« تی فدا رشت! | Main | معجزه تلقین! »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

گواهینامه در 4 دقیقه!

مثل هر 18 ساله دیگه ای، منم دوست داشتم برم گواهینامه بگیرم. اولش با ماشین بابا کمی کار کردم ولی از اونجا که پدر گرام هیچ وقت آموزگار خوبی نبوده و نیست و همیشه زود از کوره در میره ترجیح دادم برم آموزشگاه. اون موقع ها آموزش گاه های رانندگی خیلی کم بودن و اصلا هم قابل مقایسه با الان نبود. خیلی بی در و پیکر بود. خوب یادم میاد که 5 جلسه رفتم ولی عملا چیز زیادی یاد نگرفتم. حس بدی که از آموزشگاه گرفته بودم بعلاوه دو تجربه بسیار بدی که بعدا به کلی اعتماد به نفسم رو گرفت، باعث شد تا همین یک ماه پیش فکر پشت ماشین نشستن نه تنها از سرم در بیاد بلکه به طرز بسیار عجیبی از نشستن حتی پشت فرمان هم می ترسیدم.

متاسفانه به دلیل نداشتن گواهینامه تا تابستون امسال ضررهای خیلی زیادی دیدم. همیشه وقتی کنار دست دوستم می نشستم که دست فرمونش خوب بود و باهم می رفتیم دانشگاه کلی آرزو می کردم ای کاش من هم ترس نداشتم و این طوری اعتماد به نفسم گرفته نشده بود و می تونستم پشت ماشین بشینم و راحت این ور و اون ور برم چون که عملا سال آخر زندگیم توی دوبی از نظر مالی وضعم بهتر شد و می تونستم یه ماشین کوچولو موچولو دست و پا کنم و خیلی بهم کمک می کرد اما خاطرات گذشته و ترس باعث شد که این خواهش و التماس درونم رو نگه دارم.

امسال که اومدم تهران دیگه ترس رو گذاشتم کنار. به خودم قبولوندم که باید برم گواهینامه بگیرم. رفتم آموزشگاهی که برادرم قبلا رفته بود. اون به من آموزشگاه رو معرفی کرد. خوب و تر و تمیز بود. کلاسهای 3 روز آیین نامه و 2 روزه فنی که تموم شد رسیدیم به ده جلسه تمرین رانندگی که هر جلسه دو ساعت و مجموعا بیست ساعت. هیچ وقت یادم نمیره روز اولی که رفتم و با مربیم خوش و بش و سلام علیک کردم اون نشست پشت ماشین و با هم رفتیم خیابونی که مخصوص نو آموزان بود. بعدش پیاده شد و گفت بشین پشت فرمون. استرس نداشتم اما غول ترس بهم حاکم بود. مربی یه ساعتی راجع به همه موارد صحبت کرد و خلاصه توجیه شدم و بعد ازم پرسید چقدر بلدم و آیا تجربه از قبل دارم یا نه. من هم راست حسینی همه چیز رو گفتم. بهش گفتم می ترسم و اعتماد به نفسم از بین رفته و همین باعث شده 8 سال بدون داشتن این مدرک لعنتی تحمل کنم و حالا اومدم که بگیرمش. گفتم شما فرض کن من صفر کیلومتر صفر کیلومترم.

استارت ماشین رو زدم. ماشین روشن شد. کمربند رو بستم و حرکت کردم. آره استارت زدم و حرکت کردم بدون اینکه حتی یه بار ماشین خاموش بشه. بدون اینکه گاز اضافی بدم. بدون اینکه هول بشم. خیلی از خودم راضی بودم. مربیم بهم می گفت تو خیلی زود یاد می گیری. من از جلسه چهارم تمام تمریناتم تموم شد و شش جلسه بقیه رو فقط تکرار مکرارات کردم.


تمامی جاهای شلوغ تهران رو رفتم. به راحتی دنده عوض می کردم. توی ترافیک های وحشتناک. سربالایی، سر پایینی، روی پل، زیر گذر و همه و همه و چقدر راحت بودم. هیچ وقت یادم نمیره لذت حرکت دادن ماشین آموزشگاه رو سانتی متر به سانتی متر از روی خط عابر پیاده جاهای شلوغ. قبل امتحان آیین نامه کارنامه تمام اونایی رو که می گفتن سابقه رانندگی دارن و ادعاشون می شد دیدم. هیچ کس مثل من از جلسه چهارم تمرینهاش تموم نشده بود.امتحان شهری نوبت من که شد رفتم نشستم و راحت کمربندم رو بستم. سرهنگ پیر خوش مشربی بود اما برای هر کسی رو حداقل هشت تا نه دقیقه طول می داد که ازش امتحان بگیره. من همین که نشستم پشت ماشین گفت پارک دوبل بزن، بعدش یه دور دو فرمان و پارک سی سانت. از تحصیلاتم و کارم پرسید و یه چیزی که شاید هیچ وقت جواب من باورش نشه. بهم گفت راستش رو بگو چند بار ماشین بابات رو کش رفتی. من بهش جواب دادم که آموزشگاه خوب تمرین کردم. باز ازم پرسید شیطون از بچگی پشت ماشین نشستی؟ من هم باز تاکید کردم که صفر کیلومترم اما با چشماش بهم حالی کرد که حرفم رو نمی پذیره. نصف مدت امتحان هرکسی طول کشید تا بگه از ماشین پیاده بشم و پرونده ام رو داد دستم و برام آرزوی موفقیت کرد!

این حکایت رو نوشتم تا بگم هیچ وقت در توانایی خودتون شک نکنید. نگذارید هیچ کسی در اعتماد به نفستون دخیل باشه و اون رو به لجن بکشه. نترسید و همیشه پا به جلو بگذارید. داستان گواهینامه به من ثابت کرد که حتی وقتی همه تو رو مسخره می کنن، وقتی هیچ کسی تو رو توی یه مبحث جدی نمی گیره، نباید توجه کنی و اگه می دونی بهش احتیاج داری و یا برای ثابت کردن به خودتم که شده انجامش بده تا بعدا پشیمون نشی. تا از نبود و فقدانش ضربه نخوری. خوشحالم که گواهینامه ام رو گرفتم و حالا می تونم با خیال راحت توی خیابونای شلوغ و درب و داغون تهران برونم. راستش می دونید چیه هنوزم باورم نمیشه این من بودم که توی خیابونای تهران پارس و سیدخندان و توپخونه و شریعتی و ولی عصر روندم. هنوزم باورم نمیشه اما لبخند روی لبام هست.لبخندی از ته دل. چرا که من همیشه اول توکل کرده ام و بعد حرکت.

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.cyberpejman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/68

Comments

اوووووووووووووووو .بابا مبارک باشه. شیرینیش کوووو؟؟؟ دیگه رمانتیکت کامل شد

دانشت را کنار بگذار و سپس با چشمانی خالی به دنیا بنگر.
حتی در وقایع کوچک و پیش پا افتاده هم وجود پروردگار را
خواهی یافت: کودکی که می خندد، سگی که پارس می کند،
طاووسی که می خرامد.
ولی اگر نگاهت پر از دانش باشد، نمی توانی ببینی.
خوشبخت ترین مردمان کسانی هستند که پنجره های بی ذهنی
را گشوده اند و زندگی را از دریچه ی بی ذهنی تماشا می کنند.
بیشتر مردم در زندگی هیچ شگفتی نمی بینند در حالی که هر
لحظه ی زندگی سرشار از شگفتی و شکوه است.
زندگی هیچ گاه تکراری نیست و لحظه ها هرگز مانند
هم نیستند.
در حال باش. زندگی را کسالت آور نبین.
دوباره کودک شو. مراقبه یعنی همین.
شروع کن تا مانند یک کودک به زندگی نگاه کنی. به ساحل دریا
برو و بار دیگر گوش ماهی جمع کن. دوباره دنبال پروانه ها
دوان شو. قصر ماسه ای بساز و گوش ماهی جمع کن.
از دست دادن زمان حال یعنی زندگی کردن در کسالت و ملالت.
به این جمله اندیشه کن:

" حال اصلا زمان نیست بلکه نفوذ جاودانگی است در زمان "


و "ذن" در زمان حال زندگی می کند. تمام تعالیم ذن در همین
نکته خلاصه می شود: چگونه در حال باشی چگونه از گذشته
که وجود ندارد بیرون آیی و چگونه با آینده که هنوز نیست،
درگیر نشوی و تنها در آنچه که هست ریشه بگیری و در اکنون
مرکزیت یابی. حقیقت را نمی توان به تو داد. حقیقت از قبل
در تو وجود دارد، ولی می توان آن را فراخواند و بر انگیخت.
وقتی که ناگهان شفاف شدی و سروری عظیم در تو طلوع کرد
و تمام وجودت، هر رشته از وجودت، جسم و روحت به رقص
در آمد و فریاد زدی : " آه ، این! "
همین یعنی اشراق.
ناگهان ستارگان از اوج به زمین می آیند و تو قسمتی از رقص
کیهانی می گردی.
مقاومت در برابر این سرور و شادی و رقص غیر ممکن است.
می بایست برقصی.
این است زیبایی لحظه حال و سرور آن احساس نزدیکی.

گزیده ای از سخنان آچاریا، فیلسوف معاصر

bebakhshid ali agha... in kojash romantike mishe ye tozi bedin?
kojayee vahid?! mondam byay bato o alijenab montaghed nazar bedama!

البته روندن تو خیابونای تهران فقط گواهینامه لازم نداره برادر !

كافيه كمي حواست جمع باشه. به نوعي بايد شش دنگ حواس آدم تو اين خيابونا جمع باشه.البته اعتماد به نفس و نترس بودن و پر رو بودن را هم بايد اضافه كنم. تبريك مي گم.
با آرزوي موفقيت . . .

راستی پژمان یادت باشه اون وسطها یه پدال هست اسمش ترمزه!!!!!!!!

man khandam migire vaghti fekr mikoni shahkar kardi ke ranandegi mikoni yade khodam mioftam avalesh adam hamishe zogh dare be har hal mobarake

اگه شیرینی اینو نگیرم با اون یکی میشه دوتا شیرینی که بدهکاری.
راستش اون وقتا که مردم گواهینامه می گرفتن یه کوچه رو شام مهمون می کردن :D

حالا به من پیله کن خووووووووب؟
مگه پژمان بد گفت دخترا بشکه ی توقع هستند دیگه

مبارکه پژمان جان, انشالله ماشین کادیلاک اخرین سیستم هم بخری ...
اگه امارات بودی برای اینکه رانندگی یاد بگیری شبه ام رو میدادم دستت ;) .....
موفق باشی

بحث سر باور ما نسبت به خودمونه...یه کمی سخت خودمون و تواناییهامون رو می شناسیم. البته قبول کن که تو خودت هم کمی هوشت خدای ناکرده بالا هست ؛)

سلام دوست عزيز....من يه ماهي هست با وبلاگ شما آشنا شدم....و تقريبا هشتاد درصد اون رو خوندم تا حالا....ولي شما در بعضي مواقع ( دربيشتر مواقع البته ) خيلي از خودتون تعريف ميكنين انگاري كه از دماغ فيل افتادين....البته اين اعتماد به نفس قابل تحسينه اما بعضي مواقع واقعا حال آدم رو به هم ميزنه....نميدونم شايد اين رو بشه اسمش حسودي گذاشت....اما سعي كنيد كمتر از خودتون تعريف كنيد و اين تعريف كردن رو بزاريد بعهده ي ديگران....بهرحال موفق باشيد....

بابای این مملکت بی قانون بسوزه که من هنوز نتونستم گواهینامه بگیرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام.
Dj Yoosefgator Project
Music Is MyLanguage
Project Your Ears

آفرین به اعتماد بنفس شما. موفقتر باشی.

Jiggy blog bro.
jiggywittit.com

mage to khiaboon ba vojoob bazi ... havas base adam mimoone makhsoosan ke lebase tang va chasbide be .... va pacheha ham lokht
meybody-1@tahoo.com

لطفا آدرس يا شماره تماس اموزشگاه را ارسال بفرمائيد.

ZeroPlay :)

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ