« ولنتاین یا اسپندار مذگان | Main | این روزگار پردلهره اما بی تو »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

همان داستان هميشگي

"...حالا آروم بشين تا من يك داستان قشنگ برات بگم . گوش كن . يكی بود يكی نبود، يك دختر كوچولو بود كه يك عروسك قشنگ داشت. در واقع عروسك اصلاَ قشنگ نبود بلكه زشت هم بود. كثيف و تقريبا كچل بود و از قاب دستمال های كهنه ساخته شده بوداما دختر كوچولو اونو دوست داشت. اون عادت داشت هميشه با عروسك حرف بزنه و عروسك هم با اون حرف می زد . بله ! عروسك می تونست حرف بزنه! اما تنها حرفی كه عروسك می زد فحش های وحشتناك و كلمات توهين آميز بود. و دختر كوچولوتمام اون حرف ها رو ياد گرفت وبعد هم تكرارش كرد. مادرش خيلی ترسيده بود . كی اين حرفای زشت رو بهت ياد داده ؟”عروسكم يادم داده“. ”وای كه چه حرفای زشتی ! تو دور و بَرِ پسر بچه ها گشتی مگه نه.عروسك ها حرف های زشت نمی زنند“. دختر كوچولو گفت,”عروسك من می زنه“. ”ايناها, عروسك، يه حرف زشت واسه ی مامانم بگو“. عروسك چون دختر را دوست داشت به هر چه كه اون می گفت گوش می داد، بنابراين شروع كرد به گفتن يك سِری كلمات توهين آميز. ”پتياره، حرومزاده، كله پوك! بدريخت! عوضی! عوضی! عوضی!“ اوه! مادر دختر كوچولو از خجالت صورتش قرمز شد و عروسك رو گرفت و از پنجره پرت كرد بيرون تو يه خرابه ی پر از آشغال . دختر كوچولو داد زد ”مامانِ بد، مامانِ بد!“ و دوون دوون از پله ها پايين رفت تا به خرابه بره. دير شده بود! قبل از اينكه دستش به عروسك برسه يك گربه ی بزرگِ ترسناك اونو برداشت. يك گربه ی حنايی رنگِ قرمز ! و درحالی كه عروسك رو به دهن داشت رفت تو بيشه ها. دختر كوچولو گريه كنان به دنبال او رفت . دختر رفت و رفت و رفت و گشت و گشت و گشت . هوا تاريك شد و او در ميان بيشه هايی كه به جنگل انبوه ترسناكی تبديل می شد راهش را گم كرد . سپس از اون دور دورا نور كوچكی ديد. پس به طرف نور براه افتاد و زماني كه به آن نزديك شد چه ديد؟ يك كوتوله.! يك كوتوله كه روی چهارپايه ی بزرگی وايستاده بود به شاشيدن و باريكه شاشش شب نما و تابان بود! ” اوه كوتوله, كوتوله ی كوچولو, گربه ی بزرگ قرمز رنگي رو نديدی كه تو دهنش يك عروسك داشته باشه، عروسكی كه حرف های زشت بزنه ؟ “ كوتوله گفت ”اوناهاش“ هنوز می شاشيد و تابش شاشش به روی گربه ی حنايی افتاد و . . . زِرت ! . . . گربه به زمين افتاد و مُرد ! خُب ، همانطور كه همه می دونند , شاش كوتوله بهترين سَم برای گربه هاست . دختر كوچولو گفت” اوه ممنونم ، مرسی“ و عروسك را كه از شاش خيس شده بود به آغوش كشيد . اما عروسك شروع كرد به فرياد زدن”اين كوتوله ی گُه و بدتركيب كيه؟ اين حرومزاده ی عوضی فكر می كنه كيه كه گربه ی بد و قرمز منو می كشه. من عاشق اين گربه ام ! اون منو به قصد مرگ كتك زد و پاره پاره كرد. هيچوقت از امر و نهی كردن به من دست بر نداشت آنقدر از من كار كشيد كه به حال مرگ افتادم . چه كارهای وحشتناكی كه با من نكرد ولی من هنوز اونو دوست دارم. با من مثل كثافت رفتار می كرد، مثل يه برده! آه كه چقدر عذاب كشيدم. تمام مدت گريه می كردم ولی بازم بيشتر دوستش داشتم. اون به من احساس يك زن واقعی رو می داد با همون نوع مردی كه اون زن ها دارند. حالا من بدون گربه ی قرمزِ بد چكار كنم ؟ ای كوتوله ی احمقِ كثافت، تو حرومزاده ی كله پوك, حالا چه غلطی بايد بكنم ؟ كوتوله با فرياد گفت ”وای من ديوونه ی اين عروسكِ بد دهن شدم، من عاشقشم . فكركنم بااون ازدواج كنم.“ صدای وحشتناك كلفتی از ميان سايه های ترسناك جنگل كه ديگر از شاش كوتوله تابان نبود، گفت ”نه“ ،”من می خوام با اون ازدواج كنم.“اون كی می تونس باشه؟ اوه چه وحشتناك، يك گرگ بزرگِ گُنده با دندان های بزرگ و تيز. (صدای غُرش و پارس) من با او ازدواج می كنم“. عروسك می گه ”من اونو نمی خوام“. من با اون احمقِ خايه مال ازدواج نمی كنم.“ گُرگه می گه، ”من خايه مال نيستم“، ”من مهندس الكترونيك هستم. يك جادوگر منو به گُرگ تبديل كرده. اتفاقا هنوز قلم طراحی مو باهام دارم همه جا همراهمه. حالا اگه اين دختركوچولوی باكِره لطف كنه و رو پيشونيم رو ماچ كنه، من بسرعت تبديل به مرد جوون و خوش قيافه ای می شم با تحصيلات عاليه و همراه با معرفی نامه های بی نقص در جستجوي مصاحبتی گرما بخش!“ پس دختر گرگ رو ماچ می كنه و . . . بوم! . . . بطرز باور نكردنی يك مهندس خوش تيپ الكترونيك با خوشحالی غريبی به بيرون می پرد و گوزِ گنده ای تو صورت كوتوله وِل می كنه و كوتوله به زمين می افته و می ميره. خُب همانطور كه همه می دونيم , گوز مهندس الكترونيك برای كوتوله ها سَم است. حالا دختر در لحظه ای كه چشمش به مهندس افتاد عاشقش شد. دختر فريادی كشيد”عجب مهندس خوش تيپی!“ خُب زمان گذشت و دختر بزرگ شد و اون چيز های برجسته ای كه زن ها جلوشان دارند اون رو پشتش هم داشت و مشخصه كه مهندسا ديوونه ی اون چيزهای برجسته هستند. شغلِ واقعی و حرفه اي اوناس! پس مهندس خوش تيپ با قلم طراحی اش گفت ” من تغيير عقيده دادم ديگه با عروسك ازدواج نمی كنم با دختر كوچولوی صاحب دو تا سينه ی توپی و دو تا كون گرد و قشنگ ازدواج می كنم . “ عروسك گفت ” پس تكليف اين تاپاله ی لعنتی چی می شه؟ ”اون قول و قرار ازدواج رو با من بهم زد“. پس مهندس و دخترك كوچولو كه زن شده بود باهم ازدواج كردند و سال های سال در كنار هم به خوشی و خوبی زندگی كردند. و روز بعد عروسك گفت”من يه ميتينگ عمومی می گذارم .همه لطفاً، ميتينگِ عمومی ! حالا عروس و داماد كله پوكِ عزيز گوش كنيد. اين چرندياتِ سال های سال در كنار هم به خوشی و خوبی زندگي كردن بايد خاتمه پيدا كنه . من خسته شدم از اين ماچ و بوس كردن هاي آبكي و گاييدن هاي احمقانه. من كنار گذاشته شدم فقط به خاطر اينكه تو هميشه سرت به اون گرمه. اون هر روز می ره بيرون كه مهندسی الكترونيك اش رو انجام بده و تو با اون كونِ گِرد و كوچيكت فقط اين دور و بَر پَرسه ميزنی و حسرت اومدن اونو مي خوری. و وقتی اون برمی گرده خونه، پرتت می كنه رو تختخواب و بعد كردن و كردن . بعد دوباره صبح قبل از بيدار شدن از رختخواب، كردنه و كردن و دوباره بعداز ناهار كردنه و كردن كه از قضا برای سلامتيت هم بَدِه“. دختر- عروس خانومِ كوچولو كه حالا شكمش بالااومده بود و بزرگ و گِرد شده بود می گه”اما من خيلی خوشحالم“ ”من خيلی عاشقم“عروسك ميگه ”ریدی!“اين زرت و پرت هايی كه ” من خوشحالم و من خوشبختم“ رو به من تحويل نده. تاحالا چنين ابلهِ بدبختی تو زندگيم نديده بودم . تو از من هم ابله تری، اون زمانی كه من با گربه ی بَدِ قرمزم زندگی می كردم با اون حداقل مي تونستي سَرِ چيزهايي معقول دعوا كني . اما با اين مهندسِ حرومزاده سرِ چی می خوای دعوا كنی ؟ اون تو رو كتك نمی زنه اما تموم روز تنهات می ذاره ، درست مثل يه مترسك بدبخت ، حتا باهات حرف هم نمی زنه، كه از همه چيز بدتره ، تو احمق كله پوك“. مردِ كاركشته ی جوان و خوش تيپ و تحصيل كرده ای كه در جستجوی مصاحبتی گرمابخشه فرياد می زنه ” گوش كن عروسكِ شندر پندری درب و داغون، بهتره دهنِ كثيفت رو ببندی وگَرنَه مي ندازمت تو مستراح.“ عروسك مي گه ”عاليه! تو يايد بری تو مستراح و تمام گُهی كه كله ات را پُر كرده خالی كنی.“مهندس مي گه ” اين كار رو می كنم ولی تو رو هم همراه خودم می برم و ازت بجای دستمالِ توالت استفاده می كنم.“ . و عروسك رو بر مي داره و به توالت می بَره و دَر رو قفل می كنه . ”نه خواهش مي كنم, عشق من اين كار رو با عروسك من نكن. دَر رو باز كُن“ ”نه باز نمی كنم . من نشستم اينجا و شلوارم رو پايين كشيدم و همين الان می خوام خودم رو با اين عروسكِ قاب دستمالی پاك كنم.“ بعد از يك لحظه صدای فرياد وحشتناكی شنيده مي شه. آخ خ خ خ ! يك فرياد الكترونيكی ! اون مهندسِ ! فكر مي كني چه اتفاقی افتاد ؟ همين كه خواست خودش رو با عروسك پاك كنه. . . ذِرت! . . . عروسكه راهِ سوراخش رو می بنده ! بالا بالا بالا تا اينكه فقط پاهاش بيرون می مونه. ”كمكم كن, كمكم كن, خانم! اين عروسك بدجنسِ لعنتی خودشو فرو كرده به من. اونو بِكِش بيرون. بِكِش!“ ”دارم مي كِشَم ولی نمی تونم بيرونش بيارم,“ مهندس داد مي زنه”آخ خ خ! دَرد ميكنه! دارم می ميرم! نه! مثل اينه كه دارم بچه می زام! قابله خبر كن!“ دخترـ خانمِ كوچولو مي ره بيرون كه قابله پيدا كنه. اما وقتی دَر رو باز می كنه. . . خُب همانطور كه همه می دونند كار خدا پايان نداره. . . . فكر می كنی كی داشت از اونجا رَد می شد؟ يه قابله! ”وای تو رو خدا فرستاده. خواهش می كنم بيا تو. ما مشكل خانوادگي پيدا كرديم.“ خُب وقتي قابله چشمش افتاد به ماتحت مهندس گفت ”اين شوهرته؟ “”بله“ قابله گفت”بسيار خوب اين يك زايمان غيرعاديست“. ”تولد از كون. اول پا“. قابله از خنده نزديك بود بيافته. (رو به تماشاگران) حالا می فهمين وقتی ما زنا از زور خنده غش می كنيم چی می شه. قابله داد ميزنه ”كمك! من بايد بشاشم! من بايد بشاشم!“ می گه، ”گوش كن من زيرِ يه طلسمم كه وقتی شاشم بگيره نمی تونم جلوی خودمو بگيرم. كمكم كن! نمی خوام همه جا رو غرق آب كنم. كمك كمك! من نمی خوام مسئول هيچ نوع سانحه ای باشم. برو يه سطل برام بيار.“دختر می ره براش يه سطل مياره و قابله هم با احترامِ تمام می شاشه اون تو. و میگه ”حالا اينو بده به شوهرت بخوره اين آبِ طلسمه، شكمش رو راه ميندازه.“ مهندس می گه ”همه تو اين خونه ديوونه اند من بايد شاش يه قابله ای رو كه حتا نمی شناسم بخورم؟“ قابله می گه” تو بايد شكمت رو كار بندازی خب باشه می تونی توش يه مقداری ورموت بريزی و مقداری مارسيلا و انگوستورای تلخ و دو تا تخم مرغ زده شده. . . خيلی خوبه! باورت می شه. . . خوبه!“ خب مهندس شروع می كنه به خوردن می خوره و می خوره و مي خوره و شكمش بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر ميشه تا بالاخره . . . بوم م م م!. . . منفجر می شه. كاملا منفجر ميشه. حتا يه تيكه ی كوچيكم ازش باقی نمی مونه. حتا اثری از قلم طراحی مورد علاقه اش هم نمی مونه. ولی به جاش عروسك سالم و كامل اونجا وايساده و مثل ديوانه ها می خنده . بعد رو به دختر كوچولو می كنه و مي گه ”اين هم از تو احمق نفهم، حالا آزادی! “ ”حالا خودت اختيار بدنت رو داری و خودت انتخاب مي كنی و دوباره مال خودت هستی. تو ديگه آزادی! بيا از اينجا بريم. بيا بريم!“ دختر كوچولوی بزرگ شده عروسك را برداشت و در آغوش كشيد انقدر در آغوش كشيد كه عروسك رفت تو قلبش و غيب شد. و حالا دختر كوچولوی بزرگ شده تنها بودو داشت تو يه راه دراز و طولانی می رفت. رفت و رفت و رفت تا به يك درخت بزرگ رسيد و در زير درخت عده ی زيادی دختر كوچولوی بزرگ شده، درست مثل خودش بودند . آنها خوش آمد گرمی به اش گفتند. گفتند، ”بنشين پيش ما بمون . ما می خوايم داستان زندگی مون رو تعريف كنيم.“ اونها به دختر كوچولوی مو بوری كه اونجا نشسته بود گفتند,” تو شروع كن “. پس او شروع كرد. ”وقتی كوچيك بودم ، يك عروسك از جنس قاب دستمال داشتم كه هميشه حرف های زشت و توهين آميز . . . “ ”ها ها ها !“ و همه ی دختر ها كه دور هم نشسته بودند زدند زير خنده. ”چقدر خنده داره، چقدر با نمك! كی باورش ميشه؟ همه ی ما داستان ها مون يه جوره . اين همان داستان هميشگي خودمونه!“


پانوشت: مطلب بالا تکه ای از داستان "همان داستان همیشگی" است که از سایت رضای قاسمی عزیز که ارادتی ویژه هم به ایشان دارم برگرفته شده است. حتما سایت آقای قاسمی رو بازدید کنید و داستانهایی رو که ایشون در مجله ادبی دوات گذاشتن رو بخونید. گزینه های  بسیار جالبی رو انتخاب کرده اند. دستشون درد نکنه. این تکه از داستان رو هم چون خیلی دوست داشتم با رعایت لینک دادن و تنها قسمتی از اصل منبع رو آوردن، اینجا قرار دادم چون از خوندنش واقعا لذت بردم. راستی آقای قاسمی من همچنان روزهای ابتدایی وبلاگ و آن همه جنجال و سر و صدای بامزه و مخصوص اوایل جو وبلاگ نویسی رو در خاطرم دارم. یاد وبلاگتان "الواح شیشه ای" به خیر. گاهی فکر می کنم آدمهای مسن هم می توانند کلی شیطون باشن مثل ما جوانها!به حساب پاچه خواری نگذارید. این آدم رو من دوست دارم ؛)

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.cyberpejman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/55

Comments

جالب بود...هر چند نظر دادن تو این زمینه مشکله. موفق باشی

aval ke be ma goftan boshke.. hichi nagoftim.......! hala ham ke taeeed mikonan senfe ma gorge!! khoda akhar aghebate ma ro to in blog be kheir kone!haha

از لطف و توجهتون ممنونم./خوشحالم که هم به ایران باستان علاقه دارید،هم به ادبیات/جاری باشید وبرقرار.

به خاطر حق آب وگلتون لینک وبلاگتون را تو لینکدونی زنده رود گذاشتم.

سلام : راستش طولانيه مي ذارم آف مي خونم ... البته اولشو خوندم خوشم اومد ...

HI, Wow.. this is a very informative website! I enjoy your site very much! Keep up the good work!

Casa da Gioco

اولش نخواستم بخونم!!! اما حالا از خوندنش خوشحال هم شدم! موفق باشید!

sex nid

You can also check the pages dedicated to texas holdem tournament texas holdem tournament http://www.atlantis-asia.com/ http://www.atlantis-asia.com/ - Tons of interesdting stuff!!!

تو كس داري يا كير

بابا ای ول خیلی باحال بود ولی یک کم خیالی بود می شد واقعی ترش هم نوشت

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ