« زنان سکسی و مردان ذکر به دست | Main | اسلام و توصیه در باب جماع، سکس و معاشقه »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

دلم گریه می خواهد مادرم

 هفته امتحانات میان ترم با یه عالمه تحقیق و تکلیف دانشگاهی تلمبار شده که باید همشون رو انجام بدی، سرما خوردگی شدید و تب آنچنانی، استراحت ناکافی چون وقتی نداری که بخوای استراحت کنی، توی همین هیر و ویر یه نامه از طرف محل اقامتت بهت بدن که باید در عرض فقط یک هفته اتاقت رو تخلیه کنی(!) و این نامه عین یه دونه پتک روی سرت خراب میشه. هنوز شوک اون نامه و استرش ولت نکرده که خبر بدترش رو دریافت میکنی و اینجاست که احساس و منطقت جفتشون درگیر می شن.

نمی دونم باید برای شکست احساسیم گریه کنم یا با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم کنم. نمی دونم عشق رو باید به گور ابدیت بسپارم چرا که سرنوشت من رو با تنهایی رقم زده اند یا به فکر تجارت و پول درآوردنم باشم. برای بعضی ها گفتن لنگش کن از بیرون گود خیلی راحته. یکی میگه عشق و در کنار هم بودن زیباست و اون دیگری انگار که نافش رو توی کتب تجاری بسته اند و تنها رنگی که می شناسد رنگ سبز اسکناس کذایی ست.

نه نه؛ نمی خواهم از کسی گله کنم. نمی خواهم از دنیا گله کنم و افسوس بخورم. این کار رو سالها کرده ام. حتی توی همین وبلاگ نوشته ام اما مثل اینکه درسم رو خوب یاد گرفته ام. شکایتی نباید کرد حتی اگر قلبم و روحم سالها زخم بخورند. حتی اگر تک تک سلولهای بدنم غمگین باشند مانند اسمم باید ساکت بود و گذر کرد. جوانیم می گذرد در پی هیچ و پوچ و من به آنچه که می خواهم نرسیده ام.

انقدر حیرانم و سرگردان که نمی دونم باید به کدام راه بروم. دیگه مثل قدیما تمرکز ندارم. توانایی جسمی در حد صفر. قوه خلاقیت انگار که به گورستان مغزم جا خوش کرده و امید به زندگی هیچ ندارم. نمی دونم حس عجیبیه که انگار هیچ کسی نمی تونه به من کمی از حس قشنگ زندگی رو بده. انگار دیدن گل و حتی لبخند یار هم داره بی معنا میشه چرا که همیشه ترسی در پشت اون خوشی من رو احاطه کرده. من حیران شده ام.گم گشته ام.

آری می دانم خیلی ها دوست دارند جای من باشند. خیلی ها حتی در خوابشان کمترین امکانات من را ندارند اما نباید فراموش کرد که وقتی سختی می کشی بازگشت به گذشته دردناک می شه. نمی دونم چرا باید هزاران جوانان مثل من، از دیار من این همه استرس و مشکلات داشته باشند. موهایشان هر روز سفید شود و اعضای بدنشان هر روز تحلیل و ساکت و افسرده تر. شاید مادرم روزی بفهمد که چرا نوشته اند بر سر حجله آن عزیز از دست رفته که فقط 27 سال سن دارد" جوان ناکام بر اثر سکته در گذشت".آری مادرم این ست حکایت روزگار ما. نسلی که در کوچکترین آرزوهای خویش هم شک می کند. نسلی که افسرده و پریشان به دنبال هویت خود است. من خوش شانس هستم که خویشتن را شناخته ام اما مانند بچه ای نوپا که تازه راه رفتن را آغاز کرده است مشکلات و استرس ها مانند چوبی بر ساق پایم زده می شوند. نمی دونم چقدر سخته این بلند شدن. من اگر روزی می دونستم این غم درونم که همیشه با منه ریشه اش کجاست و چگونه می شه ازش خلاص شد حتما می کندمش اما نمی دانم که جنسش چیست. نمی دانم که مرزش تا کجاست. من نیاز به آغوش دارم تا بخوابم. یه خواب طولانی. من می خوام گریه کنم اما گریه ام نمی آید آخر من مرد شده ام مادر.

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.cyberpejman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/45


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ