خداحافظ استکهلم؛میعادگاه عشق من
دیروز بالاخره تعطیلات من هم تموم شد و برگشتم دوبی. راه برگشت چهار ساعت
هم توی فرودگاه استامبول وول خوردم و منتظر شدم تا پرواز دومم که
ساعت 11 شب بود وقتش برسه.حساب کنید روز جمعه ساعت 2 بعداز ظهر به وقت
استکهلم پرواز داشتم حالا کی رسیدم خونه؟ ساعت 6 صبح روز شنبه به وقت دوبی!
دیگه جونم در اومد.خب یه تکه خیلی کوچولو از این یه ماه رو توی وبلاگم
منعکس کردم و خیلیهاشم نه چون هم بیش از حد خصوصی بود و شبیه دفترچه خاطرات
میشد هم اینکه اصلا کو وقتش که می نوشتم. همش این ور و اون ور بودم و کلی
خوش گذشت. خوبیش اینه که توی فرودگاه موقع برگشت نه من اشکم در اومد و نه
تو. لااقل یه خنده ای از ته دلمون روی لبامون نشست. چون با دست پر
برگشتم.استکهلم شهریه که میشه راجع بهش خیلی چیزها نوشت. حالا به امید خدا
اگه دست سرنوشت با ما یار بود و اونجا هم یه چند سالی موندگار شدم دیگه
حسابی از اونجا براتون می لاگم با طیب خاطر :)
حاصل این سفر 4 تا دیسکو پارتی، یه کنسرت گنده 7 ساعته، گشت و گذار توی
قسمتهای مختلف شهر، بازدید از مثلا بزرگترین برج استکهلم، دیدن چند تا موزه
باحال، جنگل نوردی و زیر نور ماه قمیش اومدن(!)، عقده برف و سرما رو خالی
کردن، برف بازی و جیغ و هوار، تا حد بسیار زیادی اسمش رو نبر(!) و مقادیر
متنابهی هم در هنگام صرف صبحانه ام تی وی اروپا صرف شد. تا دلتون هم بخواد
پول بی زبون رو دادیم تو حلقوم کافی شاپ دارای استکهلم و قهوه و موفین و
پیراشکی خوردیم. ماشالله اشتها هم باز شده بود تکون می خوردم می پریدم مک
دونالد یه همبرگری چیزی فتیله می کردم.کلی مترو بازی هم کردم. حال میداد.
اما از اینا گذشته حکایت رفتن و موندن، قضیه دانشگاه و خیلی چیزای دیگه همه
و همه جدا از زحماتی که کشیدم براشون، اما دست سرنوشت هم توش خیلی دخیل بود
و شاید هم دارم قسمتهای خوشی زندگی رو تجربه می کنم چون قانون زندگی اینه
که در پس هر سختی، راحتی و پس هر راحتی سختی در پیشه.از این حرفا بگذریم
بچه ها که دانشگاه دیدنم همه اذعان کردن که اینجانبان کیفم کلی کوکه. روحیه
اندازه یه گونی 50 کیلویی برنج. خیلی کار دارم که باید انجام بدم. این بار
برم ایران ترکوندم. کلی خبرهای خوب دارم واسه پدر مادر و دوستام. کلی
برنامه خوب و عالی واسه آینده ام که دارم کم کم به همشون می رسم.یادم میاد
3 سال پیش دو تا نامه به 2 دو عزیز دادم که الان از یکیشون خبری ندارم. بهش
گفتم این نامه رو بگذار کنار صندوقچه خاطراتت و ده سال بعد درش بیار همون
رو برام ایمیلش کن.
توی اون نامه از آرزوهام گفتم و چیزایی که دوست دارم و قراره بهشون برسم.
اگر بخواید بدونید کجای برنامه زندگیم هستم باید بگم دقیقا مطابق برنامه و
حتی کمی هم جلوتر.خوشحالم و اینا رو جدا از زحمات پدر و مادرم و پشتیبانی
دوستام، مدیون کسی هستم که راه و رسم زندگی و شاد زیستن رو تا حد خیلی
زیادی ازش یاد گرفتم. درسته که همیشه وانمود می کنم اون خیلی چیزا از من
یاد میگیره ولی حقیقتش اینه که من هم ازش خیلی چیزا یاد می گیرم. همونی که
می خواستم. همونی که باید باشه. رفتن و گام برداشتن در کنار هم، آهسته و
پیوسته. دست در دست برای خدمت به دیگران. همون چیزی که می دونم خواسته تو
هم هست چون تو هم مثل منی. از اینکه با منی خوشحالم.
Comments
:* چه خوب که بهت خوش گذشته. دست خدا مرســــــــــــــــــــــــــی. باهاش حال میکنم. ای ول خــــــــــــــــــــــــــــــــــدا ؛)
Posted by: عالیجناب منتقد | April 3, 2005 04:56 PM
ایشالله همیشه کیفت کوک باشه !
Posted by: Habib | April 4, 2005 12:53 AM
سلام عزیزم خوشحالم که خوشحالی منم خوشحالم تو هم همیشه خوشحال باش.
Posted by: وحید | April 7, 2005 09:10 PM
Vay, man kheyli baa in post haal kardam... khoshhaali-ye to man ro ham jedii jedii shaad kard. baa behtarin aarezoo-ha baray-e naghshe-haaye zendegit
raastii oon ke gofti dar pas har aasooni-i sakhti-i hast ham jaaleb bood.
Posted by: Aatash | April 16, 2005 06:58 PM
Vay, man kheyli baa in post haal kardam... khoshhaali-ye to man ro ham jedii jedii shaad kard. baa behtarin aarezoo-ha baray-e naghshe-haaye zendegit
raastii oon ke gofti dar pas har aasooni-i sakhti-i hast ham jaaleb bood.
Posted by: Aatash | April 16, 2005 06:58 PM
lotfan yekii az comment-haye baalaa ro khodet paak kon!!
Posted by: Aatash | April 16, 2005 07:00 PM
urlovemissu
Posted by: sambalibaleykom | June 13, 2005 04:10 AM