« روز جهانی زن?! | Main | بوی عید میاد؟ »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

آزادی از قید تعلق

... دختری مو طلایی بود و بدنش به قدری تر و تازه بود که انگاری زیر دست آب می شد. اما لنی کم کم دیده بود که وقتی با اوست احساس نگرانی می کند. این احساس عاقبت کیفش را ضایع می کرد. کار داشت بیخ پیدا می کرد و خراب می شد.

ابتدا کارها همه رو به راه بود. دقایق فوق العاده ای را کنار تیلی گذرانده بود. به قول آلدو سوسیالیسم واقعی را آدم، وقت انزال حس می کند و بعد از آن چندان جالب نیست. بلبشوی تاریکی است. روابطش با تیلی عالی بود اما لنی به زودی حس کرده بود که وضع دارد وخیم می شود. نگاه های تیلی به او کیفیت خاصی پیدا کرده بود. تیلی طوری نگاهش را روی صورت اون می گرداند و یک یک اجزای آن را وارسی می کرد، طوری بدن او را لمس می کرد که انگاری دارد از اموال خود صورت برداری می کند.نبایدفراموش کرد که سوییس کشوری است که مالکیت در آن سلطنت می کند. بینی، ناف، گوشها، انگشتان پا همه را یکی یکی چنان زیر و رو می کرد که لنی می ترسید فردا همه چیزش فشنگ و با نظم در گنجه دخترک مرتب شده باشد.انگاری دفترچه حساب پس اندازش را نگاه می کند. تیلی جز آلمانیِ سوییسی و فرانسوی زبانی بلد نبود. و لنی هم هیچ یک از این زبانها را نمی دانست. به علت این حجاب بی زبانی که میانشان کشیده شده بود منظور هم را خوب می فهمیدند. در زمینه روابط انسانی از این بهتر نمی شد تصور کرد. اما دخترک به او حقه کثیفی زده بود. صفحه های لینگافون را خریده بود و پنهانی زبان یاد می گرفت تا اینکه یک روز، بی آنکه لنی آمادگی داشته باشد، ناغافل زرتی شروع کرده بود انگلیسی حرف زدن. این کار او مثل مشتی بود که توی صورت لنی زده باشند. کلک روابطشان کنده شده بود. مردم ملاحظه هیچ چیز را نمی کنند. حتی فکر این نیستند که روابط انسانی را حفظ کنند. به زودی کار به اینجا کشید که "آره تیلی جان. منم تو رو دوست دارم. معلومه تیلی، تا آخر عمر. قول می دم. تو دختر نازی هستی. می دونی تیلی،  دونم که حاضری هر کاری برام بکنی. فوندویی که تو درست می کنی جدا لنگه نداره. حالا دیگه بگذار برم. اینجا خیلی گرمه، آدم خفه می شه.آخه می دونی، یک نفر جلوی هتل دورف منتظرمه. باید برم اسکی یادش بدم. حتما باید برم. خداحافظ، باز می بینمت، خاطر جمع، خیلی زود. خاطرت جمع باشه، مال توام تیلی. خوب دیگر خداحافظ!" و همین، تمام شد.

دیگر هیچ جور نمی شد دو نفر همدیگر را دوست داشته باشند. مخترع روش لینگافون دشمن بشر بوده، حجاب بی زبانی را دریده. توی روابط شیرین عاطفی خرابی کرده و زیباترین ماجراهای عاشقانه را به هم زده.او از آن جور آدمهایی بود که به هیچ چیز احترام نمی گذارند. لابد حالا باز دستهای کثیفش را به خود می مالید، زیرا یک کانون عشق دیگر را خراب کرده بود. عاقبت لنی تسلیم شد و از تیلی دل کند. دیگر نمی توانست تاب بیارود. مثل این بود که دستش را توی شیشه چسب کرده باشد. حیف، دخترک واقعا فوندوهای فوق العاده ای می پخت. لنی هنوز وقتی گرسنه اش می شد یاد او می افتاد. تیلی یکی دو بار آمده بود سر پیست تا او را ببیند. لنی مشغول تعلیم اسکی بوده و به او گفته بود که ماجراشان تمام شده است زیرا باید می دانست که شیرین کامی هم حدی دارد و نباید انتظار زیاد داشت.

"تیلی سعی کن بفهمی چی میگم. این کاری به شخص تو ندارد. تو یک شعله آتشی. لنگه نداری، دختر مثل تو در تمام عمر یکدفعه بیشتر به تور آدم نمی خوره، وقتی هم که خورد آدم باید مواظب باشه که گرفتارش نشه. منظورم اینه که اگه آدم مواظب نباشه حالیش نمی شه و دیوونه میشه، دیوونه عشق، ترس منم از همینه."

- آخر جرا، لنی؟ من دوستت دارم، عشق جدی! مال توام، سر تا پا مال تو! برای تو! برای همیشه!
لنی چندشش شد. تمام تنش دون دون شد. با خود گفت: حالا دیگه چرا تهدیدم میکنه!
گفت:" تیلی من نمی تونم این چیزها را حالیت کنم. خیلی کودنم. به علاوه حرف زدن بلد نیستم. با خودم هم هیچ وقت حرف نمی زنم. چیزی ندارم بگم."
.
.
.
هیچ چیز را نمی شد حالیش کرد. این حال اصطلاحی داشت که باگ مورن پیدا کرده بود. "آزادی از قید تعلق". چیز فوق العاده ای بود. وقتی از قید تعلق آزادی یعنی تنهایی. نه طرفدار کسی هستی نه ضد کسی. همین. باگ می گفت که بزرگترین مساله جوانان اینست که جطور این اکسیر را پیدا کنند. البته خیلی مشکل است. ولی وقتی به آن رسیدی، از هر چیزی که فکر کنی بهتر است. یادتان نرود، آزادی از قید تعلق، وقتی به آن رسیدید خبرش را به من بدهید....

پی نوشت: متن بالا برگرفته از کتاب زیبایی ست که در حال خوندنش هستم.نام این کتاب" خداحافظ گری کوپر" اثر "رومن گاری" و ترجمه " سروش حبیبی" است. جالبه که بدونید چاپ اول کتاب در سال 1351 بوده! فضای کتاب در کوهستانهای سوییس اتفاق می افته و نثرش رو بسیار دوست دارم. به خصوص کنایه ها و موضوعاتی رو که نویسنده با تمام وجود قصد به گند کشیدنشون رو داره. متن بالا تکه ای از شاهکارهای این کتابه. خوندنش به دوستان حتما توصیه میشه.

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.cyberpejman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/146

Comments

اون کتاب واقعا عالیه. قبلا در مورد تمش (آزادی از قید تعلق) نوشتم مشابه همون تم فیلم آبی اثر کیشلوفسکی. یه جای اون کتاب هم هست که میگه لنی تا دوست دخترش انگلیسی یاد می گرفت اون رو رها می کرد بعد میگه خیلی وقتها چیزها بین ما رد و بدل میشن بدون اینکه نیازی به کلمات باشه که آدم کلمات رو توی صورت طرف مقابل پرتاب کنه مثل قضیه مرغهای دریایی....

پژمان جان ...
ورود شما رو به جمع فیلتر شدگان رو نمیدونم باید تبریک عرض کنم یا تسلیت!!!
الان با فیلتر شکن اینجا رو خوندم...
به نظر کتاب جالبی باشه..

یکی از دوست داشتنی ترین کتابایی که خوندمه....
جس، ميليون‌ها و ميلياردها آدم توی اين دنيا هستن و همه‌شون می‌تونن بی تو زندگي کنن؛ آخه من بدبخت چرا نمی‌تونم؟ اين درد رو آدم به کجا ببره؟ من نمی‌تونم بی تو زندگی کنم؛ يه کاری که هر کسی می‌تونه بکنه؛ حتی از يه بچه‌ی پنج‌ساله هم ساخته است؛ از لنی ساخته نيست؛ تو هيچ می‌تونی بفهمی؟
....

راستی. کلا داستان زندگی نویسنده اش رومن گاری و همسر زیباش جین سبرگ هم جالبه اونم بخون

پژمان جان سلام.
آقا جان ما تا حالا یه چند تایی میل زدیم ولی جواب نگرفتیم اما خوب سرت شلوغ ولی جان مولوی این کامنت رو جواب بده ببین من یه سوالایی دارم اونم اینه که تا کی می خوای این بلاگ نویسی رو ادامه بدی راستش یه جورایی خیلی حال کردم با این بلاگت می خوام شروع کنم اما خوب 23 سالمه دیگه واس که برم قاطی باقالیا دوم اینکه من ماه رو خیلی دوست دارم شبهای سوید هم ماه باحال داره یا نه چون الان بدر داره کامل میشه منم خر کیفم....
راستی کلی با هم اشتراک داریم حالا بعدا بهت می گم...
جان مولوی این کامنت رو نپیچون
قربانت بنیامین

آره...کتاب جالبیه من این کتاب رو چند بار خوندم راستش از فضا و جو حاکم بر اون اصلا خوشم نیومد...یه جورایی حس پوچ گرایی یا همون دادائیسم رو برای آدم تداعی میکنه نویسنده سعی میکنه همه چیز رو به بن بست بکشونه....شاید هم دلیل لنی برای اینکار خاطرات یا تلقین سرانجام شوم عشق بوده تا همون جا که به تیلی میگه" گوش کن مادرم وقتی من ده ساله بودم عاشق یک نفر شد دیوونه اش شد حالا کارش به کجا رسیده؟ هیچ نمیدونم اصلا ازش خبر ندارم...نمیدونم کجاست .میبینی این عاقبتش"....آزادی از قید تعلق" یعنی به هیچ چیز و هیچ کسی تعلق ذهنی و جسمی نداشته باشی! اما مگه میشه آدم با این حال زندگی کنه چون خود زندگی مجموعه ای از علایق و دوست داشتن ها و وابستگی هاست و این "آزادی از قید تعلق" همون نقطه کور و پوچه.........بدرود

برای سمیرا:

راستش رو بخوای من اصلا هیچ چیزی از این "ایسم" هایی که توی کتاب مطرح میشه یا دیگران تو نقداشون می گین حالیم نیست. هیچ وقتم دوست ندارم حالیم بشه چون به نظرم آدم رو کودن می کنه.

جدای از این با حرفت موافقم از یک بعد و از یک بعد می تونیم درموردش با هم بحث کنیم چون از دیدگاه من قضیه به نظرم اصلا می تونه پوچ گرایی نباشه. البته طبیعتا این دیدگاه نویسنده نیست. به نظرم نهایت زندگی با تمام وابستگی همان رسیدن به آزادی از قید تعلقه.

برای بنیامین: من اصلا از شما هیچ ایمیلی نگرفتم! بعدشم اینکه من از سال 2001 دارم می نویسم حالا کی شناسناممون باطل باشه دیگه اون باخداست.

سلام
ممنون از توجهت میل من به اون آدرس آی@... بود اما خوب بی خیال
اما خوب خدا نکنه ایشالا 100000 سال دیگه بیایم تو بلاگت کامنت بگذاریم من امروز برای چندمین بار بلاگ ساختم بحثم این بود که اگه درست تموم شه به سلامتی ازدواج و بچه و کار نفس گیر مثلا 370 ساعت در ماه بازم اینجا رو داری یا نه چیزی که من دارم دچارش میشم و یه جاهاییش رو دچارم

این بنیامین خیلی گوگولیه :)) خنده ام می ندازه . پژمان واست تا آخر عمرت رو شمرد منتظر سطر های ثبت شده بلاگت هست

بگذار ما به جای پی جی جواب بدیم ، بعد از این سال ها خوندن بلاگ آقا پژمان ، من با درصد بالایی می تونم بگم که عمر این بلاگ تا یکی دو سال دیگه بیشتر نیست

البته اگر خدا عقلی به این شازده بده و پولی به ما ؛) هاها ها هاها

khedmate alijenabe bozorgvaar montaghede geraam:
baba alijenab in harfa chye? az shoma dige entezaar nadashtimaaa :(

جناب منتقد عزیز.
ممنون از التفات جناب عالی "گوگولی"آره خوب شاید
ولی بحث اصلی اینه که وقتی سر گرم زندگی بشی چطور باید ازش فرار کرد

che jaaleb man in ketabo taze shoro kardam....hanoz tamoomesh nakardam,vali kheili ba hale ...age ketabe khoobe digeii soragh dashti begoo...

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ