« افسردگی مزمن یتیم بودن | Main | سايه شوم جنگ »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

مرد متفکر و نشسته پارک ساعی

خیلی دلم می خواست از برفهای اخیری که تو تهران اومده عکس ببینم تا اینکه بالاخره یه شیر پاک خورده ای این کار رو کرد و من هم همشون رو بلعیدم. میگم بلعیدم واسه این که دلم برای تهران کلی تنگ شده. این عکس رو هم که دیدم دیگه چشمون رو خیس کرد. پارک ساعی، پارکی که نیمکتهاش یادگار دوران تنهایی نوجوانی، حسرت بی انتهای کسی رو داشتن و آه کشیدنه. پارک ساعی واسه من خیلی خاطره س مخصوصا 3 سال اخیر. تنها با خونه ما 15 دقیقه پیاده فاصله داره و با تاکسی فقط 5 دقیقه اگر که پشت ترافیک چراغ قرمز تخت طاووس از قائم مقام گیر نکنی.دلم واسه محلمون تنگ شده.

دلم می خواست تهران بودم می رفتم تو برفا قل می خوردم و این دختر دبیرستانی ها رو می دیدم یاد دوران نوجوانی خودم و خاطرات دبیرستانی می افتادم. یاد روزایی که بهم گوله برفی می زدن و من بی توجه در دنیای خودم غوطه ور. یاد روزایی که توی هوای سرد فقط با یه آستین کوتاه و کاپشن بهاری تو دل زمستون می رفتم بیرون و مادرم از دستم کلی حرص می خورد.

خسته شدم بس که از این پنجره اتاقم از توی این چهار دیواری که اسمش خونس بیرون رو نگاه کردم. نگاهم رو به آب انداختم و یادم افتاد که من یه مهاجر آواره ام که اسمش دانشجوئه. تا یادم بیاد هیچ باکی از گشنگی و تشنگی و تنهایی نداشتم و آوارگی رو به جون خریدم برای به دست آوردن خیلی چیزا و خیلی چیزا رو هم از دست دادم. دلم واسه خونمون تنگ شده. همون خونه ای که همیشه ازش فرار می کردم. دوری و دوستی خوبه. خوبه 2 هفته ای میشد می رفتم خونمون. پیش برادرام که دلم واسشون تنگ شده. پیش مادرم.

درسته که بازم دعوامون میشد. درسته که حرفهای مادرم بعضی وقتا میره تو اعصابم اما بازم دوست داشتم می رفتم تو دل برف بیرون دوستام رو می دیدم و می بوسیدمشون بعدش میومدم خونه. یه قرمه سبزی خوش مزه می خوردم و یه چای و یا نسکافه گرم و میوه هایی که آماده به زور اصرار مادرم بهم خورونده می شد و اون تلویزیونی  که توی حال داشتیم. خونه ما کوچیکه. می نشستیم کنار هم من سرم رو می گذاشتم روی پای مادرم و بازم لوس می شدم. که می گفتم بازم دوست دارم مثل بچگی دست توی موهام بکشه و من چشام رو ببندم و دیگه به هیچی فکر نکنم جز مهر مادری و فرزندی و مهربونی که بینمون هست.

حیف نمی تونم برم تهران. اگر می شد شنبه پاسپورتم رو می گرفتم و می رفتم.مجبورم به خاطر عزیزی، به خاطر خواسته ای بمونم که پیش وجدان خودم آسوده باشم. که بفهمه آدم وقتی چیزی رو می خواد باید از خیلی چیزای دیگه بگذره. باید حتی از آرزوهاش، از خواسته هاییش که فقط یه بار ممکنه توی زندگیش بوجود بیاد بگذره و تازه شاید به اون هدفش برسه یا نه. تا بهش بگم زندگی برای بعضی آدمها مفهوم صبر و خون جگر خوردن بسیاره. شادی همیشه در سطحه نه در عمق.

پارسال که تهران اومدم زمستون خیلی خوش گذشت. واقعا خوش گذشت ولی هیچی برف نیومد. هوا تازه دم ظهر گرم هم می شد. امسال ولی برفه. همون برفی که خیلی ها ازش می نالن اما من همیشه برف رو دوست داشتم. بارون رو. حتی موقعی که خیابونا پر آب میشد. آخرش این بود که کفشت پر آب می شد یا از شدت سرما نوک انگشتات یخ می زد. اون وقت میومدم خونه می رفتم توی حموم آب گرم می گرفتم روی پاهام و بعدش می چسبوندمش به بخاری. شعله های آبی رنگ بخاریمون رو همیشه دوست داشتم. مادرم زحمت بخاری رو می کشید و هر سال وقتی هوا سرد می شد راش می نداخت و ما هم از گرماش حال می کردیم.

اینجا دیگه خسته شدم. دلم می خواد برگردم ایران و کار کنم و کار کنم و دوستام رو ببینم. از وقتی اومدم خارج از کشور و چند بار برگشتم ایران سیستمش دستم اومده. می دونم باید چی کار کنم. می دونم باید چه انتظاراتی داشته باشم. می دونم کجا راحت می تونم کار پیدا کنم. می دونم چطوری زندگیم رو بسازم. هرچقدر هم که از دود و کثافتش متنفرم. هرچقدر مردم با کاراشون می رن توی اعصابم. هر چقدر که کلی مشکلات هست که همش رو میدونم اما دلم خوشه که یه سنخیتی با مردمش دارم.

وقتی ایران بودم اگر کسی از خارج بر می گشت یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش می کردم و تو دلم بهش فحش می دادم و می گفتم خاک بر سرت که برگشتی اما من یاد گرفتم که هر انسانی معیارش با دیگری فرق می کنه. نمی شه هیچ آدمی رو به خاطر یه گزینش در زندگیش در یه لحظه سرزنش کرد. هرکسی پتانسیل و ظرفیت و خواسته ای داره. وقتی به دوستام می گم می خوام برگردم فحشم میدن میگن می خوای بیای تو خوک دونی چی کار.

من شرایط ایران رو می دونم عین کف دستم. توش بزرگ شدم. 3 سال و اندیه توی غربت دارم نون تو خون می زنم. بچه مایه دار نبودم که اوتول بابام زیر پام باشه و هر روز تو مک دونالد و پیتزا هات و رستوران های گرون ایرانی دوبی شکمم رو سیر کرده باشم. دانشجوی آس و پاس بودم و خیلی چیزا یاد گرفتم. انقدر تجربه دارم که اگه با یه شلوارک و یه یه تی شرت بندازنم وسط نیویورک بلدم چطور شکمم رو سیر کنم یا چی کار کنم که زندگیم بچرخه. ببو گلابی نبودم که از دنیا هیچی نفهمم.

اگر پذیرشش دانشگاه اروپایی نشه بر می گردم ایران. ازش لذت می برم. تو ایران برای من کار خوب پیدا میشه. اصلا بهتره بگم هست. یعنی می دونم کجا کار دارم. خیالم راحته. حقوق خیلی بالاس. بیشتر واسه دوستان شبیه رویا می مونه تا واقعیت ولی واسم هست. این همه زحمت نکشیدم که باز آخرش نون خشک بخورم. روزهای روز وقتی بقیه تو دیسکوها پرسه زدن و با دخترا لاس خشکه زدن من توی اتاقم پای اینترنت مطلب می خوندم و کتاب می خوندم و سوادم رو زیاد کردم. حالا دلم می خواد برگردم مملکتم. همونجا که با مردمانش یه سنخیتی دارم. حتی اگر اون دهاتی از پشت کوه اومدش باشه که توی میدون ونک تهران کوپن می فروشه.

اینجا من با پاکستانی ریش حنا بسته و هندی و بنگلادشی و عرب و انگلیسی و آمریکاییش هیچ سنخیتی ندارم. اینا حرفای من رو نمی فهمن. فرهنگ خودشون رو دارن. دغدغه های خودشون رو. چقدر نوشتم. دلم حسابی گرفته. دلم هوای برفی تهران رو می خواد که توی همون برف زیاد برم بیرون. یقه کاپشن رو بدم بالا. توی خیابون قدم بزنم. خیابون ولی عصر رو از میدون ولی عصر تا خود پارک ملت پیاده برم و عین شتر دود بدیم تو سینمون مثل قدیما و اگر کسی هم باشه همراهی کنه چقدر خوب میشه. دلم واسه کافه نشینی ها با دوستام تنگ شده.

آقا چی میل دارید؟ لطفا یه کاپوچینو. برا منم یه اسپرسو بیارید. کیک شکلاتی هم یه دونه. محیط گرم و صمیمی و گپ طولانی با یه دوست. گه گاه زیر نظر داشتن دخترهای خوشکل که دل آدم رو می برن و تو دوست داری بری بهشون بگی ببخشید خانوم میشه ماچتون کرد. یا میشه باهاتون دوست شد. تریپ رفیق شدن توی این جور جاها رو خیلی می پسندم. چیزای خوبی به تور آدم می خوره. قدر برف تهران رو بدونید. برید زیرش حال کنید. با زنتون، با دوستتون با رفیقتون برید زیر برف. برف بازی کنید. آخه چقدر دلم واسه آدم برفی و برف بازی تنگ شده. تهران زیبا شده با برف. قدرش رو بدونید. ما که محرومیم ازش.

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.cyberpejman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/54

Comments

سلام. برگشتن افرادي مثل شما ميتونه براي بقيه كمك خوبي باشه. ولي اميدوارم وقتي 15 روز تهران موندي پشيمون نشي. چون قبلا هم همينطور بوده. وقتي ميومدي تهران بعد از چند روز دوباره ازش بدت مي اومد.

huh
با اين نوشته اگر خيلي زمان هاي ديگه بود دلم مثل چي تنگ مي‌شد. اما .. الان نميشه . پژمان پارسال هم که رفته بودي دل ما رو سوزوندي. اينقده آدم رو ياد خاطرش ننداز ديگه !
ايران رو بوسيدم و تمووووووم. بايست هرچي دلتنگي براي اون خاک هست رو فراموش کرد والا نابود مي‌شي از درون.
تو متفاوتي. همه مي‌گند فرار تو مي‌خوايي برگردي. کار خوبي مي‌کني. ايران به کسايي نياز داره که هر روز از آب و هوايي که توش نفس مي‌کشند نق نزنند تا قانونش و مدير و مستخدم.

صبر براي رسيدن به خواسته ها خوبه. اگر دلي هم در اميد بگيره خيلي بيشتر ارزش داره. ايران رفتي جاي ما رو هم خالي کن.
هر سال مي‌ريم و مياييم ِ‌ هربار چشمامون پر از اشک ميشه...
اينه سرنوشت اين قوم مهاجر...

بيخود نيست اين قدر دلت تنگ شده. واقعا عکسهاش خاطره آدم رو زنده مي‌کنه :((

هووووه دلم خواست. عکس اون ماشين با يه عالمه برف رو سقفش واقعا قشنگه.

MaMaaaaaaaaaaaaN joon :))

برادر عزیز
خیلی قلم زیبایی دارین.
خیلی حال کردم با نوشته ها تون.
ایشالله هم چیز ردیف میشه.
موفق باشین.

سلام مارو که هنوز یادت میاد؟...ما میتونیم سرنوشت سلیقه ی موسیقی شمارو عوض کنیم ..یا حق بردود

سلام
حالا که احساس غربت داری، حالا که دلتنگی،حالا که دلت هوای ایران رو کرده برگرد. ولی بعدش ننال از چیزهایی که واقعا نالیدن داره .بیا زندگی کن و نفس بکش .
قدم زدن زیر برف و بارون واقعا لذت داره .

دیدی بالاخره بر گشتی به اونجایی که بودی؟ ایران واقعا گه دونیه ولی با این وجود فداش می شم به قرآن !

سلام. دو ساليه وبلاگتو مي خونم. ولي هيچ وقت برات کامنت نذاشته بودم. ولي اين مطلبت خيلي لذت بخش بود. مجبور شدم به ما تحتم فشار بيارم وبنويسم که خيلي دوست داشتني هستي. خوشوباشي هميشه

پژمان عزیز سلام
بابا بی خیال ایران شو
به خدا همونیه که دیدی
بچسب به زندگی
والله اگه توی هواپیمای ایران چشمت به مهمون دارای ایرانی بخوره پشیمون میشی
بابای

همه بدبختي خارج از طويله زندگي كردن اينه كه پول نيست! اگه پول باشه هيچ كس حاضر نيست يك دقيقه اين تو بمونه. موضوع اينه كه كمتر كسي مي‌تونه دويست هزار دلار با خودش ببره خارج تا معني زندگي رو بفهمه.

سلام. من هم یک دانشجوی مهاجر هستم و تحقیقم در مورد ایرانیهای مهاجر هست. گفتم شاید برات جالب باشه بدونی که سازنده اون مجسمه تو ÷ارک ساعی هم خودش الان یک مهاجر توی غربت هست.

این که آدم هر جایی به غیر از مملکت خودش احساس وجود نمیکنه یک حقیقته. من هم با شما هم غقیده ام و بلافاصله بعد از تموم شدن درسم به ایران برمی گردم. الان ژاپن هستم و مشکلی هم برای موندن ندارم. هم کار هست و هم پول. ولی دلم میخواد اگر توی زندگیم یه قدم کوچیک هم بر می دارم، یا ذره ای چیز میدونم برای مملکتم باشه. من هم برمیگردم.

You can also check some relevant pages dedicated to texas holdem poker online texas holdem poker online http://www.evilplots.com/ http://www.evilplots.com/ - Tons of interesdting stuff!!!

salam joni

ببینید برو بچ وقتی که ننه مورد باید با زن بابا ساخت ای کاش من هم گرفتاری های شما راداشتم بالاخره یک روز هم نوبت ما میشه تا اون روزصبر کنید

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ