« به دنبال پایان نامه | Main | ماندن یا بازگشتن؟ »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

فستیوال پراید

از عنوان مطلب فکر نکنید که منظور نمایشگاهی از مدلهای قراضه پراید بوده که تو خیابونهای استکهلم رژه برند ها! بلکه امروز شنبه کارناوال پراید بود. حالا این پراید چی هست؟ پراید در واقع نام یک ارگانه که همجنس بازها(گراها)، دو جنسی ها، زن نماها، مرد نماها و خلاصه هر چیزی که توی روابط معمول زن و مرد نگنجه رو پوشش میده.

از شنبه گذشته، هفته پراید شروع شده بود و همه جای شهر پرچم و سمبلشون رو که چیزی شبیه رنگین کمونه و 6 رنگ داره در همه جای استکهلم از در و دیوار و تابلوهای اعلان گرفته تا روزنامه ها و مجلات میشد دید. من هم امروز تنهایی رفتم شهر که ببینم چه خبره. البته یه عالمه گشتم تا به فستیوال رسیدم.

از اونجا که اصولا یه مدته که از دیدن چیزای عجیب غریب یا مهیج یا خلاصه هر چیز جدید زیاد چشمام از حدقه نمی زنه بیرون(یعنی افسردگی گرفتم؟!) توی پارک مخصوص بر و بکس پراید که در واقع انتهای مسیر کارناوال بود، این جماعت رو دید زدم ببینم چی به چیه. خب هرچی که توی عکسا دیده بودم اینجا به چشم دیدم. بعضیاشون خیلی خفن بودن. مثلا یه چند نفر دیدم باور کنید قدشون به دو متر هم می رسید اون وقت جوراب شلواری یا از این توری ها پوشیده بودن بیا و ببین. بعضی هاشون هم خیلی بامزه بودن و کلا نمی بایست طرفهای قزوین پیداشون بشه. عکس هم هیچی نگرفتم چون اصلا حس مس عکس نبود. ولی مطمئن هستم اگه می گذاشتم ملت کلی حال می کردن.

گاهی که مثل امروز میرم شهر، عاشق دیدن مردم هستم. اینجا به نظرم به مراتب تیپها مختلف تره. حالا درسته که تو تابستونی توریست ها زیاد شده، ولی همین تیپها و نحوه لباس پوشیدنها و غیرو بسیار برام جالبه. این اروپایی ها بسیار خوش لباس هستند و اصولا چیزی می پوشن و طوری خودشون رو درست می کنن که به خودشون بیاد بر عکس این آمریکایی های زشت، چاق آشغال پوش.(گیری دادم ها!). اینا رو که می بینم هی اعتماد به نفسم میاد پایین که چرا خوش لباس نیستم یا فلان و بهمان. می دونم که عنقریب من هم یاد می گیریم مثل اونا باشم. زندگی آدمهایی مثل من هم که باید همه چیز رو خودشون با بیل از اول بسازن خیلی باحاله. از یه طرف این، از طرف دیگه کلی پارادوکس خفن فلسفی و غیر فلسفی که داره توی مغزم وول می خوره. گاهی اوقات به شدت خسته میشم. مثل الان که باید برگردم خونه.

بی ربط: یه زمانی دود سیگار رو همچین میدادم توی سینه ام که قشنگ حس می کردم دارم سلولهای اون تو رو می کشم. پکهای عمیقی می زدم و همیشه تو مسابقه پک های آنچنانی و کشیدن سیگارهای سنگین برنده بودم. از موقعی که اومدم اینجا همون چند نخ در روز رو هم کم کردم تا الان که وقتی دود سیگار رو عمیق می دم داخل بعدش سرفه رو شاخشه. ایول به هوای تمیز و اراده نازنین که برای تسکین دردم دیگه نمیشه سیگار کشید. راهش گذاشتن اون پخش کننده ام پی تری (فارسی را پارس بداریم) توی گوشه و دویدن مثل اسب. بعضی وقتا دوست دارم فقط بدوم. بی هیچ هدف. انقدر که از هن هن ولو شم روی چمنا.

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.cyberpejman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/195

Comments

حل شده همه چیز انگار .

ام پی تری چیه برادر من؟
مگه نمیدونی بهش میگن آوا-3
باور کن جدی میگم

che karnaval haye bahali daran..
kakshi ax migelefti..
fek nakonam afsorde shode bashi.. az "irani" boodan (be manaye nA khoobesh), ye kami dari fasele migir o mese oona barat addi mishe..
baraye in erade o tarke sigar ham congratulation..

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ