جشن والبوری و تولد شاه سوئد
دیروز یکشنبه تولد شصت سالگی شاه سوئد بود. مطابق مراسم هر ساله هم پادشاه های کشورهای دیگه دعوت شده بودند و تنها پادشاه عرب هم، پادشاه اردن بوده که به مراسم دعوت شده بود. من متاسفانه نتونستم مراسم رو از تلویزیون ببینم. فکر می کنم به یک بار دیدنش بیارزه.
فکر نکنید شاه اینجا مثل شاه های فقید ما زندگی می کنه و همه کاره مملکته. در واقع اینجا خانواده سلطنتی کاری به سیاست نداره و به قولی نون و ماستشون رو می خورن. قصر شاه وسط شهره و مثل قصر خیلی از شاه های دیگه با کلی دبدبه و کبکبه هم نیست. آخرین اختیارات و لقبهای اشرافی شاه هم که گویا در سال 2003 به باد فنا رفت و اون همانا دادن لقب های اشرافی مثل نجیب زاده و اشراف زاده بوده. یعنی پادشاه نمی تونه خودش رو نجیب زاده معرفی کنه چون با این حرفش یعنی اینکه از دیگران برتره و تو سوئد این چیزا قابل تحمل نیست! پادشاه اینجا کاری به مسائل سیاسی نداره و اگر هم بخواد حرفی بزنه، حزبهای اینجا تصادفا ممکنه رنده اش کنن! حتی ولیعهد شاه کارل گوستاو هم پسرش نخواهد بود و سنت دیرینه شکسته شد و به جای پسر، شاهزاده ویکتوریا در آینده شاه سوئد خواهد بود. به قول دوستی در سوئد اول زنها بعد سگها و بعد مردها!
جشن والبوری هم برابر با اول ماه می هست که سوئدی ها جشن می گیرن به عنوان سمبل آمدن بهار. ما هم شب دوشنبه رفتیم که این جشن رو ببینیم. جاتون اصلا خالی نه که انقدر هوا سرد شد و باد زد تو پهلو و کمرم که هنوز احساس کوفتگی می کنم. هرچند که با کمال پر رویی قلیون درست کردیم و کشیدیم و سوئدی ها هم که عمرا ملتی باشن که بخوان بهت زل بزنن ولی این بار به قلیون زل می زدن انگار که تو عمرشون ندیدن! یه آتش بزرگ هم درست کرده بودن که رفتیم کنارش گرم شدیم ولی انقدر باد میومد که پشیمون شدیم و ترجیح دادیم بساط چیپس و ماست و قلیون رو جمع کنیم و دممون رو بگذاریم رو کولمون، برگردیم خونه. سوئدی ها شاید که فکر می کنن با برپا کردن آتش و جشن و شادی بهار میاد اما این طوری که امسال نشون داده حالا حالاها بهار نمیاد.
درختها لخت لخت، سرما من رو اذیت نمی کنه ولی بادی که میاد به شدت آزار دهندس. فقط چمنها کمی از زردی در اومدن و سبز شدن. اصلا حس بهاری نیست. بیشتر آدم افسرده میشه. عین یه پاییزه با باد زیاد که حتی از دیدن برگهای زرد و نارنجی هم محروم باشی. بازار درس هم که همچنان گرمه و عطش من برای یادگیری بیشتر و بیشتر. دارم فکر می کنم اون دانشجوهایی که اینجا میان و تنها هستند چطوری گذران می کنن. جدا سخته. وقتی که از وطنت دور باشی و دپ هم بزنی.
فکر نکنید شاه اینجا مثل شاه های فقید ما زندگی می کنه و همه کاره مملکته. در واقع اینجا خانواده سلطنتی کاری به سیاست نداره و به قولی نون و ماستشون رو می خورن. قصر شاه وسط شهره و مثل قصر خیلی از شاه های دیگه با کلی دبدبه و کبکبه هم نیست. آخرین اختیارات و لقبهای اشرافی شاه هم که گویا در سال 2003 به باد فنا رفت و اون همانا دادن لقب های اشرافی مثل نجیب زاده و اشراف زاده بوده. یعنی پادشاه نمی تونه خودش رو نجیب زاده معرفی کنه چون با این حرفش یعنی اینکه از دیگران برتره و تو سوئد این چیزا قابل تحمل نیست! پادشاه اینجا کاری به مسائل سیاسی نداره و اگر هم بخواد حرفی بزنه، حزبهای اینجا تصادفا ممکنه رنده اش کنن! حتی ولیعهد شاه کارل گوستاو هم پسرش نخواهد بود و سنت دیرینه شکسته شد و به جای پسر، شاهزاده ویکتوریا در آینده شاه سوئد خواهد بود. به قول دوستی در سوئد اول زنها بعد سگها و بعد مردها!
جشن والبوری هم برابر با اول ماه می هست که سوئدی ها جشن می گیرن به عنوان سمبل آمدن بهار. ما هم شب دوشنبه رفتیم که این جشن رو ببینیم. جاتون اصلا خالی نه که انقدر هوا سرد شد و باد زد تو پهلو و کمرم که هنوز احساس کوفتگی می کنم. هرچند که با کمال پر رویی قلیون درست کردیم و کشیدیم و سوئدی ها هم که عمرا ملتی باشن که بخوان بهت زل بزنن ولی این بار به قلیون زل می زدن انگار که تو عمرشون ندیدن! یه آتش بزرگ هم درست کرده بودن که رفتیم کنارش گرم شدیم ولی انقدر باد میومد که پشیمون شدیم و ترجیح دادیم بساط چیپس و ماست و قلیون رو جمع کنیم و دممون رو بگذاریم رو کولمون، برگردیم خونه. سوئدی ها شاید که فکر می کنن با برپا کردن آتش و جشن و شادی بهار میاد اما این طوری که امسال نشون داده حالا حالاها بهار نمیاد.
درختها لخت لخت، سرما من رو اذیت نمی کنه ولی بادی که میاد به شدت آزار دهندس. فقط چمنها کمی از زردی در اومدن و سبز شدن. اصلا حس بهاری نیست. بیشتر آدم افسرده میشه. عین یه پاییزه با باد زیاد که حتی از دیدن برگهای زرد و نارنجی هم محروم باشی. بازار درس هم که همچنان گرمه و عطش من برای یادگیری بیشتر و بیشتر. دارم فکر می کنم اون دانشجوهایی که اینجا میان و تنها هستند چطوری گذران می کنن. جدا سخته. وقتی که از وطنت دور باشی و دپ هم بزنی.
Comments
اینجوری خوبه
Posted by: momali | May 2, 2006 03:33 AM
اين رنده کردن به صورت تصادفی خيلی فاز داد.
Posted by: نيما | May 2, 2006 06:39 AM
فیلتر شدن مبارک
یکم مشهورتر شدی
Posted by: هادی | May 2, 2006 05:47 PM
ba salam
aghaye pejman yany ma dige soedo bikhial shim ay dad bidad mikhastim berim kharej hal va hil konim ha dast be abe darya ham bezanim shor mishe mage shans darim
ye soal dige dashtam hazine zendegie to che jorri tamin mishe age gav pool nisti
aha ye soal dige ke lotf konid hatman javab bedid age daneshgahha pooli shod man mitonam onja ba kar kardan hazineye zendegimo dar biaram loyf konid ino javab bedid
ba tashakor aghil age mitonid be man email bezanid
Posted by: aghil | May 3, 2006 08:17 PM
پژمان جان شايد باورش سخت باشه ولي سايتت رو تو ايران فيلتر کردن!!!!!!!
Posted by: ealy | May 3, 2006 09:07 PM
من نمیدونم چرا فیلتر شدی؟ مگه زندانی سیاس هستی یا اینکه ... الان با فیلتر شکن دارم وبلاگت رو میبینم. خیلی مخلصیم
Posted by: Jozeph | May 4, 2006 05:55 AM