چهارم مارس
ساعت یک بعد از ظهر روز شنبه چهارم مارس 2006 میلادی. غذام رو گذاشتم روی
اجاق که بپزه و برای ناهار آماده بشه. امروز بعد از چیزی حدود دوماه که
اصلا آخر هفته نداشته ام به خاطر حجم پروژه و مطالب درسی، به خودم استراحت
دادم تا هم به کارهای عقب مونده برسم و هم خاطره ای رو زنده کنم. روی
صندلیم کنار پنجره ای که یک سمتش جنگله سفیده نشستم و از سپیدی برف لذت می
برم. هوا بورانیه. باد شدید همراه با برف و صد البته سرد اما وقتی توی خونه
گرم باشی و بیرون رو نگاه بکنی برای من مثل این می مونه که دارم به داخل یک
آکواریوم زیبا نگاه می کنم. نشاط آوره.
چهارم مارس سال 2005 میلادی، نقطه عطفی در زندگی من بوده. پارسال همین موقع
و تقریبا همین ساعات پرواز من از فرودگاه استامبول به فرودگاه آرلاندای
استکهلم به پایا ن رسید و من از بالا اولین چیزی که آن زمان دیدم سپیدی برف
بود و درختان سر به فلک کشیده. هم آروم بودم و هم مظطرب. دوماه پر تلاش رو
گذرونده بودم که موفق بشم و بتونم بیام اینجا. کلی تلاش و دوندگی کرده بودم
و به جرات می تونم بگم بارها و بارها از خستگی شبها خوابم نمی برد. روزگار
بدی بود. دوری یار که به حد کلافگی رسونده بودم، ترم های آخر دانشگاه که
سخت تر شده بود و کاغذبازی های زیاد برای تمدید ویزای امارات و گرفتن ویزای
تجاری شنگن و خیلی موارد دیگر دست به دست هم داده بود که فشار مضاعفی بهم
بیاد. با همه اینها تلاش کردم، سعی کردم تا بتونم و موفق شده بودم.
من لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه ورودم رو یادم هست. این نه به خاطر
موقعیت مکانی اینجا که حالا استکهلم و اروپاست بلکه به خاطر اهمیت عاطفی و
زحمتی که برای رسیدنش کشیده بودم برام مهم بود. این رو کسانی می فهمن که
برای رسیدن به چیزی زحمت کشیده اند. حاصل تلاش رو دیدن شیرینه. وقتی مامور
چک کردن پاسپورتها، نهایتا مهر رو زد و ورود مرا به سوئد خوش آمد گفت من
هنوز گیج بودم و صد البته خسته. روز قبلش تو دوبی به دنبال خرید کاپشن، و
تعویض بلیط و رتق و فتق اوضاع بودم و شبش اصلا خوب نخوابیده بودم. مجموع
هشت ساعت پرواز از دوبی به ترکیه و از ترکیه به استکهلم هم حسابی خسته ام
کرده بود. چمدونم رو که به واقع آخرین چمدون روی تسمه بود برداشتم و آروم
به سمت درب خروجی حرکت کردم. فرودگاه خلوت بود و حتی پرواز من هم نصف صندلی
هاش خالی بود. خب معلمومه. کی تو این سرما میاد سوئد آخه. دو تا در برام
باز شد. عین درای یه قلعه. در اول که باز شد فکر کردم رسیدم به جایگاه
منتظرین اما نه یه در دیگه بود و اون هم اتوماتیک باز شد و اون وقت شیشه
های بزرگ رو به بیرون معلوم بودن. یه نگاه به سمت چپ کسی نبود و یه نگاه به
سمت راست. اونجا ایستاده بود با دسته ای گل و چشمهای نگران که در پشت لبهای
خندونش قایم شده بودن و آغوش باز من برای او. من به شدت خسته بودم.
قرار بود بریم مرکز شهر تا باهم غذایی بخوریم و به نوعی جشن بگیریم. فاصله
بین فرودگاه و مرکز شهر رو به اطرافم نگاه می کردم و تابلوهای راهنمایی
بزرگ تو اتوبان به سبک اروپایی که زمانی در کتابها فقط عکسشون رو دیده بودم
و یادم نمیره که همون موقع یکی از دوستان دانشگاه زنگ زده بود به موبایلم و
من بهش گفتم فلانی الان دوبی نیستم من استکهلم هستم. بیچاره حس کردم که فکر
می کنه دارم می پیچونمش و دارم بهش دروغ میگم. آخه تا دیروزش که دوبی
بودم.هاها...حس باحالی بود. حس های مخلوط. حس رسیدن. حس نفس کشیدن. حس در
کنار کسی بودن. کسی که دوستش داری.
مرکز شهر که رسیدیم یادمه رفتیم "پیتزا هات". برای من همه چیز تازگی داشت.
فضای شهر و دکوراسیون مغازه ها و حتی قیافه های مردم بسیار متفاوت بود. این
از اولین چیزهایی بود که من لمس کردم. یادم میاد اصلا نتونستم حتی یه قاچ
پیتزا بخورم. کلی خسته بودم. بعد از غذا خوردن، رفتیم کنار دریاچه یخ زده
ای که بارها عکسش رو برام فرستاده بود. همون دریاچه ای که شاید یادگار
تنهایی توست. بهترین لحظات رو اونجا گذروندیم. من گیج بودم. گیج گیج.
جالبه که بیای یه مملکت غریب و هنوز جای خوابت معلوم نباشه. اما مثل هرچیز
دیگه ای توی این سفر که خدا برام درستش کرد اینم همون دو ساعته عصر درست
شد. یه خونه گیر آوردم که صاحبش هم زن ایرانی بود و قیمتش هم بسیار مناسب.
اگر هتل می رفتم حداقل باید 3 تا 4 برابرش رو پول میدادم. تمام یک ماهی رو
که توی اون اتاق بودم لذت بردم. وقتی خیالمون از خونه راحت شد رفتیم که کمی
خرید کنیم. اولین شبی که در استکهلم خوابیدم، یکی از با آرامش ترین شبهای
زندگیم بود. این نه به واسطه موقعیت مکانی بلکه به خاطر گره عاطفی و آمالی
بوده که به دنبالش اومدم. من موفق شده بودم.
Comments
hej älskling. Jag önskar det bästa för dig även i framtiden. Hoppas på flera firandet i många tusen år till.
Posted by: عالیجناب منتقد | March 5, 2006 12:01 PM
well done !You did a great job and that's worthed.
Posted by: maryam | March 5, 2006 02:43 PM
فکر میکنم همه از شنیدن این احساسات قشنگ لذت میبرند. براتون آرزوی موفقیت میکنم. خیلی خوب درک میکنم که از چی حرف میزنید
Posted by: Ehsan | March 5, 2006 11:23 PM
خیلی حس لذت بخشیه که آدم به خواسته هاش و اونی که دوسش داره هم زمان برسه .
Posted by: MED | March 5, 2006 11:31 PM
kheyli ziba va dar eyne haal sade neveshti.intor ehsasat hich vaght kohne nemishan va hamishe tazegie khas khodeshoon ro daran.residan be hadaf kheyli lezzat bakhshe makhsoosan ke barash sakhtiye ziyadi bekeshi.oonvaght ghadresho ham bishtar midooni.movafagh bashi!
Posted by: AilAr | March 6, 2006 01:09 PM
خيلي زيبا توصيف كردين...اميدوارم كه موفقيت ها همچنان ادامه داشته باشد...راستي تاريخشو اشتباه نميكوني؟؟؟!!!
Posted by: Net | March 7, 2006 11:01 AM
سلام و خسته نباشید. من یه سوال دارم. اگه یکی بخواد برای ادامه تحصیل خارج بره از کجا می تونه در موردش اطلاعات بدست بیاره. و اصولا چقدر امکان موفقیت هست؟ اگه بهم جواب بدید خیلی خیلی ممنون میشم!
Posted by: elham | March 7, 2006 04:00 PM
بازم سلام! من چند تا از پست های قدیمی شما رو خوندم. بسیار بسیار زیبا می نویسید. منظورم اینه که وقتی آدم نوشته های شما رو می خونه دوست داره تا آخرش رو بخونه و چیزی که آدم رو متوقف میکنه خستگی چشمه! اما تو یه فرصت دیگه باز هم می خونم. آدم با حالی هستید. موفق باشید! راستی اگه تونستید جواب کامنت قبلی من رو بدید خیلی خوشحال میشم!
Posted by: elham | March 7, 2006 04:37 PM
فکر می کنم حس خیلی خیلی قشنگی باشه وقتی به چیزی که می خوای برسی. مخصوصا که خیلی هم براش تلاش کرده باشی.مثل تو ..
اما فعلاً چیزی که من هنوز توش موندم اینه که چی میشه یه آدم اینقدر زود فراموش میشه و دیگه حتی دیگران وقت ندارند یک بار خشک و خالی فقط حالی ازش بپرسندکه آیا اصلاًمرده یا زنده است...ای کاش می فهمدیم چرا.
Posted by: nabat | March 8, 2006 06:56 PM
شاید نباید اینو اینجا بنویسم، ولی باید بگم که حسابی نازپرورده بودی. قربون اینترنت که آدم حرفایی رو که معمولا نمی زنه تو اینترنت رک می گه
Posted by: آتش | March 9, 2006 11:59 PM
می بینم که سیستم کامنت هات رو استبدادی کردی و چند تا کامتن قبلی من رو هم پاک کردی. جالبه. بیچاره اون مملکتی که شما مستبدها سنگش رو به سینه می زنید. شرط می بندم اگه مملکت رو دست شما بدن تا اداره اش کنید، خفقان تر از حالاش از آب در می یاد. وقتی که تو یه کامنت دونی معمولی این جوری آزادی بیان رو سلب می کنید و خفقان درست می کنید قدرت دست تون بدن هیتلر از کار در می یاید. خسته شدم از این همه بچه بازی
Posted by: آتش | March 10, 2006 12:08 AM