ققنوس
دفعه اولم نبود که با مادرم صبح زود می رفتم فرودگاه به مقصدی
خارج از ایران اما این بار حال و هوای دیگری داشت. میدون هفت تیر، بلوار
کشاورز و خیابان کارگر، میدان آزادی و در آخر فرودگاه مهرآباد.خیابونای
خلوت و هوای صبحگاهی و سکوت شهر. این بار به جای ترمینال دو باید می رفتم
ترمینال 1 شلوغ و خر تو خر. مادرم رو راه ندادن که بیاد تو. آخرین نگاهی که
به مادرم کردم نگاه نگرانش بود و دیگر هیچ. با اینکه دو ساعت و نیم زودتر
رفتم اما کارها خیلی طول می کشید. مسافرها هر کدوم 70 کیلو وزن بدنشون بود،
670 کیلو بارشون. ماشالله همه پر و پیمون تا فیها خالدون چمدوناشون رو پر
کرده بودن واسه همین کار هر خانواده کلی طول می کشید. توی صف عوارض که رفتم
خیلی شلوغ بود. اسمم رو از بلندگو شنیدم که پیجم می کردن.به آقای جلویی و
عقبی سپردم و رفتم که مادرم رو شاید بتونم ببینم ولی نمی دونم چرا دم درب
خروج نبود. باز با عجله برگشتم تو صف. ولی اون آقای جلویی که بهش سپرده
بودم رفت و به خاطر یه دخترک بی شعور احمق کارم به دعوا کشید و اصلا
افتضاحی شد. تقصیر من هم نبود. فقط اونجا یا یه محاسبه دو دو تا چهارتایی
فهمیدم چقدر این ایرانی هایی که به لندن پرواز دارن نفهم و بد دهن، وحشی و
از خود راضی تشریف دارن.خوشم میاد که اکثریت ما در مقام
انتقاد کون خلق الله رو پاره می کنیم اما در عمل در رده یک حیوون ظاهر می
شیم. وارد جزئیات نمی شم فقط به خاطر اشتباه دیگری مجبور شدم کلی دعوا و چک
و چونه بزنم و همین باعث شد که نتونم دیگه برگردم و از مادرم خداحافظی کنم.
فکرش رو بکنید نتونستم مادر نگرانم رو ببینم شاید واسه همین بود که موقعی
که توی هواپیما نشستم اشکم در اومد. تازه الانم که فهمیدم یه رفیق شفیق هم
اومده بوده فرودگاه و اونم می خواسته من رو ببینه دیگه کلی غصه دار شدم و
همون موقع دعا کردم که دفعه بعد اینجا ببینمشون نه ایران.
توی فرودگاه خیلی کارا کند پیش می رفت. پرواز ایران ایر هم 1 ساعت تاخیر
داشت. خب معلوم بود با اون سیستم قرون وسطی چک کردن پاسپورتها و زدن مهر
خروج و حتی پاره کردن سربرگ کارت پرواز، طبیعتا همیشه پروازشون با تاخیر
انجام می گیره. اینم از برنامه ریزی آشغالی که داریم(همچین دلم پره این
جوری می نویسم بس که عصبانیم کردن خاک بر سرها.) هر چقدر اوضاع فرودگاه قمر
در عقرب بود اما در عوضش هواپیماش جا دار بود و سه ردیف داشت و خوب هم
سرویس می دادن. کلا پرواز راحتی بود و خلبانش هم خیلی استادانه می روند.
وقتی رسیدیم نزدیکای استکهلم بیرون رو نگاه کردم. برعکس دفعه قبل که همه
چیز سفیدی و برف بود این بار تا چشم کار می کرد همه چیز سبز سبز. درختان سر
به فلک کشیده و دیگری قلبی که برای دیدن عزیزی می تپید. خیلی رلکس بودم.
انگار که نیومدم غربت. انگار که اومدم جایی که سالهاست دارم زندگی می
کنم.مهر ورود رو که زد و چمدونا رو که جمع و جور کردم وقتی بیرون اومدم
هنوز نیومده بود. اما 10 دقیقه بعدش با لبخند خوشکلش پیداش شد. می دونستم
زود زود پیداش میشه. یک حس عالی داشتم. حسی غیر قابل وصف. یادم اومد 5 ماه
قبل توی اسفند وقتی اومدم استکهلم. چقدر اون موقع آرزوهام دست نیافتنی بود
و امروز چقدر ملموس.
حتی کلید اتاقم رو هم از دانشگاه گرفته بود. حوالی خونه رو کاملا بلد بودم
عین کف دست! محیطش عالی. جلوش سر سبز. وقتی رسیدیم پشت در خونه کلیدش رو که
داخل یه پاکت بود بهم داد و گفت خودت بازش کن. در رو باز کردم و با یه خونه
تمیز تمیز مواجه شدم که برام آماده ش کرده بودن. همه جاش رو سابونده بودن.
پاک پاک. خونه زیباتر از اون چیزی بود که فکرش رو می کردم. همه چیز داره و
اصلا قابل مقایسه با اوضاعی که در زندگی قبلیم در دوبی داشتم نیست. همه چیز
مجهز و به جا. چقدر شمع برام خریده بود. همه جای خونه ام شمع دارم. می دونم
که حال می ده برای عشق بازی و لحظات با تو بودن. عاشق این شمع هام. شمع
هایی که توش بوی عشقه. مثل همین سه تایی که الان پشت لپتاپم روشن کردم و
دارم بلاگم رو می نویسم. لم دادم به صندلیم و با ذهنی آسوده می نوییسم.
تو راه اومدن به خونه رفتیم و مک دونالدی آکالا توی هوای باز غذا خوردیم.
همون جایی که چند ماه پیش وقتی برف میومد و سوز سرما بود با تو قهوه خورده
بودم. اون موقع نمی نستم که پیشت میام یا نه اما الان دیگه می دونستم. بعد
چند ساعت با هم بودن و لذت بردن از تنهاییمون با مترو رفتیم توی شهر. کنسرت
بود. خیلی از خواننده های هیپ هاپ و آر اند دی اومده بودن. ملت ریخته بودن
توی خیابون. چه تیپهایی. چه شور و حالی. نمی دونستم از شادی و فضای مثبت
شهر لذت ببرم یا از رنگ زیبای لبهای تو و خنده های سرشار از خوشحالیت.
اینجا دیگه آدم نباید چشمش مراقب هر کس و ناکسی باشه تا بخواد ماچت کنه.
اینجا میشه هر کجا که عشقم می کشه ببوسمت.
استکهلم قهوه فروشی و کافی شاپ خیلی داره و ملت همیشه توش پلاسن. اما وقتی
تنها نباشی و از تک تک جرعه های قهوه ات در کنار کسی که دوستش داری لذت
ببری یه چیز دیگس. آخه تو نمی گی می پری رو کول من با اون همه خستگی و ورجه
وورجه روز اول و سفر خستگی من چطوری کولت کنم؟ تو نمیگی چطوری دستت رو
بگیرم و باهات توی میدون بدوم و تو هم هی جیغ بزنی از خوشحالی؟ نفهمیدم
چطور شب شد و فردا که با قهوه و موفین های دوست داشتنی و یه سبد محبت و عشق
زنگ در رو زدی. همیشه خوش اومدی به اتاق من.
دیروز عصر رفتیم کنار دریاچه. همون دریاچه ای که چند ماه پیش زیر نور ماه
وقتی یخ زده بود روش قدم زده بودیم. اما حالا آبی آبی بود با یه عالمه جنگل
سبز و درختای خوشکل سر به فلک کشیده. رفتیم تا تو از دلت بگی. تا از من قول
بگیری. تا بشینی کنارم و من بتونم تو رو بو کنم. رفتیم تا یاد بگیریم ما هم
می تونیم حق انتخاب داشته باشیم. می تونیم نفس بکشیم. می تونیم بدون استرس
زندگی کنیم و جوانی کنیم. اما یادمون باشه که خیلی آدما هستند که هنوزم
تنهان. خیلی آدما هستن که حسرت این روزها رو می خورن. دوستامون. خانوادمون.
همه و همه رو پشت سر داریم و باید بهشون توجه کنیم. باید انقدر قوی باشیم
که بتونیم چاره درد دیگران هم باشیم.
ازم پرسیدی چرا می خندم. من خندیدم واسه اینکه به اون چیزی که می خواستم
رسیدم. آره آره همه اش نیست اما با تلاش و پشتیبانی خدایم به اینجا رسیدم.
برای من قدم زدن توی این شهر آرام و بدون تنش، حاصل سالهای آوارگی و یک
دانشجوی آس و پاس بودنه. تمام سختی هام و دوران تنهاییم تموم شده و حالا می
خوام یه زندگی جدید رو آغاز کنم. درست مثل یه ققنوس که خاکستر شده و حالا
بار دیگه از همون خاکستر، ققنوس دیگه ای سر بلند می کنه. حالا می خوام با
تو بودن رو تجربه کنم. روزهای طلائی در پیشه. شبها کلی دعا می کنم.
امیدوارم از انسانهای فراموشکار نباشم.
Comments
I am so happy for you man...I have been reading your weblog from day one and I really enjoy your honesty. Your success also makes me happy and you meeting your beloved sounds like a beautiful ending to a fairy tale; it brought tears to my eyes.
Best of luck to you,
Alireza
Posted by: Chicago | August 22, 2005 07:29 PM
سلام دوباره خوش اومدی، حیف که بیشتر تابستون رو از دست دادی ولی گمونم متوجه شدی چرا گفتم تابستون اینجا بینظیره!
Posted by: alafprim | August 22, 2005 07:41 PM
بهت حسودیم شد !!! عشق آرامش و تمدن ...چی بهتر از این.
زیبا می نویسی برات آرزوی موفقیت دارم ...........
Posted by: م.پ. | August 22, 2005 07:46 PM
salam
hamishe movafagh bashi
Posted by: mmr | August 22, 2005 09:32 PM
موفق باشی:)
Posted by: فروغ | August 22, 2005 11:42 PM
سلام!
با اين مطالبي که تو مينويسي من بيشتر از تو خوشحال شدم باور کن هر وقت کسي رو ميبينم که رسيده به اونجايي که دوست داشته خيلي خيلي خوشحال ميشم اميدوارم هر کجاي اين کره خاکي که هستي شاد و سرزنده باشي براي هميشه.
Posted by: فارس تک | August 23, 2005 12:17 AM
انگار وقتشه که من هم بگم »
«.... خوش اومدی عزیزم ... »
Posted by: Lady in the ReD | August 23, 2005 03:01 AM
سلام پژمان جان...
خیلی خوشحالم که به آروزیت رسیدی... خیلی دلم برات تنگ شده, انشالله یه روزی بتونم دوباره ببیمنت و ...
راستی ایمیلت رو هم چک کن.
Posted by: طاها ابراهيمي | August 23, 2005 05:24 AM
hamishe haminjoor khosh hal bebinamet aziz
Posted by: مامان خوشبخت | August 24, 2005 12:31 AM
خیلی خوشحالم
اینقدر این نوشته مملو از آرامش بود که من یقین دارم بالاخره اوی زندگیت رو پیدا کردی . چون این آرامش عمیق تنها می تونه از یک چیز باشه . برای منی که همیشه همراه این نوشته ها بودم تا به امروز ، خیلی خوشاینده که کسی که برام اینقدر نوشته هاش ارزش داشت حالا به آرامش رسیده . برات از صمیم قلب ، از اون ته ته های قلبم که هنوز دست نخورده و بکره ، هنوز با همه صادقه ، آرزوی موفقیت دارم . امیدوارم هر روز شکوفه های جدیدتری از عشق تو دلت به بار بشینه و شکوفه باز کنه .
Posted by: سونامی | August 24, 2005 07:12 AM
سلام من مدت کمی است با وبلاگ شما اشنا شدم اما انگار قدمم خوب بوده و باعث شده شما به ارزوتون برسید . موفق باشید .
Posted by: ليلا | August 24, 2005 05:55 PM
i'm so happy that u could get out that mess country,enjoy & good luck.
Posted by: ardalan | August 25, 2005 12:43 PM