کینگ کونگ
دیروز بالاخره اولین روز تعطیلات دانشگاهی رو افتتاح کردیم اونم با رفتن به
یه مرکز خرید سه طبقه(فکر می کنم بزرگترین مرکز خرید استکهلم) و بعدش
هم فیلم کینگ کونگ سه ساعته هم رویت شد. اینجا سینماهاش یه بدی که داره
اینه که اصلا در قد و قواره سینماهای دوبی نیست. یعنی از حق نگذریم سیستم
صوتی و پرده نمایش و محیط سینماهای امارات بهتر از اینجاست. در هر حال فکر
کنم دیگه سینما نرم. یه جورایی خسته کننده س. البته اینم بگیم که فیلم
مربوط به این گوریل عظیم الجثه احساساتی 3 ساعت بود و به یار گفتم بد نبود
فلاکس چای و بساط شام رو هم میوردیم.
فیلم خوبی بود و اونقدرها هم که ازش بد شنیدم نبود. جلوه های ویژه خیلی
خوبی داشت مثل وقتی که کونگ جون داره روی سطح یخ زده دریاچه ( که حالا من
تو کف موندم چطور اون قطر یخ تونسته گوریله رو تحمل کنه؟) سر می خوره و با
دختره که عشقش شده حالی می برن. حس های رمانتیک فیلم هم که دیگه شده بود
بلای جون ما. هرچی شکرش بیشتر می شد این یاز ما هم بیشتر بالا پایین می
پرید. بدآموزی داره این چیزای رمانتیک به خدا. از من گفتن.
همون طور که گفتم ملت هم ریختن و می خرندها. ایام تعطیلات کریسمس بهترین
موقع برای خریده چون واقعا شرکتها به دلایل مختلف که حالا خارج از بحث منه،
اجناسشون رو حراج می کنن و چیزای خوبی پیدا میشه. من دیروز یه پتوی نو و
بالشت و از این جور خرت و پرتا گرفتم واقعا مفت. یعنی قیمتش رو به تومان هم
حساب کنیم با توجه به حراجی که بود مفت واسم افتاد. تازه پولشم اون موقع
ندادم و قراره یه ماه بعد بدم. این در حالیه که من کارت اعتباری یا همون
credit card ندارم چون دانشجو هستم. بازار شمع و
کاغذ کادو بابانوئل ها واقعا داغه. بچه ها که پادشاهی می کنن. همه یه دونه
کلاه بابا نوئلی رو سرشون براشون مسابقه، شعر و سرود و بازی و خلاصه همه چی
گذاشتن.
توی راه این مرکز خرید از راه پشتیش رفتیم که به واقع اتوبان و خیابان اصلی
نبود. نمی دونید چه خونه های خوشکلی دیدیم. کنار خیابون همش جنگل که درختاش
تقریبا با برف پوشیده شده، صخره های بلند کنار جاده،اون خونه های ویلایی
جدا زیبا بودن و انقدر قشنگ تزئین شده بودن که هرچقدر بگم کم گفتم. دیروز
یه مرتع برای پرورش اسب هم پیدا کردم. گفتم الان اگر رفیقای نازنین عکاس من
بودن خودشون رو به خاک و خون( منظورم همون برفه!) می کشیدن تا از این اسبا
عکس بگیرن. اینجا منظره های بسیار زیبایی وجود داره و جالبیش اینه که همه
این طبیعت در وسط پایتخت یه مملکته. هوای پاکیزه. برف سپید، مردمان شاد و
ایام تعطیلات. بازم از دیده هام می نویسم.
Comments
چه خوب هواي پاک ديگه يه جورايي تصوري ازش ندارم راستي کلک پالتو رو چند خريدي؟
Posted by: arefe | December 19, 2005 07:42 PM
سلام من خیلی اتفاقی با وبلاگ شما آشنا شدم. راستش من دنبال به دست آوردن اطلاعات در مورد ادامه تحصیل در سوئد هستم شما می تونید کمک کنید؟
Posted by: سلمه | December 20, 2005 07:07 AM
خوب دلمونو آب كردي. دوتا دونه عكس ميگرفتي ميذاشتي اينجا. ما هم حالي ميبرديم.
Posted by: يه نفر | December 20, 2005 11:25 AM
اینجا هم خیلی قشنگ شده. همه شادن و همه جا با روبانهای قرمز پرشده. تو خیابون بهت شیرینی تعارف می کنن و تو مغازه ها بهت پول هدیه می دن. اینجا همه شادن و همه خندان. اینقدر هم اینجا جدیدا قشنگ شده که همگی ما تهرونیا داریم از خودمون کیف در وکنیم...
Posted by: امیررضا | December 20, 2005 09:30 PM
khob inke inhame tahte tasire khake ghorbat gharar gerefty az khosh shansiat ast
chon doorie iran va vatan ke man ra divane karde va kashki hame mohajeran mesle to booye havaye taze ra mifahmidand va ba in haraji haye ajib va gharib hal mikardand;;;;;vali khosham amad az nazaratet va khoobe ke injoori fekr mikoni damet garm
Posted by: anahita-canada | December 21, 2005 01:38 AM