« ما فراموش شدگان تاریخیم | Main | چپیده در بستر بیماری »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

لطفعلی خان زند

"لطف علي خان زند مردي بود راستگو، جوانمرد و صريح الهجه او داراي اراده ي قوي بود. لطف علي خان همانند كريم خان زند خوش خلق و دادگستر و سخي و نيك فطرت و با ترحم و نوع پرور بود و مي گفت نمي توانم يك قيافه ي اندوهگين را ببينم و نمي توانم تحمل كنم كه من سير باشم وهم نوعم گرسنه وهنگامي كه در شيراز بود بعضي از شب ها لباس مبدل مي پوشيد تا اين كه بتواند به طور ناشناس به كساني كه فكر مي كرد نيازمند هستند كمك نمايد و شايد در مشرق زمين اولين كسي بود كه به فكر تأسيس بيمه ي اجتماعي افتاد و اگر عمرش كفاف مي داد و آن را به وجود مي آورد و گرچه آن چه مي خواست به وجود آورد عنوان بيمه ي اجتماعي نداشت اما نتيجه اي كه در آن به دست مي آمد همانند آن بود.

درحاليكه روشنايي عصر زمستان دقيقه به دقيقه كم تر مي شد محمدعلي خان قاجار، چشم از صحنه ي پيكار بر نمي داشت و يك مرتبه ديد كه شمشير از دست لطف علي خان بر زمين افتاد. علت اين كه او نتوانست شمشير را نگاه دارد اين بود كه يك ضربت شمشير از عقب بر شانه ي راست او زدند و دست راستش مثل دست چپ از كار افتاد . همين كه خان زند، از فرط درد، شمشير را رها كرد محمدعلي خان فرياد زد او را نكشيد. ….. خان زند حركتي كرد كه شمشير خود را از زمين كه مستور از خون بود بر دارد ولي نتوانست و از شدت درد و خستگي زانو بر زمين زد. همين كه به او رسيدند و خواستند دستانش را از عقب ببندند از فرط دردي كه از دو شانه ي مجروحش بود فريادي زد و از هوش رفت. هنگامي كه او را به پيش آقا محمدخان قاجار مي بردند پالهنگ بر گردنش بستند و يك زنجيربه وزن 15 كيلو داراي دو قفل كه يكي به دست ها و ديگري به پاها قفل مي شد به دست ها و پاهايش بستند. زنجيري كه به دو پاي او بسته بودند مانع از گام برداشتن نمي شد ولي اسير نمي توانست كه با سرعت گام بردارد. گو اين كه اگر بر پاي او زنجير نمي بستند باز هم به مناسبت ضعف نمي توانست با سرعت حركت كند.

 وقتي كه پيش آقامحمدخان قاجار رسيد به او گفت كه به خاك بيفت و سجده كن . خان زن جواب داد من فقط مقابل خداوند سجده مي كنم. بر سرش زد و باو گفت بتو مي گويم به خاك بيفت. لطف علي خان گفت اگر من دست داشتم تو جرئت نمي كردي بر سرم بزني و بتو گفتم كه من فقط مقابل خداوند سجده مي كنم. ولي محمد خان قاجار آن قدر بر اسير مجروح و ناتوان فشار آورد تا اين كه او را بر زمين انداخت و سرش را به خاك ماليد. صداي آقامحمد خان قاجار ريز بود و هرگز فرياد نمي زد اما در آن هنگام كه دشمن را مقابل خود ديد صدا را بلند كرد و گفت اي لطف علي مي بينم كه هنوز نخوت داري و غرور تو از بين نرفته است ولي من هم اكنون كاري مي كنم كه ديگر تو نتواني سر را بلند نمايي. آن وقت خواجه ي دانشمند و متدين قاجار فرمان داد كه عده اي از اصطبل بيايند. انسان حيران مي شود كه چگونه مردي چون اقا محمد خان كه فاضل بود و براي اجراي احكام دين اسلام تعصب داشت و نماز او هيچ موقع قضا نمي شديك چنان فرمان ننگين و بي شرمانه اي را داد. او به مناسب خواجه بودن عقده دائمي داشت و اطرافيانش خوب از آن موضوع آگاه بودند و هر موقع كه صحبت از زن به ميان مي آمد طوري صحبت مي كردند كه گويي خواجه ي قاجار يك مرد عادي است . عقده دائمي خواجه قاجار، بر اثر مشاهده ي جواني و زيبايي و لطف علي خان زند منفجر شد و آن دستور ننگين را صادر كرد. كيست كه نداند در آن روز لطف علي خان زند آن قدر ناتوان بود كه بدون زنجير و پالهنگ قدرت راه رفتن نداشت تا چه رسد به اين كه او را مقيد به زنجير نمايند و پالهنگ بر گردنش ببندند. كيست كه نداند در آن روز لطف علي خان از دو شانه به شدت مجروح بود نمي توانست دست هاي خود را تكان بدهد تا چه رسد به اين كه دو دستش را با زنجير ببندند. لطف علي خان زند نشان داده بود كه مردي دلير است و در آن روز، دليري خود را به يك تعبير مسجل كرد. زيرا با اين كه مجروح و خسته و ناتوان بود و او را مقيد به زنجير و پالهنگ كرده بودند و مي دانست كه هر گاه ابراز شهامت نمايد دچار شكنجه هاي هولناك خواهد شد دليري خود را نشان داد و حاضر نشد مقابل خواجه قاجار به خاك بيفتد و گفت كه من جز در مقابل خداوند سجده نمي كنم.

لطف علي خان زند را در اصطبل جا دادند بدون اين كه زنجير از دست و پاهايش بگشايند و پالهنگ از گردنش بردارند. خان زند در آتش تب مي سوخت وگاهي ناله بر مي آورد و اظهار تشنگي مي كرد. ولي كاركنان اصطبل از بيم آقا محمدخان نمي توانستند آب به او بدهند و اسير بدبخت و مريض كه مقيد به زنجير و پالهنگ بود تا بامداد آن روز ناليد. روز بعد آقامحمد خان قاجار دستور داد كه لطف علي خان زند را به حضورش بياورند. خان زند قدرت راه رفتن نداشت و دو نفر از دو طرف بازوهايش را گرفتند و او را مجبور مي كردند كه قدم بردارد و همين كه رهايش مي نمودند بر زمين مي افتاد . عاقبت او را نزديك آقامحمد خان قاجار بردند . خواجه قاجار گفت لطف علي، بگو بدانم آيا هنوز هم غرور داري يا نه؟ سر لطف علي خان زند، بر اثر ضعف و تب روي پالهنگ خم شده بود و نمي توانست پلك ديدگان را باز كند. ولي بعد از اين كه آن را شنيد سر را بلند كرد و پلك ديدگان را گشود و آب دهان را به طرف صورت او پرتاب كرد و گفت اي اخته ي فرومايه من از تو نمي ترسم. خان زند، بزرگترين ناسزايي را كه ممكن بود به آقا محمدخان قاجار بگويند به او گفت چون خواجه ي قاجار از خواجگي خود رنج مي برد و آن ناسزا با حضور تمام سرداران و بردگان به آقا محمدخان قاجار گفته شد. آقا محمد خان لحظه اي سكوت كرد وبعد جلاد را احضار نمود و به او گفت دو تخم چشم لطف علي بيرون بياورد.

 جلاد خان زند را به زمين انداخت و دست و پاهايش را كه در زنجير بود طوري با طناب بست كه نتواند آن ها را تكان بدهد و بعد سه انگشت را زير پلك چشم راستش قرار داد و تا آن جا كه در بازوي خود زور داشت فشار آورد چشمي كه روزي در زيبايي در بين چشمهاي جوانان ايراني نظير نداشت از كاسه بيرون آمد وجلاد آن قدر فشار داد تا اين كه تخم چشم بكلي از كاسه خارج گرديد. همين كه جلاد خواست شروع به كار بكند آقا محمد خان از جا برخاست و به محكوم نزديك گرديد كه با دو چشم خود، خروج تخم هاي چشم خان زند را از كاسه ها ببيند و شايد بهمين مناسبت است كه بعضي نوشته اند كه او با دو دست خويش تخم چشم هاي خان زند را از كاسه بيرون آورد. بعد از اين كه تخم چشم راست لطفعلي خان زند از كاسه خارج شد ، جلاد، كارد كه بدندان گرفته بود به دست گرفت و اليافي را كه وسيله ي اتصال تخم چشم به كاسه بودبريد و تخم چشم از كاسه به كلي جدا شد و دژخيم تخم چشم را بر زمين انداخت و انگشتان را به زير چشم خان زند برد و در حاليكه آقا محمد خان هم چنان مي نگريست آن تخم را هم از كاسه جدا كرد. وقتي تخم چشم راست او از كاسه بيرون آمد آن جوان قدري تكان خورد و ناليد ولي هنگامي كه تخم چشم چپش را بيرون مي آورند آن جوان تكان نخورد وصدايي از وي شنيده نشد. وقتي هر دو تخم چشم لطف علي خان زند بر زمين افتاد خواجه ي قاجار گفت حالا نوبت من است كه آب دهان به صورتت بيندازم و برخسار محكوم نابينا آب دهان انداخت ولي لطف علي خان زند كه آب دهان بر صورتش انداختند و صداي خواجه ي قاجار را نشنيد زيرا از هوش رفته بود. همان روز كه خان زند را كور كردند آقا محمدخان قاجار گفت من نمي خواهم كه اين مرد بميرد بلكه مي خواهم زنده بماند و افسار بر سرش بزنند و او را در سفرها پياده راه وادارند. ولي حال لطف علي خان طوري وخيم بود كه به او گفتند كه اگر مورد مداوا قرار نگيرد خواهد مرد.

 خواجه قاجار دستور كه زخم هاي دو شانه و دوچشمش را مداوا كنند تا اين كه زنده بماند و وي بتواند پيوسته او را مورد تحقير قرار بدهند خواجه ي قاجار شتاب داشت كه لطف علي خان زودتر مداوا شود تا اين كه وي بتواند آن جوان نابينا را كنار اسب خود بدواند ولي با اين كه زخم چشم او مداوا يافت زخم دو شانه اش معالجه نمي گرديد و بيم آن مي رفت كه آن دو زخم، خان زند را بهلاكت برساند. بعد از اين كه زخم هاي لطف علي خان بهبود يافت، باز خيلي ضعيف بود زيرا كه غذاي كافي به او نمي دادند و او را در مكان راحت نمي خوابانيدند. مردان كرمان كه همه كور بودند ولي زن ها برخي در شب هاي جمعه براي او قدري غذا مي بردند. ولي مأمورين آقامحمدخان قاجار نمي پذيرفتد و مي گفتند كه اگر غير از نان و آب به او بدهند آقا محمدخان آن ها را خواهد كشت يا كور خواهدكرد. ديگر لطف علي خان زند زيبا نبود و هرگز سر را بلند نمي كرد زيرا كسي كه چشم ندارد تا اين كه دنيا را نگاه كند براي چه سررا بلند نمايد. گاهي خان زند براي اينكه آتش درون را تخفيف بدهد اشعار شيخ محمود شبستري را با آهنگ سوزناك مي خواند و آهنگ هاي او كه بيشتر نغمه هاي فارسي بود طوري در مستحفظين اثر مي كرد كه بي اختيار هنگامي كه از خان زند دور بودند آن را زمزمه مي كردند. از اشعار عرفاني شبستري گذشته خان زند به خواندن اشعار باباطاهر علاقه داشت با اين كه خان زند نابينا بود باز خواجه ي قاجار از سكونت آن جوان در جنوب ايران مي ترسيد و دستور داد كه وي را به تهران منتقل كنند. اما در پايتخت نيز نسبت به خان زند حس كنجكاوي و ترحم به وجود آمد و مردم مي گفتند كه وارث كريم خان آمده است وبرخي اظهار مي نمودند كه كوري لطف علي خان زند مانع از سلطنت او نيست هم چنان كه شاهرخ كور است ولي در خراسان سلطنت مي كند. اين اظهارات آقامحمدخان قاجار را متوحش كرد و هنگامي كه در چمن (سلطانيه) بود براي حاكم تهران دستورحكم فرستاد كه لطف علي خان زند را به هلاكت برسانند و دژخيم باتفاق دو نفر وارد زندان خان زند شدند و يك مرتبه ديگر دست هاي آن جوان تيره روز را بستند و دهانش را گشودند و جلاد دستمالي كه گلوله كرده بود در حلقوم او نهاد و بعد يك چوب دراز روي دستمال نهاد و با يك چكش بر چوب زد تا اين كه دستمال در گلوي خان زند فرو برد و بعداز چند دقيقه روح از كالبد لطف علي خان جدا شد و آن جوان نابينا از مشقات زندگي رهايي يافت. وقي جسد او را براي شستن به غسال خانه واقع در نزديك (چهل تن) در تهران بردند به اسكلتي شباهت داشت كه پوستي روي آن كشيده باشند وكسي كه آن جسد را مي ديد فكر نمي كرد كه كالبد بزرگترين شمشيرزن شرق است و ديگر روزگار شمشيرزني چون او تربيت نخواهد كرد. پس از اين اين كه جسد شسته شد به امامزاده زيد واقع در (بازار) تهران بردند و آن جا دفن كردند بدون اينكه اثري روي قبر بگذارند. چنين مرد، شهريار زند و زمام دار روشنفكر جنوب ايران كه هرگز تبسم از لبانش دور نمي شد و از لحاظ صورت و سيرت فرشته بود و هر كس كه او را مي ديد محبتش را در دل مي پرورانيد. "

آنچه خواندید پاره ای کوتاه از زندگی لطف علی خان زند نوه کریم خان زند است. من تمامیمت کلام و محتوا و پیامی را که می تواند برای خواننده داشته باشه اینجا کپی کردم حال آنکه اصل مقاله و مطالبی بیشتر در این صفحه قابل دسترسی ست. تاریخ بشر و به خصوص تاریخ ما، نشان از بربریت و خوی ددمنشی انسان ها دارد و از سویی نام کسانی به یادگار که از نیکان روزگار خود بوده اند. جالب اینکه تاریخ همواره تکرار میشه و خداوند انسانهای نیک رو به سخت ترین آزمایشات الهی، مورد آزمایش قرار می ده تا صبر و تقوا و ارادشون رو بسنجه. آقا محمد خان قاجار هم یه کسی مثل تیمور لنگ که گویا نمازش هرگز قضا نمی شده اما می بینیم که چه جنایتهایی مرتکب شده اند. این نشون میده که جوانمردی و راستی به دین و آیین و بیهوده بر خاک سجده زدن نیست. انسانیت رو می بایست در ضمیر خود پرورش بدیم و پیرو حق باشیم. خوشا آنان که زود رخت بر بستند از باغ وحشی به نام "دنیا".

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.cyberpejman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/63

Comments

آقا محمدخان از روی عقده ای که داشته پسر لطفعلی خان را هم اخته کرده و در دربار خودش نگه داشته .

سلام
نذر كردم هر مطلبي كه مي نويسيد، من هم بيام كامنت بذارم.در مورد داستان- كه يه واقعه تاريخيه- صحبتي نمي كنم، هم به اين خاطر كه گذشته ها ديگه گذشته ،هم به اين خاطر كه نمي خوام زنده كننده خاطرات تلخ شما باشم(: .اما مي خوام در مورد صحبتي كه در اخر فرموديد چند خطي بنويسم:
يادم مياد بابا زياد در مورد اقا محمد خان قاجار برامون تعريف ميكردن.از علت دستورش براي كور كردن مردم كرمان گرفته ،تا وسواسش براي انجام امور ديني.اينكه يه اخوند خصوصي داشته براي اينكه مثلا -گلاب به روتون- افتابه رو با چه شرايطي بايد استفاده كرد.البته درسته كه اين مطالب رو بابا خونده بودن و برامون مي گفتن ولي خوب از صحت و سقمشون اطلاعي ندارم، چون نمي دونم كتابهاي معتبري بودن يا نه.اما اينكه ادمي كه اينقدر اهل عبادت بوده ،چطور مي تونسته اينقدر هم سفاك باشه ، فقط بيانگر يه چيز مي تونه باشه اون هم اينه كه عبادت براش يه عادت بوده ، يه وسواس. يه جايي يه حديثي خونده بودم به اين مضمون كه: به زياد بودن عبادت فرد نگاه نكنيد چون ممكنه كه اين عبادات فقط براش يه عادت باشن كه اگه انجامشون نده دچار پريشاني ميشه. در واقع ادم بايد ببينه عباداتي كه هر روز انجام ميده در نوع زندگيش موثر هست يا نه؟و گرنه چيزي بيشتر از همون عادت نيستن .
اقاي قاضي رو احتمالا خيلي از شماها مي شناسيد. ايشون يكي از مترجمهاي برجسته ي كشور هستند كه متون فرانسه ي زيادي روترجمه كردند و اهل تسنن هستند.در خاطراتشون از دوران كودكي از نا مادري پدرشون صحبت مي كنند، كه پيرزني بوده بسيار اهل نماز و عبادت و بعضي مردم ساده دل مهاباد هم قسم مي خوردن كه از او معجزات و كراماتي ديدند.اينقدر در زهد و پارسايي و حجب و حيا زبانزد بوده كه مي گفتند حتي گنجشكهاي نر هم به خود اجازه نمي دادند كه روي شاخه هاي درخت حيات خونه اش بنشينند و كلي هم مريد داشته.اما همين قديسه فقط به گمان اينكه محمد قاضي- كه در ان زمان پسر بچه اي بيشتر نبوده- چشم به ماترك پدر بزرگش داره دستور قتلش را صادر مي كنه، كه كودك در حاليكه از همه جا بي خبره نيمه شب با كمك يكي از كلفتهاي خونه از اون مهلكه نجات پيدا مي كنه.حالا فرض كنيد اگر اين عجوزه قدرتي به اندازه اقا محمد خان داشت چي مي شد؟گاهي من فكر مي كنم اب نيست وگرنه خيلي از ماها شناگرهاي ماهري مي شديم. خيلي از كارها هست كه مطمئنيم هرگز انجام نمي ديم، ولي ممكنه در شرايطي انجامشون بديم. فكر نكنم هيچ دعايي به خوبيه اين دعا باشه كه از خدا بخوايم هر نعمتي كه بهمون عطا مي كنه به همون مقدار از غرورمون كم كنه و به همون مقدار هم به ظرفيتمون اضافه كنه. وگرنه اينده رو چي ديديد ،ممكنه همين اقا پژمان خودمون همينكه فوق ليسانس رو هم به مدارك رنگارنگشون اضافه كردند، دستور بدن چشمهاي اين خانم با سليقه بي نوا رو در بيارن!!!!!!!

البته قربان ما با این پاراگراف آخر شما بسیار موافقیم

mano mige in dokhtare:( ?? yani chi oon vaght?

با سلام خدمت استاد محترم ازمطالب بسیار دقیقتون که حتما کونتون جر خورده تا سر هم کنید بسیار مستفیذ شدیم .

سلام خسته نباشید
لطفا در باره بیوگرافی اقا محمد خان از ابتدا تا پایان اگه میشه به ادرس ذکر شده بفرستید

Please check out the sites in the field of best poker online best poker online http://www.computerxchange.com/ http://www.computerxchange.com/ - Tons of interesdting stuff!!!

Take your time to check out some helpful info about download pacific poker download pacific poker http://www.homesbysellers.net/ http://www.homesbysellers.net/ ... Thanks!!!

Take your time to check out some helpful info about download pacific poker download pacific poker http://www.homesbysellers.net/ http://www.homesbysellers.net/ ... Thanks!!!

mersi

بودلطفعلی خان مرد بزرگی

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ