آخرین روز سال 84
بعد از یه شب به یاد ماندنی و یه خواب هفت پادشاه( البته در ارتباط با من
میشه هفت حوری!) صبح زود ساعت پنج و نیم بیدار شدم و هرچی لباس و البسه و
ملافه و از این قبیل بود ریختم توی کیسه و بردم که بشورم. دو ساعت کار
شستشو طول کشید و بعدش یه مقدار خوابیدم. وقتی بلند شدم به شدت گشنم بود
واسه همین فکر کردم که ظهر شده اما دریغ و صد درد که ظهر نبود و من به شدت
یه سوتی دادم توی مک دونالد اینجا و این دفعه دومیه که توی تاریخ و زمان
اشتباه می کنم. هفته پیشم که یار من رو گذاشت سرکار و من رو با اختلاف یه
روز کاری روانه دانشگاه کرد که من با یه اعتماد به نفس کامل گفتم که آره
امروزم که جمعس و روز آخر کاری و اون وقت همه با چشمای گشاد من رو نگاه
کردن و گفتن امروز پنج شنبس. جا داشت همون جا از راه دور گلوی یار رو مورد
شفقت قرار بدم.هاها....
اما بهترین خبری که امروز خوندم آزادی اکبر گنجی بود که اشک شادی رو فکر
کنم برای هر ایرانی آورده. بیچاره انقدر لاغر شده که شلوارش از پاش می افته
و یه سری هم توی این هیری ویری گیر داده بودن به ریش این بنده خدا که
خوشبختانه اونم الان حل شده و ریشش حسابی سه تیغه! فقط چند تا از بچه ها
نگران مجتبی سمیعی نژاد بودن که تو بنده و آدم رو غصه دار می کنه. امیدوارم
اونم لااقل برای عید آزاد بشه. خیلی نامردیه.
الانم که دیدم تو این
خبر اومده که ساعت رسمی کشور ایران هم دیگه عقب جلو نمی ره. به نظر من
بهتره چون واقعا یه سری سر این قضیه عذاب وجدان می گرفتن. مثلا من وقتی
عیدا آبادان می رفتم و از یکی ساعت می پرسدم یارو می گفت"ساعت قدیم یا
جدید؟" یا بعضی ها هر دو صورتش رو برات اعلام می کردن! البته تو تهران کمتر
دیدم ولی تو شهرستانا نمی دونم چرا این قضیه باعث سردر گمی شده بود. در هر
صورت ایران یه سرزمین چهار فصله. فکر نمی کنم نیازی به این چیزا داشته
باشه. هرچند که یار فکر می کنه عقب جلو کشیدن ساعت کشور یه چیز خیلی
حیاتیه!
امروز بعد ناهار گران قیمت ظهر که به قیمت بیچاره شدن این دانشجوی فقید ختم
شد و البته خنده مکش مرگمای یار، همه اش دانشگاه بودم و مشغول یه سری خورده
کاریها. الانم باید برم خونه هم غذا درست کنم و هم نصف بقیه خونه رو بسابم
که خوبیت نداره واسه سال جدید خونه کثیف باشه. نصف قبلیش رو هفته پیش انجام
داده بودم. سه شنبه هم قراره برای اولین بار برم سلمانی با وقت قبلی که صد
البته باید خدمتتون عرض شود که اینجا سلمونی ها پول خون باباشون رو از آدم
می گیرن (کمترینش از 22 هزار تومان شروع میشه برو به بالا)، هرچند من
مدتهاست سالی یه بار میرم سلمونی! ولی این جور که بوش میاد قراره دیگه زود
به زود برم سلمونی و هی موهام رو خوشکل و جینگول کنم. فقط جدا نمی دونم چه
مدلی بزنم. خدا آخر عاقبت من رو به خیر کنه عصر سه شنبه با قیافه جدید.
هفت سینم که هنوز نچیدم ولی دو تا ماهی کوچولوی شیطون گرفتم و انداختم تو
گلدون شیشه ای(آخه هنوز تنگ ندارم!) و خلاصه بساطیه. امسال هم بر خلاف
سالهای دیگه سنت شکنی کرده ام و دو تا کارت تلفن مخصوص زنگ زدن به ایران
خریدم که زنگ بزنم و همه رو غافل گیر کنم. آخه من توی این چند سالی که
ایران بودم بهم زنگ می زدن و من به خانواده زنگ نمی زدم. دلیل خاصی هم
نداشته ها. بعضی وقتا یا تنبلم یا خیلی عجیب غریب. راستی شنیدم که به وبلاگ
این حقیر هم مرحمت فرموده و فیل ترش کرده اند. در هر صورت وبلاگ من دفترچه
خاطرات منه. و رشد یه آدم به نام "پژمان" رو از عنفوان جوانی با بالا و
پاییناش نشون میده. جناب فیلتر چی جان دست از سر کچل ما بردار! جدای از این
خبر واقعا جانکاه(هاها) سال هشتاد و چهار، سال بسیار خوبی برای من بود و
پرش های گنده داشتم و از همه مهم تر دلم شاد بود و از زندگیم راضی بودم.
امیدوارم سال جدید سال استقلال مالی من هم باشه. پیشاپیش عید همتون مبارک
باشه تا پست بعدی در سال جدید اگر عمری باقی باشه. یا حق.
Comments
سلام بر آقا پژمان گل
راستش این نوشته ات کلی آبرو ریزی بودش :)) اما به خاطر شب عیدی دیگه هرچی عشقته بنویس
من هم به نوبه خوانندگان بلاگت بهت این سال رو تبریک می گم. امید وارم در سال جدید کلی درسهای بهتری یاد بگیری/. و در رشد خودت و اطرافیانت نقش بزرگتر و مهم تری رو بر عهده بگیری
سال نوت مبارک. عید و بهار سبزی داشته باشی
دوستت
Posted by: عالیجناب منتقد | March 19, 2006 07:56 PM
آی مزه میده این عقب و جلو شدن ساعت ها :) بعضی موقع ها بیشتر میخوابیدی ، بعضی موقع ها هم اونایی که اشتباهی خواب میموندند میشدند سوژه ی : "مستی یا عاشق " !! من که جدا ً حالم گرفته شد !
Posted by: مریم | March 19, 2006 10:17 PM
جدا ً فییلتری ؟ برای چی آخه ؟ عجب ! سال نوی شما هم مبارک. من هنوز منتظر منابع امنیت شبکه هستم !!!
Posted by: مریم | March 19, 2006 10:20 PM
meebinam ke eid shode o baayad be hamdeege roo-boosi konim :o) omeedvaaram saal-e aayande saal-e khoobi vaaseye khodet o yaaret baashe o be aarezoot beresi. sharmande ke ma'moolan comment-haye man khoshaayand nist. khob vazife-as deege. baayad ye kesaaee ham mesl-e man baashan ke hey eeraad begiran, va elaa donyaa raaked meemoone. khob, taa saale jadid o eeraad-giri haye taaze bedrood. PS. een soosool-nevisi-haa ro ham behtare kam kam tamoom koni. ;D daare 27 saalet meeshe o hanooz mesl-e bache-haa meenvisi !!!
Posted by: Aatashdan | March 20, 2006 04:41 PM
پژمان جان سلام من تازه با شما آشنا شدم و نثرت خوشم آمده الانم دارم آرشیوت رو مرور میکنم راستی هیچ دقت کردی چقدر بزرگ شدی چقدر عوض شدی اصلا این سیر کاملا معلومه برخلاف من که بعد از 23 سال هنوز بچه ام.
راستی خوش به حالت که یک یار داری عین دسته گل من که بی نصیبم دعا کن قسمت من هم بشه
Posted by: آرمین | March 20, 2006 08:54 PM
salam arz mikonam khedmate shoma...sale noro behetoon tabrik migam ...kheli etefaghi az tarighe searche google webloge shoma ro khoondam...soalati daram ke fekr konam shoma betoonin komakam konid...man lisanse memari az iran daram az daneshgahe sarasari...alaghe va nimche estedadi ham too memari daram ...dayi va khaleham ham stockholm hastan...13 mah az sarbazim moonde ke tamoom beshe...fase fogh mikham stokhholm biam...englisim ghavie va kami ham almani baladam...mikhastam ye ertebati bahatoon dashte basham...tnx sale khoobi dashte bashid
Posted by: Amir Kalantari | March 24, 2006 02:39 PM