قطره قطره چون شمع آب گشتن
از وقتی خودم رو شناختم حلقه ای از
تنهایی به دور من بود. از همون کودکی. تنها وقتی 9 سال داشتم فهمیدم که
چقدر تنها هستم و چقدر دور از همه. عصرهای دلگیر و بی پناهی و یه بغضی که
همیشه توی گلو موند و هیچ وقت تبدیل به اشک نشد. سالهای سال گذشته و من
همون کودک 9 ساله ام. تنها و در هم تنیده با تمام مشکلات روزمره بزرگسالی و
روحی آزرده. روزگاری فکر می کردم که می تونم فریاد بزنم این انباشته ها رو.
فکر می کردم که می تونم اینها رو با کسی در میون بگذارم اما الان می فهمم
که زندگی من سخت تر از چیزیست که تصورش رو می کرده ام.
یادمه مادرم همیشه میگفت سرنوشت بعضی همیشه سرشار از بغض و اندوهه و چه
راست می گفت. مهم نیست که کجا باشم. فقیر باشم یا غنی، مریض باشم یا سالم،
با تمرکز یا گم گشته هرچه که هست انگار چیزیست که از درون من رو می خوره.
دورانی بود که خواستم این حس درون رو با دیگرانی تقسیم کنم اما بعدها
فهمیدم که چه خیال عبثی کرده ام. یکی حرفها رو احساس ترحم دونست. یکی سخت
گرفتن شرایط زندگی و دیگری احساسی بودن و ضعف من اما می دونم که هیچ کدوم
از اینا نیست.
وقتی که دیدم محبتی نمی بینم سعی کردم که محبت کنم و این عطش محبت کردن
بیشتر از ندای درون من برای محبت دیدن شد اما افسوس که برای آن نیز سالها
گشته ام. همیشه سنگ صبور بوده ام اما هیچگاه ندیدم که کسی سنگ صبورم باشد.
ادعا و ادعا و دیگر هیچ. اینها رو توی همون سالهای بعد از گوشه نشینی خونه
تجربه کردم. گفتم بگذارم کمی هم مانند دیگران باشم و هر آنچه که می گویند
اما نشد که نشد.
حالا رسیده ام به عنفوان جوانیم. غنچه شکفته شده ام اما با هزار آرزو و
حسرت معنوی که بر دلم مانده است. خسته ام از این همه توجه به دیگران. از
اینکه بایست همیشه سنگ زیرین آسیاب بود و حتی یک نفر تو را نخواهد برای
وجودت. برای حتی دیده شدن کوچکترین مهربانیت و برای این بار سنگین بر دوشت
که حتی خود نیز نمی دانم که چیست. چیست که انقدر مرا شکننده می کند و از
درون می تراشد. چیست این بغض همیشه بر گلو که مرا در خفا آزار می دهد.
عشق. این واژه اسطوره ای. همان واژه که در مقابلش سجده کرده ام و در تمام
زندگیم دوستش داشته ام. می دانی عشق که می گویم قلبم برایش می زند و یاد
تمام قولهایم می افتم. یاد تمام مهربانی هایی که باید برایش انجام دهم تا
بشود مرحم زخمش اما می دانی چقدر سخت است وقتی که فکر کنی روزی خواهد رفت
چرا که تو سرنوشت خود را می دانی. می دانی که شاید هیچ وقت کسی نباشد، لحظه
ای نباشد که به تو بگوید دوستت دارد فقط برای خودت. برای آنکه دلت شاد شود
و این را از ته دل بگوید. می دانی که اگر سالها هم صبوری کنی آخرش با جمله
ای تو را خواهد کشت و تیک تاک ساعت تو را به گورستان غم می برد. همانجا که
هجمه پژمان های زیادی بر سرم فرود می آید.
نمی دانم شاید سهم زیادی می خواسته ام از مهربانی. شاید که من اشتباه کرده
ام و لایق عتاب. شاید که من نمی توانم هرگز کسی را پیدا کنم تا بشود کمی از
این آتشفشان انباشته شده از سالها دربه دری و غربت را برایش نمایان کنم تا
گونه هایم را با لبانش لمس کند و بگوید که مرا با غمهایم دوست دارد.انگار
که در این دل شب تیره کسی به من ندا می دهد که این تویی و نام تو پژمان
است. پژمان یعنی افسرده و غمگین مثل من. مثل سرتاسر زندگی من که در اندوه
بوده است. آه چقدر این شعر را دوست دارم از آن شاعر عزیز که گفت قایقی
خواهم ساخت / خواهم انداخت به آب / دور خواهم شد از این خاک غریب. خاک
غریب، خاک غریب....
Comments
ای بابا. سخت میگیری اخوی. من که کم کم داره در مورد خودم باورم میشه که دنیارو هرجور بگیری همونجور میگذره. حتی اگه هم تا الان اینطوری بوده، میتونه بعد از این اینطوری نباشه. خیلی وقتا آدم باید خودش برای خودش خوشی رو تولید کنه! بسازه، حتی خودشو گول بزنه! ولی خوش باشه. البته اینو هم میدونم که هرگز نباید به جای دیگری قضاوت کرد بخصوص وقتی خیلی چیزا رو نمیدونی. ولی خوب میشه آدم حرف خودشو بزنه که، نه؟
Posted by: آدم | December 9, 2004 07:45 AM
Pezhman kheyli delam gereft. bebin zendegi paein balast va farghe adama ine ke baziha paeinhash ro mishmaran baziha balahash ro. heyf ke nemitoonam behet begam alan too delam che ashoobi bood, vali midoonam migzare, cheshmam be roozaye khoobeshe. tanha jaye sakhtesh ine ke bayad az moshkelat o deltangiha ye kam zaman begzare ta adam hatta baraye chandomin bar bavaresh beshe ke tamoom mishan. midoonam alan halet kheyli khosh nist vali ensafan in kam lotfi nist ke inghad kolli begi man az bachegi tanha boodam va ... la'aghal mamanet ke boode be adamaye kheyli tanhatar fekr kon
Posted by: dokhatre aftab | December 10, 2004 01:15 PM
براي آدم: حرفات رو قبول دارم ولي گاهي هم دوست دارم اين احساس هاي قلبمه شده رو بنويسم تا ديگه اون تو نمونه. اين طوري اثر منفيش خيلي کمتره.
براي دختر آفتاب: صرفا بودن فيزيکي يک نفر در زندگي به معناي اثر بخشي او نيست هرچند اين به معناي نقض احترام و ارزش من نسبت به والدينم به هيچ عنوان نيست. پدر و مادر ايراني دلهاي پر گوهري دارند فقط چون در فضاي بسته اي بار اومدن بعضي جا گريپ مي زنن!!!
گاهي اوقات براي فراموش کردن احساسات منفي نياز به نفر دومي هست که آدم رو کمک کنه و گاهي اين خود شخص هست که بايد اين احساسات رو بندازه دور و جايش چيزاي خوب خوب بياره. من فکر مي کنم توي اين 2 سال از صفر رسيدم به 70 درصد راه و اين رو مديون دوستان و خودم هستم.
Posted by: پژمان | December 10, 2004 01:46 PM
نميخوام آرومت كنم يا دلداريت بدم, ميدونم كه تاثيري نداره!
همونطوري كه اين چيزا براي منم تاثير نداشت!
اين پژمان ها كم نيستن!
فقط ميتونم تاسف بخورم[كاري كه يه عمر كردم], و اميدوار باشم به روزهاي بهتر ...
اگر چه اين روزها خيلي دور باشه! اونقدر دور كه شايد به عمر من و تو قد نده!
Posted by: SepehЯ | December 12, 2004 05:36 AM
خوب می فهمم چی میگید ...... فقط همین....
Posted by: سهیل | December 12, 2004 08:57 AM
اقا پژمان سلام..نه خسته...امیدوارم این حس و حال ها گذرا باشه...دنیا پر از ادم های خوب است مثل خودت..اگر هم اگر هم سنگ صبور خواستی حاضرم .فکر کن خواهر بزرگترتم.. راستی ان بالا منظور از گیبرالتار جبل الطارق است؟ یا من اشتبا ه می کنم؟
Posted by: setare | December 12, 2004 03:26 PM
به نام وفادارترین و مهربانترین دوست
سلام پژمان عزیز .متن را خوندم.خیلی دلم سوخت ولی توی یک کتاب خوندم که از قول یکی از عرفا نوشته بود " غم پیغام دوسته. یعنی هر وقت خدا باهات کار داشته باشه یه غم برات می فرسته و می گه بیا در خونه ام .منتظرم "
مناجات خمس عشر یکی از بهترینهایی است که تا کنون به کمک اون با خدا حرف زدم. توی مفاتیح همون اوایلش می تونی پیداش کنی.
منم در خدمتم.می تونیم با هم صحبت کنیم شاید بتونم سنگ صبوری باشم.خدانگهدار
است
Posted by: محمد | December 15, 2004 06:44 PM
به هیچکس اعتماد نکن...دنبال سنگ صبور نباش....بی خیال دنیا و مردم دنیا....این همه تجربیات منه
Posted by: saeedeh | December 20, 2004 01:01 PM
پژمان جان سلام،
اينجور تنهاييها رو خيلي از ماها كشيديم. من هم يكي از اون خيلي. ولي من هر وقت از كسي توقع محبت نداشتم از اون محبت ديدم. يك كم راجع به اين هم فكر كن.
Posted by: شبنم | December 25, 2004 06:39 PM
مشکلی نيست که آسان نشود ، مرد بايد که هراسان نشود!
Posted by: ئثد | March 4, 2005 04:41 PM
Omg thats right! Please come see me and my friends! ;)
Posted by: watch moi | March 17, 2005 07:04 AM
Omg thats right! Please come see me and my friends! ;)
Posted by: watch moi | March 17, 2005 08:00 AM
Come see me if you dare! Check me out on the w ebca m!
Posted by: free webcams | April 10, 2005 11:39 PM