با تو و این حضور مقدس
تازه از بیرون اومدم و بدجوری حس نوشتن دارم. آخر هفتس و با تو یه روز عالی
رو پشت سر گذاشتم و می خوام کمی از دلم بنویسم. از اعماق همون جا که می
تپه. شمع ها رو روشن می کنم، پنجره رو باز می کنم و آروم روی صندلی لم می
دم انگار نه انگار که از صبح زود کلی فعالیت کرده ام. امروز رو رفتیم مرکز
شهر چون یه دوره برنامه سه روزه برگزار شده که موسیقی زنده اجرا می شه و
ملت هم چون آخر هفته س ریخته بودن بیرون. دختر و پسر، کوچک و بزرگ و همه
شاد شاد. هر کسی برای خودش خوشه. دختر و پسرها همدیگه رو بغل کردن و
تا می تونن با هم معاشقه می کنن و چقدر خوبه که من و تو کنار هم هستیم و
دیگه حس بد و نفرت انگیز تنهایی سراغمون نمیاد.گپ زدن توی یه قهوه فروشی که
قهوه اش سفارشی برامون درست شده واقعا لذت بخشه به خصوص اینکه با اون رو
انداز آبی که می خواست گرمت کنه تو بغل من جا خوش کرده بودی. حالا هر کی ما
رو دید پرید تو بغل یارش . از من گفتن بعدا به جرم تحریک دیگران به عشق
ورزی می گیرنمون :))
بگذار بگذار الان بگم که همیشه وقتی میام ببینمت، وقتی روی اون نیمکت چوبی
جلوی خونتون می شینم حس می کنم که کی دستت رو می ندازی روی دستگیره که در
رو باز کنی. هیچ وقت سرم رو بلند نمی کنم تا خودت صدام بزنی و اون لبخند
همیشگیت رو ببینم. کلید رو بندازی و بریم به دنیایی که فقط مال من و توئه.
ای کاش بدونی که چقدر حضورت پر رنگه. که چقدر حرفات برام نیازه. که زندگیم
رو عوض کنم. که بیشتر به فکر خودم باشم. که بدونم راه های دیگری هم برای
زندگی هست. از غذا خوردن و لباس پوشیدن تا نگاه و دید به زندگی.
گاهی خنده ام می گیره وقتی که می بینم چقدر برای آرزوهامون و خواسته هامون
عجله داریم. قراره یه شبه تمام کافی شاپها و رستورانهای استکهلم رو بریم.
قراره یه شب شونصد بار بریم زیر نور ماه کنار دریاچه. قراره کلی جا رو بریم
با هم بگردیم و جواب همیشگی من که باید صبر کرد و آرام آرام تجربه. عجله
برای هیچ چیز ندارم. از وقتی که اسم تو در زندگیم اومد همه چیز مقدس تر و
بهتر شد. انگار که دستی پشت من هست و ازم راضیه. انگار که هر چقدر دل تو رو
به دست میارم یه نیرویی خوشنود می شه و کارام رو می ندازه جلو. خرافات
نیست. وهم نیست. حقیقتیه که هر روز می بینم. انگار حس می کنم که خدای من هر
روز صبح به من لبخند می زنه و می گه پاشو که یه روز پر کار و عالی رو در
پیش داری.
می دونم که چقدر قبل ترها تلخ بوده ام. چقدر
تاریک و سیاه. حالا دارم عوض می شم. حالا می تونم بشینم با خیال راحت از
خوردن شام و ناهارم در کنار تو لذت ببرم. حالا همون دانشگاهی می رم که تو
می ری و خیلی دلم تنگ بشه می تونم بیام دم در کلاست و برات دست تکون بدم.
حالا وقتی قراره اون 10 دقیقه راه رو پیاده از میون درختهای سر به فلک
کشیده و سبزه های خوشکل و قاصدکهای مژده دهنده خبرهای خوب بگذرونم تا به تو
برسم حتی حواسم هم جمع می شه که مبادا حلزون بی آزاری رو زیر پام له کنم.
منی که روزها و ماه ها حتی خودم رو فراموش می کرده ام. این یعنی پیشرفت.
این روزها می فهمی که چه چیزی ذهنم رو به خودش مشغول کرده. جدای از دانشگاه
و جا افتادن توی سیستمش، یه دغدغه دارم که گاهی ممکنه با تمام اطمینانم بهش
نگرانم کنه. اما امشب که صندوق پستی ام رو باز کردم و یه چیزی دیدم که چشام
هم باورشون نمی کرد فهمیدم که انگار باز اون نیروی عظیم بهم گفت که پژمان
مگه یادت رفته که هدفت چیه. پس بلند شو. استراحت بسه. وقت تلاش و حرکته.
برای همین بود که امشب ازت خواستم به من آرامش بدی. پشتیبان من باشی تا کار
نیمه تمام رو به سر منزل مقصود برسونم و بعدش خیال جفتمون راحت شه و تو در
کنار من طعم شیرین موفقیتش رو بچشی. یادت باشه برای من بانوی آرزوها،
بانوییست با موهای بلند، صبور و مهربان و گرم. آغوش او همیشه به روی عشقش
بازه. راستی عاشق این جفت شمع قرمزی هستم که کنار میز تحریرم گذاشته ای.
Comments
سلام - زیباست - غیر از جمله آخر -(یادت باشه برای من بانوی آرزوها، بانوییست با موهای بلند، صبور و مهربان و گرم. آغوش او همیشه به روی عشقش بازه.) من اگه جای عشق تو بودم این لحن رو نمی پسندم البته خب شاید اون بپسنده
Posted by: هدی | September 3, 2005 05:47 PM
سلام - زیباست - غیر از جمله آخر -(یادت باشه برای من بانوی آرزوها، بانوییست با موهای بلند، صبور و مهربان و گرم. آغوش او همیشه به روی عشقش بازه.) من اگه جای عشق تو بودم این لحن رو نمی پسندم البته خب شاید اون بپسنده
Posted by: هدی | September 3, 2005 05:48 PM
salam mitoonam bahat chat konam
ye kam ettelaat mikham darbareye sooed
mersi
Posted by: mahmoud | September 3, 2005 08:55 PM
Dadash ziad jav gir nasho, choon vaghti mesle man PhD ro gerefti va dast az pa deraztar bargasti Iran, Onvaght yadet mireh Eshgh che rangi bood. Ina ro goftam ke kheyli zoogh zadeh nashi ke omadi Uropa
Posted by: Max | September 4, 2005 12:53 AM
سلام چرا همه پسرهاي خودخواه و مغرور هستند؟؟؟
خواهش مي كنم به اين سئوال جواب بده چرا تو از يك انسان انتظار داري هميشه صبور و مهربان و گرم باشد!!!! و آغوشش براي تو باز باشه؟؟؟ اين انسان فلك زده كه زن ناميده مي شه حق عصبانيت بد خلقي ناراحت بودن نداره چرا شما از زنها بيش از انتظار دارين بدون اينكه اونو درك كنين
خواهش مي كنم جواب بده
Posted by: darya | September 4, 2005 09:37 AM
albate darya jaan in shamele hame pesara nemishe,,, ke khodkhaho maghroran... vali dige baba khodayee in pejman ke ma in hame modate mishnasim, hich khodkhahio ghorory toosh nadidim, akhe baba age adam az yeki entezare asheghane dashte bashe in kojash khod khahie?albate shoma ham kheili bi raah nemigi in rooza pesara ye irani axareshon( hame na ha faghat axar) khod khah shodan, albate az hagh nagzarim ke dokhtaraye inja am hamchin tohfe ey nistan, va vagahn kheili shakako az khod razyan( va yek meghdaryam boshkeye tavagho haye zyadi:D )rasty in vahid ko?! be nazaram baaz rafte too mashin ahang goosh bede:d
Posted by: boshke ba salighe | September 4, 2005 11:58 AM
az vaghti weblogeto didam va khundam delam mikhad comment bezaram. ba inke alan hichy be zehnam nemirese vali
Posted by: mmr | September 4, 2005 08:59 PM
پژمان تو رو خدا اين جوری ننويس نميگی مردم ميبينن و دلشون ميخواد؟؟ اينا رو واسه خودش بنويس، من که گريم گرفت. خوش به حالت، خوش به حالش...
Posted by: نويد | September 6, 2005 06:08 PM
omidvaram hamishe delet garme eshgh bashe
Posted by: مامان خوشبخت | September 6, 2005 07:28 PM
بشکه جان ممنون که نیستمم دست از سر کچلم بر نمیداری...
تو این زمونه به هیش کی نمیشه اعتماد کرد نه به پسر نه به دختر یکی از یکی مارمولکتر هستن...از همه شما تشکر قبلی را دارم و ممنون استم(هستم،میباشم،بودم،ولش کن)
Posted by: وحید | September 6, 2005 09:31 PM
khab manam ke hamino goftam :-w
Posted by: boshke ba salighe | September 7, 2005 10:16 AM
از شما چه پنهون منم حسودیم شد و خیلی دلم خواست
Posted by: mahsa | September 9, 2005 03:54 PM