2006
روز سی و یکم دسامبر تا خود عصرش مغزم منفجر شد بس که درس خوندم چون روز
قبلش رو حسابی خوش گذرونی کرده بودم و شب هم قرار بود بریم یه پارتی کوچیک
در یک محفل دوستانه و خلاصه صفایی کنیم. اما خب همیشه اتفاق های بد هم
ممکنه رخ بده. بعد لذتی که از سفید شدن یکپارچه شهر بردیم و رسیدیم به خانه
موعود، همچین که پای مبارک به پارتی رسید، معده ما هم یادش افتاد که باید
دقیقا همون موقع به اسهال بیفته. نتیجه منطیقش این شد که نه تونستم شام
بخورم نه از پارتی لذت بردم چرا که هر نیم ساعت به نیم ساعت مهمان دستشویی
بودم!
خوشبختانه سال تحویل رو با بدو بدو و سوار اتوبوس شدن خودمون رو رسوندیم به
جایی که کلی آتش بازی دیدیم و مردم خورده بودن تا خرخره و مست مست. خیلی
خفن بود. چقدر شیشه مشروب شکسته بود و خلاصه بساطی بود. پلیس و
آمبولانس و آتش نشانی هم که همه جا حاظر بودن. به جز همون نیم ساعت سال نو
که حالم خوب بود، باز من در به در تو اون شلوغی دنبال یه جایی بودم که
بشاشم و برای اولین بار در عمرم در یک زیر گذر اونم وسط شهر شاشیدم. طرف
بغل دستیم هم می شاشید هم بالا میاورد! خلاصه افتضاحی بود.
ما دیگه بر نگشتیم خونه پیش بقیه و رفتیم که تو شهر قدم بزنیم با اون حال
نزار من. واقعا حالم بد بود اما خب یه جاهایی هم لذتش رو می بردم. دقیقا
قبل سال نو، نم نمک برف اومد و موقع آتش بازی قطع شد و بعدش برف شروع به
باریدن کرد. واقعا زیبا بود. از کنار کاخ شاه سوئد گذشتیم و رفتیم جایی که
مخصوص پاتیناژه. اونجا کلی لحظات به یاد موندنی رو تجربه کردم. خیلی جاهای
این شهر برای من یادگار اولین باریه که اومدم. گاهی واقعا لذتش رو نمیشه تو
چهار تا جمله خلاصه کرد. بعد شهر گردی یه خواب 12 ساعته حسابی چسبید!
وقتی آدم تجربه می کنه به چیزهایی می رسه که خیلی جالب هستن. دوست دارم
تجربه ام رو به شما هم بگم. وقتی آدم گزینه داره توی زندگیش. یعنی وقتی حق
انتخاب داره، اون وقت احساس شعف و آزادی می کنه. اما وقتی گزینه نداری، حتی
اگر کوچک ترین خواسته ها هم باشه، میشه برات جهنم و مایه عذاب. از موقعی که
اومدم اینجا حق انتخاب بیشتری داشته ام تا وقتی که ایران یا دوبی بوده ام.
برای همین شادم. می تونم انتخاب کنم که روز سال نو رو درس بخونم یا بیرون
برم. با یار باشم یا تنها پیاده روی کنم. کتاب بخونم یا تلویزیون ببینم.
همه اینا یعنی حق انتخاب، چیزی که خیلی از آدمها ندارن و برای رسیدن بهش
تلاش می کنن.
2005 سال بسیار پر باری برای من بود. لیسانسم رو گرفتم و وارد یه زندگی
جدید شدم در جایی به نام سوئد و شهری به اسم استکهلم. با افتخار اومدم.
دانشجو هستم و برای آینده خودم و دیگران امیدوار. دارم بسیاری از عادتهای
نادرست گذشته رو ترک می کنم و دلم می خواد نه تنها برای خودم بلکه برای
دیگران هم مفید باشم. امسال آرزویی که کردم فقط یک چیز بود" سلامتی برای
تمام دوستان و آشنایان و همه کسانی که در قلب من جای دارن". پس به سلامتی
همه.