عید پاک
از دوشنبه، ابتدای هفته جاری عید پاک شروع شده و ملت از موقعیت استفاده
کرده و رفتن به مسافرت. دانشجوها رو می دونم که یه هفته تعطیل هستند و
افراد شاغل فقط دو روز اما به هر حال توی این غرب لاکردار که همه اش باید
کار کنی، یه تعطیلی کوچولو هم خودش کلیه. اینها هم که مثل ما امام و نبیره
و نتیجه امام ندارن که یک ماه در سال رو به طور کل کرکره بکشن پایین و برن
ددر.
تازه امروز هوا زد به سرش و یه کمی گرم شد. هشت درجه بالای صفر و البته
آفتابی. راستش دیگه من هم که از زمستون خوشم میاد فکر می کنه بسه دیگه.
بهاری تابستونی بیاد بد نیست. چون الان زمین به قولی داره نفس می کشه و اگر
هم مثل چند روز پیش یهو هوا قاط بزنه و برف بیاد رو زمین نمی شینه بعلاوه
اینکه با ماشین های مخصوص اومدن شنهایی رو که توی فصل زمستون ریخته بودن
روی برفها، جمع کردن چون همه برفها آب شده و دیگه نیازی به شن نیست. هنوز
درختها لخت لختن و جوونه و چیزی در نیومده که احتمالا تا آخر آوریل این
اتفاق می افته و می ریم به پیشواز بهار کوتاه استکهلم و بعدش تابستون.
این هشت ماهه که اومدم اینجا همش سرم تو کتاب بود. از صبح تا شب و خب به
اندازه کافی ازش نوشتم. البته چیزی از دست ندادم چون تو زمستون نمیشه که
کاری کرد. شهر رو به ندرت گشتم و بر خلاف بقیه دانشجوها که همون اول خودشون
رو خفه کردن و تا سیستم فاضلاب شهر رو هم یاد گرفتن، من مثل همیشه در ورای
باغ سیر کردم اما چه نشستی که صبر تلخه اما بر شیرین داره. یه ماه و نیم
دیگه به امید خدا فوق لیسانس رو می بوسم و می گذارم کنار و می مونه نوشتن
تز. پیدا کردن تز هم اینجا کار حضرت فیله. خود دانشگاه که چیزی در بساط
نداره و یه سری از بچه ها هم که سر و گوششون می جنبید و از مدتها قبل
دنبالش بودن نتونستن از شرکتی جایی تز پیدا کنن و خلاصه حالشون گرفتس. من
هم که مثل همیشه واسه خودم سوت می زنم و اعتقاد دارم خدا خودش می رسونه.
حالا تز گیر نیومد که آخر دنیا نمیشه! می ریم دکترا می خونیم.هاها...
برنامه تابستون به این قرار اعلام میشه: یک ماه استکهلم گردی + یه سفر
کوچولوی اروپایی + آغاز یادگیری زبان شیرین سوئدی + ادامه مطالعات امنیت
شبکه + جستجوی کار موقت و یه سری خورده کاری که فعلا در اولویت قرار ندارن.
یه چیز غیرجالب هم اینکه ایران که می خواستم گل بخرم نمی دونم چرا اکثر
گلها بو نمی داد. متاسفانه گلهای سوئد هم که اصلا بو نمی ده. انگار گلها
فقط قیافه دارن و اصلا هیچی بو ندارن. یادمه وقتی بچه بودم و تو گلفروشی می
رفتم بوی گلها مستم می کرد. الان که همه چی مصنوعی و پرورشیه و اصلا بو نمی
دن. یه شاخه گل رز قرمز ابتیاع شده به قیمت 2200 تومان! ای بر پدر گرانی
لعنت!
Comments
salam
mibinam ke bade faghat chand maahe naaghabel dar keshvare zibaye soed az sarma khaste shodi , he he
dah saale dige baz mibinamet ! movafagh bashy ba tez ....
:-)
Posted by: زن متولد ۱۳۵۷ | April 11, 2006 08:33 PM
تو نوشته هات گفته بودی که حدودا 4 ساله که وبلاگ می نویسی، ارشیو هم همینو نشون می ده ولی در معرفی خودت نوشی که 2 سال از نوشته هات به خاطر تغییر نام اینجا نیست!!پس یعنی 6 ساله وبلاگ می نویسی؟
-------------------------------------------------------------
در پاسخ به شما باید عرض شود که خیر. اگر در آرشیو نگاه بکنید اولین پست من موجود است که در سال 2001 نگاشته شده اما حدفاصل دسامبر سال 2001 تا آگوست 2003 رو اگر دقت بفرمایید موجود نیست که این همان قطعه مفقود شده است که بر روی کامپیوتر من الان جا خوش کرده. پس کلا میشه تا الان چهار سال و نیم!
Posted by: bideghermez | April 11, 2006 09:09 PM
سلام.امیدوارم در برنامه هاتون موفق باشید
Posted by: سچاد | April 11, 2006 09:41 PM
پژمان ممکن براي سوين بار خواهش کنم ادرس وب سايت دانشگاهتون رو به همراه سيلابس دروس رشته شبکه هاي کامپيوتري رو که مي خونه بنويسي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
---------------------------------------------------------------------
با سلام. لطفا به من ایمیل بزن.
Posted by: ealy | April 12, 2006 06:14 PM
درود پژمان عزيز
از موقعي كه توي دوبي بودي وبلاگت مورد توجه من بود واز خوندنش لذت ميبردم لطفا به وبلاگ من سر بزن ونظر خودت را بگو ممنون ميشم
Posted by: saghand | April 13, 2006 03:22 PM
are vala.baiad ie harekate meili rah bendazim va neshaneie ebraze eshgh o alagharo az gole roz e sorkh be ie gole arzontar taghier bedim :d
Posted by: iekrang | April 13, 2006 08:40 PM
سلام پژمان
اول عید بود که بلاگت رو پیدا کردم...اول خواستم یه خدا قوت بهت بگم بابت: 1-فشردگی درسیت 2-همت بالات
امید وارم که همیشه در زندگیت به هدفهات برسی
زیاد پر حرفی نمی کنم دارم دوران سخت و خسته کننده ی سربازی و می گذرونم و اصلا حال و حوصله ی زیاده گویی رو ندارم وقتی وارد نظام شدم و فهمیدم باید 2 سال پیرهن سربازی و بپوشم، از زندگی زده شدم انگار تموم درهای موفقیتم بسته شده بود خودت که بهتر می دونی خدمت چه بلائی به سر یه جوونه بلند پرواز میاره
منم با نظرت در مورد خدمت که باید خاطراتش رو زیر یه من خاک چال کرد موافقم اما وقتی بلاگت رو پیدا کردم و خوندم و دیدم میشه با همت و پشت کار به آنچه میخوای برسی روحیه ی دوباره گرفتم
واقعا ازت ممنونم
امروز باز باید راهی شهر غریبی بشم که 17
ماه دیگه مهمونشم
برات یه میل میزنم امید وارم جوابش رو بدی که صمیمانه منتظر هم صحبتی با تو هستم
Posted by: محمدرضا | April 14, 2006 06:39 AM
یه نگاهی به اینجا میندازین ؟
http://worldeducation4iran.info/
Posted by: مریم | April 14, 2006 10:14 PM