کلن
هر چقدر تماشاچی ها و علاقه مندان تیمهای مختلف توی فرانکفورت بی بخار بودن، کلن از همون لحظه ورود برامون خاطره انگیز شد. در واقع در کلن معنای جام جهانی رو فهمیدیم. همین که از قطار پیاده شدیم، صدای بوق و شیپور و شعار بود که میومد. اصلا یهو هممون جون گرفتیم. از بین چهار نفر ما، دو نفر می خواستن که بازی سوئد و انگلیس رو ببینن و خودشون رو هم کلی رنگ کرده بودن و کلاه سوئد و این بند و بساطا. بعد از اینکه چمدونها رو توی ایستگاه قطار گذاشتیم به سمت استادیوم حرکت کردیم. تنها یک ساعت و نیم به بازی مونده بود.
از شانس بد ما یا شاید هم یک تجربه برای تمام عمر، توی قطاری سوار شدیم که همشون انگلیسی بودن. یا العجب! انگلیسی ها دیوانه ترین و عجیب ترین تماشاچی ها و خوره های فوتبالی هستند که از نزدیک تجربشون کردم. قطار گرم گرم. عرق ریزون. من با سه تا دختر که دوتاشون از سر تا پا تی شرت سوئد و رنگ و پرچم و بقیه همه مردای کت و کلفت و نیمه مست انگلیسی. تا خود ایستگاه انقدر به سقف قطار زدن و شعار دادن که مردیم. قسمت جالبش اینه که من هیچ کدوم از اون شعار ها رو نفهمیدم. عجب لهجه ای دارن لامصبا. همه هم بوی گند عرق و بوی گندتر الکل می دادن. پوف. بساطی بود.
به استادیوم که رسیدیم من و یار استراحت کردیم تا دو نفر دیگه برن تازه دنبال بلیط بگردن. طبیعتا بلیط توی بازار سیاه به قیمت ارزون گیرشون نیومد و دوباره مجبور شدیم برگردیم مرکز شهر جایی که تلویزیون بزرگی گذاشته بودن و وقتی ما رسیدیم جا به کل پر شده بود. باز من و یار نشستیم روی صندلی های بیرون محوطه( من تا کمی زاویه دید به پرده بزرگ داشتم) و دو نفر دیگه رفتن اون جلوها قاطی جمعیت که بازی رو ببینن. عجب بازی بود بین انگلیس و سوئد که نتیجه اش هم دو-دو شد خوشبختانه. خوشبختانه از این جهت که اگه انگلیس می باخت معلوم نبود اون تماشاچی های مست لایعقلش چه پدری از ما دربیارن.
بازی که تموم شد یه نگاه به دور و ور که کردم فقط قل قل جمعیت بود که شاد و سرزنده حرکت می کردن به این طرف و اون طرف و بطری های شیشه که سرتاسر خیابون شکسته شده بود. تمام خیابون پر شیشه خورد بود. همین باعث شد تا پای یکی از هم سفرای من هم ببره. رفتیم آتش نشان خبر کردیم که در واقع مسوول حوادث هستن و اونها هم سریع دوستمون رو منتقل کردن به نزدیک ترین اورژانس( فقط یک دقیقه پای پیاده). دوستم می گفت که 5 تا دکتر دور سرش می چرخیدن برای یک بریدگی سطحی! من همین جا باید بگم دست تمام پلیسها، مامورهای امنیتی و راهنماهای توی ایستگاه های قطار درد نکنه که واقعا یک فضای لذت بخش رو برای همه درست کردن. بی دغدغه و بدون دردسر. باور کنید کنترل اون همه آدم کار آسونی نیست. ولی خوشبختانه در تمام طول سفر هیچ اتفاقی نیفتاد و با دیدن پلیسها آدم احساس امنیت می کنه. دم همشون گرم. توی کلن پلیس ضد شورش هم دیدم با لباسهای سیاه و باتوم و سپر و کلاه خود. باحال بود. پلیس ها همشون مهربون بودن و بسیار خوش برخورد.
بازی که تموم شد به سیاق بقیه ما هم راه افتادیم توی خیابون و شادی کردن،یه نوار زرد رنگ نمی دونم این دوستای ما از کجا پیدا کردن که دو نفری سرش رو گرفتن و فکر کنم کل شهر رو از زیر این نوار زرد رد کردن. انگلیسی و سوئدی و آلمانی بود که از زیرش به حالت نیمه رقص رد می شدن و خیلی خوش گذشت.
کلن یه کلیسای بسیار بسیار بزرگ داره که واقعا عظمتیه. تماشاچی های انگلیسی مست هم روی پله هاش نشسته بودن و چرت و پرت و مسخره بازی. همه اون شب مست بودن و طبق معمول همه هم به گروه ما گیر می دادن و می خواستن یا عکس بگیرن یا حرف بزنن. حالا دلیلش رو خودتون فکر کنید شاید فهمیدید.
قطارمون ساعت دو و نیم شب حرکت می کرد به سمت هامبورگ. شانس بد ما دستگاه کامپیوتری که چمدونها رو پس میاورد خراب شده بود و کلی آدم من جمله خود ما، قطاراشون رو از دست دادن. مجبور شدیم تا حرکت قطار بعدی که 5 صبح بود توی ایستگاه بخوابیم. کلی آدم توی ایستگاه روی زمین سرد خوابیده بودن. من همیشه توی فیلمها دیده بودم این انگلیسی هایی که همش فحش میدن ولی این بار از نزدیک و به مدت چیزی حدود دو ساعت یک مرد انگلیسی رو که به خاطر خرابی دستگاه همش غر می زد و توی همه جمله هاش از واژه" فاک" استفاده می کرد، زیر نظر گرفتم . انقدر اون شب از دست یارو خندیدم که حد نداشت. به زمین و زمان فحش می داد. به آلمانی ها، به دستگاه، به کارتش، به تکنسین کامپیوتر، به وقت بازی و حتی به رفیقش. صبح سوار قطار شدیم و به سمت هامبورگ حرکت کردیم. هرچند که اصلا وقت نداشتیم کلن رو ببینیم ولی باید بگم شهر مملو از علاقه مندان فوتبال بود و بسیار سر زنده تر از فرانکفورت حداقل از نظر فوتبال و فضای جام جهانی. دفعه بعد از هامبورگ براتون می نویسم.
از شانس بد ما یا شاید هم یک تجربه برای تمام عمر، توی قطاری سوار شدیم که همشون انگلیسی بودن. یا العجب! انگلیسی ها دیوانه ترین و عجیب ترین تماشاچی ها و خوره های فوتبالی هستند که از نزدیک تجربشون کردم. قطار گرم گرم. عرق ریزون. من با سه تا دختر که دوتاشون از سر تا پا تی شرت سوئد و رنگ و پرچم و بقیه همه مردای کت و کلفت و نیمه مست انگلیسی. تا خود ایستگاه انقدر به سقف قطار زدن و شعار دادن که مردیم. قسمت جالبش اینه که من هیچ کدوم از اون شعار ها رو نفهمیدم. عجب لهجه ای دارن لامصبا. همه هم بوی گند عرق و بوی گندتر الکل می دادن. پوف. بساطی بود.
به استادیوم که رسیدیم من و یار استراحت کردیم تا دو نفر دیگه برن تازه دنبال بلیط بگردن. طبیعتا بلیط توی بازار سیاه به قیمت ارزون گیرشون نیومد و دوباره مجبور شدیم برگردیم مرکز شهر جایی که تلویزیون بزرگی گذاشته بودن و وقتی ما رسیدیم جا به کل پر شده بود. باز من و یار نشستیم روی صندلی های بیرون محوطه( من تا کمی زاویه دید به پرده بزرگ داشتم) و دو نفر دیگه رفتن اون جلوها قاطی جمعیت که بازی رو ببینن. عجب بازی بود بین انگلیس و سوئد که نتیجه اش هم دو-دو شد خوشبختانه. خوشبختانه از این جهت که اگه انگلیس می باخت معلوم نبود اون تماشاچی های مست لایعقلش چه پدری از ما دربیارن.
بازی که تموم شد یه نگاه به دور و ور که کردم فقط قل قل جمعیت بود که شاد و سرزنده حرکت می کردن به این طرف و اون طرف و بطری های شیشه که سرتاسر خیابون شکسته شده بود. تمام خیابون پر شیشه خورد بود. همین باعث شد تا پای یکی از هم سفرای من هم ببره. رفتیم آتش نشان خبر کردیم که در واقع مسوول حوادث هستن و اونها هم سریع دوستمون رو منتقل کردن به نزدیک ترین اورژانس( فقط یک دقیقه پای پیاده). دوستم می گفت که 5 تا دکتر دور سرش می چرخیدن برای یک بریدگی سطحی! من همین جا باید بگم دست تمام پلیسها، مامورهای امنیتی و راهنماهای توی ایستگاه های قطار درد نکنه که واقعا یک فضای لذت بخش رو برای همه درست کردن. بی دغدغه و بدون دردسر. باور کنید کنترل اون همه آدم کار آسونی نیست. ولی خوشبختانه در تمام طول سفر هیچ اتفاقی نیفتاد و با دیدن پلیسها آدم احساس امنیت می کنه. دم همشون گرم. توی کلن پلیس ضد شورش هم دیدم با لباسهای سیاه و باتوم و سپر و کلاه خود. باحال بود. پلیس ها همشون مهربون بودن و بسیار خوش برخورد.
بازی که تموم شد به سیاق بقیه ما هم راه افتادیم توی خیابون و شادی کردن،یه نوار زرد رنگ نمی دونم این دوستای ما از کجا پیدا کردن که دو نفری سرش رو گرفتن و فکر کنم کل شهر رو از زیر این نوار زرد رد کردن. انگلیسی و سوئدی و آلمانی بود که از زیرش به حالت نیمه رقص رد می شدن و خیلی خوش گذشت.
کلن یه کلیسای بسیار بسیار بزرگ داره که واقعا عظمتیه. تماشاچی های انگلیسی مست هم روی پله هاش نشسته بودن و چرت و پرت و مسخره بازی. همه اون شب مست بودن و طبق معمول همه هم به گروه ما گیر می دادن و می خواستن یا عکس بگیرن یا حرف بزنن. حالا دلیلش رو خودتون فکر کنید شاید فهمیدید.
قطارمون ساعت دو و نیم شب حرکت می کرد به سمت هامبورگ. شانس بد ما دستگاه کامپیوتری که چمدونها رو پس میاورد خراب شده بود و کلی آدم من جمله خود ما، قطاراشون رو از دست دادن. مجبور شدیم تا حرکت قطار بعدی که 5 صبح بود توی ایستگاه بخوابیم. کلی آدم توی ایستگاه روی زمین سرد خوابیده بودن. من همیشه توی فیلمها دیده بودم این انگلیسی هایی که همش فحش میدن ولی این بار از نزدیک و به مدت چیزی حدود دو ساعت یک مرد انگلیسی رو که به خاطر خرابی دستگاه همش غر می زد و توی همه جمله هاش از واژه" فاک" استفاده می کرد، زیر نظر گرفتم . انقدر اون شب از دست یارو خندیدم که حد نداشت. به زمین و زمان فحش می داد. به آلمانی ها، به دستگاه، به کارتش، به تکنسین کامپیوتر، به وقت بازی و حتی به رفیقش. صبح سوار قطار شدیم و به سمت هامبورگ حرکت کردیم. هرچند که اصلا وقت نداشتیم کلن رو ببینیم ولی باید بگم شهر مملو از علاقه مندان فوتبال بود و بسیار سر زنده تر از فرانکفورت حداقل از نظر فوتبال و فضای جام جهانی. دفعه بعد از هامبورگ براتون می نویسم.
Comments
من از خواننده هاي قديمي وبلاگتون هستم كه ديروز بعد از مدتها به اينجا سر زدم و بيشتر از نصف ارشيوتون رو خوندم!!
بعضي جا ها واقعا تامل كردم و بعضي قسمتها تكونم داد و منو به خودم اورد.
در اخر بايد بگم ممنونم و فكر مي كنم يكي از دلايلي كه باعث شد اينقدر نوشته هاتون تاثير بذاره اين باشه كه به خودتون نزديكين.وقتي نوشته هاتون رو مي خوندم حس مي كردم خودتون هستين.
بازم مرسي:)
در پناه خدا
.
Posted by: taranom | June 28, 2006 07:29 PM
اتفاقا منم از خواننده هاي قديمي وبلاگتم. اون زمانها كه ايران بودي و تازه تازه وبلاگ نويسي راه افتاده بود و يه چندتا وبلاگ خوب داشتيم كه هي مي خونديم هر روز و ... هي چه روزگاري بود تو هم كه قربونت از همون اولش فيلتر بودي تا همين الان كه با فيلتر شكون بايد بيايم ببينيمت.
منتظر هامبورگم
Posted by: jenzade | July 1, 2006 07:20 AM
سلام ..چه فایده دیگه هیچ فوتبالی بعد از برزیل ارزش نداره
Posted by: سحر | July 2, 2006 12:32 AM
خوشحال شديم از ديدن وبلاكتان...
Posted by: خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز | July 2, 2006 05:40 AM