حرفهای ناگفته
دیروقته. همه رفتن. یهو سرت رو که بالا می کنی می بینی 15 ساعت عین تراکتور
داشتی طرح و پلان می ریختی. انقدر سکوته که خودت وحشت می کنی. اون وقت
ممکنه دلت بگیره. هوا بیرون سوز داره. یه نگاه سمت چپت می کنی دو تا نون
خریدی و یه لیتر شیر. شام هم که نداری. کو وقتش. دو روزه که داری عین الاغ
با پروژه دست و پنجه نرم می کنی. فرقی نمی کنی که اصلا برنامه ریزی کرده
بودی یا نه یا از تو هوا اومد خورد تو کله ات مهم اینه که امروز توی گروه
شدی" مدیر پروژه" خیر سرت. یعنی بیچاره ای. پنج ماه دیگه نه خواب داری نه
خوراک. هرچی فکر بیزنس و این چرت و پرتا رو کرده بودی بریز بیرون چون باید
مثل یه آدم احمق بشینی فقط درس بخونی. پروژه تحویل بدی. هر روز. هر ساعتت
رو باید گزارش بدی به مافوقت وگرنه قیافه اش که مثل برج زهرمار می مونه رو
باید تحمل کنی.
حالت گرفتس. علاوه بر حجم کاری که می دونی پنج ماه بیچاره ات می کنه، دلت
هم می گیره. دلت می خواست از در میومد تو و یه لبخندی می زد. دلت می خواست
یه پیغامی ، دوست دارمی روی موبایلت میومد. دستت هم می بری که یه چیزی
بنویسی. با خودت کلنجار می ری. شایدم نوشتیش. همون موقع چشاتم پر اشک میشه
اما میدونی که نباید بفرستیش. میدونی که اگر بفرستیش باز هم متهم میشی.
دیگه خسته شدی.
یه عمر تنها بودی حالا می فهمی که آرزوهاتم چال کنی بهتره. به قولی خر ما
از کرگی دم نداشت. یه نگاه باز به انبوه پروژه و باید بگی خودت رو نباز
پسر. تو می تونی. اصلا مهم نیست برات که بتونی یا نه. دیگه واست اصل نیست
بهترین باشی یا بدترین. خیلی راحت می تونی بگی به تخمم. پروژه درسی آخر
دنیا که نیست. می دونی همیشه همین طوره. همیشه وقتی آدم فاکدآپه، آوار
زندگی رو سرت خراب میشه. حتی نمی دونی تو این هیر و ویر کم وقتی چه گهی
داری می خوری که وبلاگ بنوسی. نیازی هم که به ترحم نداری. اینا خاطراتته.
می نویسی یه جا داشته باشی. می نویسی شاید به درد کسی خورد. اون وقت یادت
می افته که تو حتی وقت نداری دلت بشکنه. اصلا کی هستی. کی حالت می پرسه. یه
عمر کسی نپرسیده که حالا بخوای تنها باشی. کاپشنت رو می پوشی و می زنی
بیرون. هوا سرده. نمیشه گریه کرد. اشکا یخ می زنه. فقط می دونی که تا خونه
دستت یخ می زنه. در کیسه نون رو می بندی که اون یخ نزنه. لااقل شب میشه یه
لقمه نون خورد از گشنگی نمیری. دلت می خواد این شعر رو از وبلاگ
یاشار بنویسی. راستی یاشار دلم
برایت خیلی تنگ شده.
و ما چقدر، فاصله ها و رابطه ها را آزموديم،
عاطفه ها را نيز
تا دانستيم
که عمق جدايی ها بسی بيشتر است
تا سطح دوری ها…