌ بي‌تأمل‌ آن‌ را سر كشيد. مسيحي‌ گفت‌: آنچه‌ خوردي‌ شراب‌ بود، مرد گفت‌: از كجا مي‌داني‌؟ مسيحي‌ گفت‌: غلامم‌ آن‌ را از فروشنده‌اي‌ يهودي‌ خريده‌ است‌. مرد گفت‌: ما اصحاب‌ حديث‌ دربارة‌ افرادي‌ مثل‌ سفيان‌ و يزيدبن‌ هارون‌ شك‌ داريم‌ و حرف‌ آنها را نمي‌پذيريم‌ چه‌ رسد به‌ اين‌ كه‌ يك‌ مسيحي‌ از قول‌ يك‌ يهودي‌ چيزي‌ را روايت‌ كند. و من‌ هم‌ اگر از اين‌ شراب‌ نوشيدم‌ فقط‌ به‌ دليل‌ ضعف‌ سند روايت‌ آن‌ بود.

باد پربركت :‌ مردي‌ در مجلس‌ حجاج‌ نشسته‌ بود و ناگهان‌ بادي‌ از او خارج‌ شد و بسيار شرمگين‌ شد. حجاج‌ براي‌ آنكه‌ خجالت‌ او را از ميان‌ ببرد گفت‌: تو ديگر ماليات‌ نده‌ و بعد به‌ او گفت‌: اگر چيز ديگري‌ مي‌خواهي‌، بگو تا برآورده‌ كنم‌. در همين‌ وقت‌ غلام‌ عربي‌ را نزد حجاج‌ آورده‌ بودند و او قصد كشتن‌ او را داشت‌، مرد از حجاج‌ خواست‌ غلام‌ را به‌ او ببخشد و حجاج‌ هم‌ پذيرفت‌. غلام‌ كه‌ از مرگ‌ نجات‌ يافته‌ بود به‌ دنبال‌ مرد مي‌رفت‌ و پشت‌ او را مي‌بوسيد و مي‌گفت‌: قربان‌ فلان‌ جايت‌ بروم‌ كه‌ آزادي‌ مردم‌ در گرو باد توست‌.

دعاي‌ آسياب‌ كردن‌: يكي‌ از دراويش‌ مقداري‌ گندم‌ براي‌ آرد كردن‌ به‌ آسياب‌ برد. آسيابان‌ گفت‌: «وقت‌ ندارم‌.» درويش‌ گفت‌: «اگر گندم‌ مرا آرد نكني‌ نفرين‌ مي‌كنم‌ تو و الاغت‌ را.» آسيابان‌ گفت‌: «اگر دعاي‌ تو مستجاب‌ است‌، از خدا بخواه‌ گندم‌ تو را آرد كند.»

بياييد با هم‌ گدايي‌ كنيم‌: فقيري‌ به‌ خانة‌ مرد ثروتمندي‌ رفت‌ و خوردني‌ طلبيد. گفتند: «هنوز نان‌ نپخته‌ايم‌.» گفت‌: «كمي‌ آرد به‌ من‌ بدهيد.» گفتند: «آن‌ اندازه‌ نيست‌.» گفت‌: «پس‌ كمي‌ آب‌ به‌ من‌ بدهيد.» گفتند: «هنوز سقا نيامده‌.» گفت‌: «پس‌ كمي‌ روغن‌ به‌ من‌ بدهيد.» گفتند: «از كجا بياوريم‌؟» فقير گفت‌: «حالا كه‌ احوالتان‌ چنين‌ است‌ بياييد با هم‌ برويم‌ گدايي‌.»

پاسخ‌ مقتضي‌: پادشاهي‌ شبي‌ با لباس‌ مبدّل‌ به‌ شهر رفت‌ تا وضع‌ مردم‌ را بررسي‌ كند. به‌ يك‌ بقال‌ گفت‌: «نيم‌ فلوس‌ دارم‌ و به‌ تو مي‌دهم‌ تا شمعي‌ به‌ من‌ بدهي‌ كه‌ از اوّل‌ شب‌ تا صبح‌ بسوزد، چون‌ مي‌خواهم‌ شب‌ بيدار باشم‌.»
بقال‌ گفت‌: «چنين‌ شمعي‌ را نيم‌ فلوس‌ نمي‌دهند، منتهي‌ با نيم‌ فلوس‌ مي‌توانم‌ به‌ تو مقداري‌ سير بدهم‌ تا آن‌ را بكوبي‌ و بر فلان‌ جايت‌ بگذاري‌ كه‌ بسوزد و تا صبح‌ خوابت‌ نبرد.» چون‌ صبح‌ شد پادشاه‌ بقال‌ را طلبيد و به‌ او جايزه‌ داد.

پيشنهاد بي‌شرمانه‌: ابوالشمتمق‌ به‌ فردي‌ كه‌ قصد ازدواج‌ داشت‌ گفت‌: «با زني‌ بدكاره‌ ازدواج‌ كن‌، به‌ چند دليل‌: جذاب‌تر است‌، مي‌داند كه‌ مرد چه‌ مي‌خواهد، هميشه‌ خودش‌ را تميز و زيبا نگه‌ مي‌دارد، از گند و كثافت‌ بچه‌دار شدن‌ درامان‌ است‌، چون‌ خودش‌ را مي‌شناسد براي‌ تو پررويي‌ نخواهد كرد و اگر به‌ او بگويي‌ زنيكه‌ فلان‌كاره‌ گناه‌ نكرده‌اي‌.»

برباد رفته‌: صفي‌الدين‌ حلّي‌ جايي‌ مهمان‌ بود. در ميان‌ جمع‌ به‌ صداي‌ بلند بادي‌ از او صادر شد. خجالت‌ كشيد و از آن‌ جمع‌ و از آن‌ خانه‌ و از آن‌ شهر بيرون‌ رفت‌ و سال‌ها در شهرهاي‌ ديگر زندگي‌ مي‌كرد، تا اين‌ كه‌ پس‌ از سال‌ها دوباره‌ به‌ آن‌ شهر آمد و ديد كسي‌ از پسري‌ مي‌پرسد: چند سال‌ داري‌؟ آن‌ پسر گفت‌: نمي‌دانم‌ چند سال‌، ولي‌ مي‌دانم‌ در همان‌ سالي‌ به‌ دنيا آمده‌ام‌ كه‌ صفي‌الدين‌ گوزيد.

خانه‌اي‌ در بهشت‌: فقيري‌ در مسجد خوابيده‌ بود. دچار قولنج‌ شد و شكمش‌ به‌ شدت‌ درد مي‌كرد. تا آنجا كه‌ از درد مي‌ناليد و به‌ زمين‌ مي‌غلطيد. فرياد مي‌كرد و هر كار مي‌كرد تا بادي‌ از او صادر شود تا كمي‌ راحت‌ بشود افاقه‌ نمي‌كرد. تا آخر كه‌ دست‌ به‌ دعا برداشته‌ بود و دايم‌ مي‌گفت‌: خدايا! بادي‌ برسان‌! خدايا! گوزي‌ برسان‌.
چون‌ نزديك‌ صبح‌ شد حالش‌ بهتر نشد و تقريباً در حال‌ مرگ‌ بود. دوستانش‌ هم‌ ايستاده‌ بودند و شاهد مرگ‌ او بودند. فقير دايماً دعا مي‌كرد و مي‌گفت‌: خدايا مرا از جهنم‌ نجات‌ بده‌، خدايا بهشت‌ را نصيب‌ من‌ كن‌، خدايا به‌ من‌ خانه‌اي‌ در بهشت‌ بده‌.
رفيقي‌ كه‌ همانجا شاهد بود، گفت‌: مرد حسابي‌! تو از خدا گوز خواستي‌ به‌ تو نداد، چطور به‌ تو بهشت‌ مي‌دهد؟

سگ‌ها عربي‌ نمي‌دانند: مردي‌ به‌ مزيد گفت‌: اگر سگي‌ به‌ تو حمله‌ كرد فلان‌ آية‌ قرآن‌ را بخوان‌.مزيد گفت‌: البته‌ بهتر است‌ آدم‌ چوبي‌ هم‌ داشته‌ باشد، چون‌ همة‌ سگ‌ها عربي‌ بلد نيستند.

تسبيح‌ و نماز نافله‌: به‌ مردي‌ گفتند: همانا كه‌ خرما در شكم‌ تسبيح‌ مي‌كند.
گفت‌: لابد حلوا هم‌ نماز نافله‌ مي‌خواند.

ذكر قرباني‌ كردن‌ شتر: اعرابي‌ در روز عيد شتري‌ قرباني‌ كرده‌ بود و در هر مجلسي‌ كه‌ مي‌رسيد مي‌گفت‌ كه‌ من‌ شتري‌ در راه‌ خدا قرباني‌ كرده‌ام‌. به‌ او گفتند: «چه‌ معني‌ دارد كه‌ هر جا مي‌رسي‌ ذكر قرباني‌ كردن‌ شتر مي‌كني‌؟ قرباني‌ كردن‌ در راه‌ خدا كه‌ اين‌ همه‌ گفتن‌ ندارد!» اعرابي‌ گفت‌: سبحان‌ الله! خداي‌ تعالي‌ خودش‌ يك‌ گوسفند فداي‌ اسماعيل‌ كرد، در چند جاي‌ قرآن‌ آن‌ را ذكر كرده‌، آن‌ وقت‌ من‌ شتري‌ به‌ اين‌ بزرگي‌ قرباني‌ كردم‌ هيچ‌ جا نگويم‌؟

شاه‌ چگونه‌ وضو نگه‌ دارد
 احمد جوهري‌ نقل‌ كرده‌ است‌ كه‌: چون‌ شاه‌ عباس‌ به‌ جنگ‌ روم‌ رفت‌ و لشكريان‌ طرفين‌ صف‌ كشيدند، شاه‌ عباس‌ هراسان‌ و مضطرب‌ شد و ترسيد. به‌ شيخ‌ بهايي‌ گفت‌: چه‌ كنم‌؟ شيخ‌ گفت‌: راه‌ تدبير بسته‌ شده‌، پناهي‌ جز خدا نيست‌. بايد وضو بگيري‌ و دو ركعت‌ نماز بخواني‌ و دعا كني‌ تا پيروز شوي‌.كل‌ عنايت‌ در همانجا حاضر بود، گفت‌: يا شيخ‌! شاه‌ از ترس‌ گوز به‌ كونش‌ بند نمي‌شود، چطور مي‌تواند وضو نگاه‌ بدارد كه‌ نماز بخواند.

انداختند به‌ جهنم‌: شخصي‌ وفات‌ كرده‌ بود. او را به‌ خواب‌ ديدند. از او پرسيدند: خداي‌ تعالي‌ با تو چه‌ كرد؟گفت‌: آنچه‌ در مورد فشار قبر و سؤال‌ نكيرين‌ كه‌ از علما شنيده‌ بودم‌ همه‌ دروغ‌ بود، چون‌ ملايكه‌ بعد از مرگ‌ مرا گرفتند و بدون‌ حساب‌ انداختند به‌ جهنم‌.

در را ببند و برو: دزدي‌ به‌ خانه‌ فقيري‌ رفت‌ و هر چه‌ جستجو كرد چيزي‌ نيافت‌. چون‌ خواست‌ بيرون‌ برود صاحب‌ خانه‌ كه‌ گوشه‌اي‌ خوابيده‌ بود به‌ او گفت‌: در را ببند و برو.
دزد گفت‌: خيلي‌ مال‌ از خانه‌ات‌ برده‌ام‌، دستور هم‌ مي‌دهي‌؟!

دست‌ خالي‌:گدايي‌ چيزي‌ طلبيد. صاحب‌ خانه‌ به‌ او فحش‌ داد.گدا گفت‌: تو كه‌ پول‌ نمي‌دهي‌، چرا فحش‌ مي‌دهي‌؟صاحب‌ خانه‌ گفت‌: نخواستم‌ دست‌ خالي‌ بروي‌.

من در بالا بهترین و بامزه ترین لطایفش را جمع کرده ام چنانچه علاقه مند هستید می توانید به منبع مطالب فوق مراجعه کنید. من کلی روده بر شدم از اینا.

Comments

با اين سان مطالب تقرير شده برايمان مسرت آفريديد و ما را محظوظ فرموده و به كمال درجات علوم ادبي رهنمون شديد.سخناني پر ز حكمت و پند و سخنان نغز . آفرين باد بر شما اين چنين حسن انتخاب. گر چه در بعضي موارد گريزي داشت به امور شخصييه.(كه روم به ديوار عيب بود.) امضا فضول السلطنه في معايب الآثار الديگران او سايتن او وبلاگن او باقي قضايا

ظاهرا سليقه شما با مسائل بادي جور در مي ايد

آی چقدر خندیدم. آی چقدر خندیدم. به حدی که نزدیک بود بادی ساطع شود :)) ولی سبحانه الله که نشد. خلاصه دستت درد نکنه. خیلی باحال بود.

سلام .. خوبی ؟!! خیلی وقت بود هم چین تخصصی مینوشتی که من نمی فهمیدم اما این پستت کلی باحال بود خیلی وقته زهر الربیع و نخواندم اما همون کتابه نبوی هست آره ؟

hello from belguim,your blog is Verry nice, Kiss

اون صفی الدین حلی یه از همه باحال تر بود..... کلی بخندیدندیم. ||.:~*~:.

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ