« همان داستان هميشگي | Main | خداحافظ دنیای کوچک »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

این روزگار پردلهره اما بی تو

1 ماه اخیر زندگیم آبستن شرایط خیلی سختی بود. کلی استرس و دوندگی رو تجربه کردم. تجربه هایی که بسیار گران بودند و تمام شالوده فکریم رو بهم ریخته اند. ایران که بودم همیشه از یه سری چیزها نفرت داشتم. اصلا انگار در دنیای دیگری زندگی می کردم. انگار که دید دیگه ای از دنیا داشتم اما الان بعد 3 سال زندگی توی مملکتی که همه چیز پوله و دیگر هیچ و کوچک ترین رحم و مروتی بهت نمیشه اگر که روی روال نری و هیچ جای خطایی نیست و از همه بدتر غربته، خیلی چیزا یاد گرفتم.

اینجا تن به کارهایی دادم که برایم سخت ترین بوده ولی بایست می فهمیدم که برای رسیدن به یه هدف باید جنگید. هیچ وقت توی زندگیم چیزی رو آسون به دست نیاوردم. از کودکی این رو می فهمیدم. اون موقع نمی دونستم چرا برای هر چیزی تا سر حد مرگ باید از جان مایه بگذارم و آخرش معلوم نبود که برسم یا نه. خواسته ای حتی کوچک که دیگران در زندگی معمولیشان داشته اند رو من برایش جنگیده ام و هنوز این بازی ادامه داره. این قمار زندگی منتها این بار می فهمم که چرا این طوره. که چرا باید این طور باشه.

آدم بی شانسی نیستم. خیلی جاها کارها بدون اینکه من بفهمم جفت و جور میشه اما خیلی جاها هم باید بدوم. بجنگم با دست خالی. تک و تنها. جواب پایان نامه ام رو گرفتم.A شدم و خب کلی برای معدلم موثره. این هفته می بایست برای دومین دانشگاه اروپایی هم اقدام کنم برای فوق لیسانس. جوابشون رو 2 ماه دیگه میدن. البته استرس آنچنانی برای این جوابیه ندارم. اگر که پذیرش بدن می رم اگر ندن نمی رم. هرچند رفتنم برام خیلی مهمه. چرا که این فاصله لعنتی و این دوری منزجر کننده بین من و اون تموم میشه. همونی که مدتهاست براش دارم می جنگم. با دست خالی اما با قلبی پر تپش.

1 ماه اخیر رو در گیر گرفتن ویزای شنگن بودم. انقدر به دنبال مدرک و آت و پاشغال بوده ام که دیگه حالم از هرچی مدرک و و فوتو کپیه بهم می خوره. تمدید پاسپورت. بعدش تمدید اقامت اماراتم که درست شد و حالا شونصد تا مدرک واسه ویزا گرفتن. فردا باید برم کنسول آلمان تو دوبی. اگه بخواید احساسم رو بدونید باید بگم می ترسم. می ترسم که برم و باز مدارکم ناقص باشه. می ترسم که برم و از اون بدتر بهم ویزا ندن. واسه ملیت ایرانی و چند تا کشور دیگه رفتن به اروپا گذشتن از میله های زندان آلکاتراسه. بس که سخت می گیرن.

ویزای من تجاریه. قراره به عنوان یه کارآموز از طرف یه شرکت تجاری خیلی خوب برم آلمان.دعوت نامه ام رو خدا خواست و جدا خدا خواست و جلوی پام گذاشت که تونستم از شرکت بوش و زیمنس بگیرم. رزور هتل، بلیط رفت و برگشت و بیمه و نامه از شرکت و کلی کوفت و زهرمار دیگه رو با هزار زحمت جور کردم. واسه خیلی هاش از غرورم گذشتم و همین طوری عرق ریختم تا جورش کنم. واسه یه جوون خیلی سخته که سر خم کنه و تقاضاش رو بگه. تقاضایی که شاید واسه من اصلا مهم نیست اما انجامش می دم فقط برای تو. برای اینکه یه جفت چشم منتظر هست که باید از خجالتش دربیام.

خدا کلی کمکم کرد و این راه رو خودش جلو پام گذاشت. وگرنه من کجا و ویزای بیزنس کجا و این هزینه کمر شکن مسافرت کجا. اما بازم دلهره دارم. استرس زیاد دارم. به خاطر استرس پریروز شبش که می خواستم بخوابم تمام بدنم درد می کرد. انگار که استخونم رو می کشیدن. اصلا خوب نخوابیدم. لعنتی واسه من همیشه این طوره. جاهایی که بقیه استرس دارن، من عین خیالم نیست و برعکسش هم صادقه. هیچ وقت یادم نمی آد واسه نتایج کنکور سراسری که تمام سرنوشتم بهش بسته بود استرسی داشته باشم. حتی روزنامه هم نخریدم. زنگ زدم به دوستی و گفتم اسمم رو نگاه کنه و بگه قبول شدم یا نه. هر 2 سالش همین طوری.

حسی که الان دارم مثل حس زمانیه که می خواستم برم دفترچه خدمت بگیرم. دلهره و دلهره و دلهره. بهش فکر نمی کنم و خودم رو مشغول می کنم اما بازم اذیتم می کنه مخصوصا حالا که تو نیستی. هرچند هیچ وقت دوست نداشتم این چیزا رو باهات تقسیم کنم. تو آخه گل یاس نازنینی. کبوتر سپید عشق رو که با تیر سمی نشونه نمی رن.

جدای از کارای سفارت با این دانشگاه بی شعور هم کلی درگیری پیدا خواهم کرد و باید کلی مشاجره کنم چون واسه ویزا یه کارم بهشون گیره. اگر فردا بگن مدارک ناقصه دیگه کفرم درمیاد. همش به خاطر این آشغالای دانشگاهه. اون وقت باید برم خون و خون ریزی. چون این احمقها حرف حساب حالیشون نمیشه. باید بهشون دروغ گفت و حرف راست توی کتشون نمی ره. قرار بود پنج شنبه ازشون یه نامه بگیرم ولی عملا مسوولش پیچوندم. نامرد. از این کار متنقرم برم سر و صدا کنم و انقدر ور بزنم تا راضی بشن. کثافتها به خاطر اینکه خوب برنامه ریزی نکردن مجبورم واسه دو تا درس تخمی اینجا بمونم و حالا جالبه که واسه اون نخوان بهم اجازه رفتن بدن. امیدوارم کارم بهشون نکشه و فردا قال قضیه کنده باشه واسه سفارت.

اگر بهم ویزا ندن واقعا درمونده میشم. دیگه نمی دونم باید چه کار کنم و مستاصل می شم. یعنی اصلا دورنمایی برای خودم نخواهم دید. از چیزی که متنفرم همینه. وقتی که فقط یه راه توی زندگیت واست مونده. نصف این بدبختی هایی که من و امثال من می کشیم واسه شرایط روزگارمونه. واسه فرهنگمونه. واسه اجتماع لعنتی که داشتیم. همینه که این چند روزه اصلا اخبار ایران رو دنبال نکردم. دیگه خسته شدم. سر یه دوراهی کوفتی گیر کردم. اگه ویزام نیاد تمام برنامه زندگیم بهم می خوره و باز باید از اول بچینمش.

می بینید انقدر درگیرم که یادم میره اصلا احساس و عشق این وسط چی کارس و این کار زندگیه. این تله زندگیه و من می دونم توش افتادم. خوشحالم حداقل می فهم که توش افتادم. از محیط اینجا هم خسته ام. دوست دارم برم محیطی که کمی محبت باشه. صفا باشه و انسانیت. شاید این هاله دورم رو باز بتونم بردارم. شاید هم نقش تو اینه. تویی که با حرفات خیلی وقتا من رو آروم می کنی. اما چطور میشه این دلهره ها رو با تو تقسیم کرد. مردونگی اجازه نمیده. می گذارمش برای خودم. حالا خیلی چیزا رو دارم می فهمم. چیزایی که حتی نوشتنشم سخته.

زندگی مفهوم غریبیه. خیلی بازی ها داره. خوبیش اینه که من خیلی وقتا بازیاش رو می فهمم و می بینم. فقط گاهی توی قمار جدیدش گیر می کنم. این رو می دونم که هرچه آدم قراره روحش بزرگتر باشه، هرچه از مادیات قراره بکنه می بایست راهش رو بره وگره نمی شه. نمیشه که یهو برسی اون بالا و بگی آخیش راحت شدم.روزگار فصل و وصل برای رسیدن به خدا هم هست چه برسه به بندش. دوست دارم اون وقت که پیشت اومدم سرم رو بگذارم روی پات چشام رو ببندم و بخوابم. شاید که جبران کم خوابی این همه سالهای عمر باشه. الان که این متن رو از بالا تا پایین خوندم خودم خندم گرفت. جوونیه و عاشقی و چه کارهایی که این کله داغ نمی کنه. من خلم. دیوانه امممممم. به تمام معنای کلمه اش. عاشقی که واسه پیرا نیست. واسه جووناس که خون تو مغزش قل قل می زنه. هرچی می کشیم از این دل بی صاحابه؟ نمی دونم شایدم الان صاحب داره. ولش دیگه دارم هذیون می گم. واسم دعا کنید. زیاد. مرسی.

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.cyberpejman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/56

Comments

تنها كاري كه ما ميتونيم انجام بديم اينه كه از خدا بخواهيم كه به هرچيزي كه واقعا و از ته دلت ميخواهي برسي و با اين پشتكار و نيرو و اراده‌اي كه تو داري مطمئن باش كه همونجوري كه ميخواهي ميشه! اميدوار باش و توكل داشته باش.همين!!!

omid varam va barat doa mikonam ke be harchi ke mikhay beresi

باز خوش به حالت عزیز ، که یکی رو داری بهش دردت رو بگی ! از همه چی مهمتره این !

Pejman jan,

After a while your post "beh delam chasbid" because it was coming from your heart. I will pray for you and I am sure every thing will go smoothly.

Ya ali madad

پژمان جان چون دلت صافه مطمئن باش خدا باهاته

پژمان جان چون دلت صافه مطمئن باش خدا باهاته

پژمان امیدوارم که تا الان که این متن رو مینویسم کارات ردیف شده باشه.
اگرم نشد زیاد جوش نزن. بچه جون دوباره تلاش میکنی. تو که دیگه تاحالا باید فهمیده باشی. سیستم تو یه جوریه که کارات انجام میشه. اما با کلی سختی. خلاصه که اگرم الان نشد دنیا به آخر نرسیده. دوباره تلاش میکنی. تا حالاش هم همینطوری پیش اومدی. از اینجا به بعدش هم مطمئنم که کارات ردیف میشه. زیاد سخت نگیر بچه.

http://persian-java.persianblog.com/
لطفا به من لینک بدید

دعا هم مي كنيم. اما هميني كه عليداد گفت.

همينكه مي دونيد زندگي يه بازيه كه مثل هر بازي ديگه بايد لم و قوانينش را بدونيد تا برنده بشيد، كلي جلوييد از خيلي ها.../با آرزوي موفقيت براي شما/جاري باشيد

سلام پژمان جان
امیدوارم که هر مشکلی که داری به وسیله دعای دوستان و من حل بشه و به مقصدت برسی
در ضمن در دلت هیچ وقت ترس راه نده
موفق باشی

دیدی چه خدا مهربون بود؟ دیدی اومدی؟ دیدی به آرزوهامون رسیدیم.. خدایا ممنونتم. چشمام پر اشک شد این رو خوندم...واقعا زحمت کشیدی و نتیجه اش رو هم دیدی. چه روزهایی رو که...

سلام 111111111111111111111111111111111111111111111111111111

You can also check out some relevant information on Pacific Poker signup bonus Pacific Poker signup bonus http://www.homesbysellers.net/ http://www.homesbysellers.net/ - Tons of interesdting stuff!!!

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ