« فستیوال پراید | Main | اضداد »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

ماندن یا بازگشتن؟

"... با اتوبوس: صبح می‌آييد سر خيابون و پس از مدتی انتظار، يك سواری می‌گيريد تا برسيد به ايستگاه اتوبوس‌های تهران. موقع حساب كردن كرايه، سر نداشتن پول خرد، با راننده‌ی سواری حرفتان می‌شود، مهم نيست. به ايستگاه كه می‌رسيد، صف مردم منتظر را می‌بينيد و همين طور صف اتوبوس‌هايی كه رانندگان آن مشغول چايی خوردن و گپ زدن هستند. چرا؟ چون می‌خواهند مردم مجبور شوند كه ايستاده سوار اتوبوس شوند، مهم نيست. پس از نيم ساعت انتظار در صف بالاخره سوار می‌شويد. در اين فاصله افرادی را می‌بينيد كه به بهانه‌ی ايستاده سوار شدن به جلوی صف می‌روند، اما در يك فرصت مناسب و با استفاده از روش كی بود؟ كی بود؟ من نبودم! خود را وارد صف می‌كنند، مهم نيست. نفر پهلويی شما نشستن بلد نيست! طوری پاهايش را باز می‌كند كه تقريبا جايی برای شما نمی‌ماند. نفر عقبی كه می‌خواهد تا رسيدن به تهران چرتی بزند، خودش را توی صندلی فرو می‌كند و زانوهايش را با قدرت تمام، دقيقا پشت كمر شما فشار می‌دهد! آقايی كه بين صندلی‌ها ايستاده، به جای ايستادن، ترجيح می‌دهد تا رسيدن به مقصد به شما تكيه دهد! وسوسه می‌شويد كه از نفر جلويی هم بخواهيد او هم اگر هنری دارد مذايقه نكند! اما مهم نيست. اتوبوس در آخرين ايستگاه پيش از وارد شدن به اتوبان توقف می‌كند. خانمی با بچه‌ای در بقل سوار می‌شود. هيچ كس از جايش تكان نمی‌خورد. با وجود مدتها انتظار برای نشستن در اتوبوس، مجبور می‌شويد جای خود را به آن خانم بدهيد. بالاخره اتوبوس وارد اتوبان می‌شود. راستی فراموش كردم بگويم اتوبوسی كه سوار آن شده‌ايد، ماگروس نام دارد و از معدود نمونه‌های موجود در جهان است كه هنوز هم راه می‌رود. موقع حركت، يكی از شيشه‌ها به طرز عجيبی صدا می‌دهد. آقايی كه پهلوی آن شيشه نشسته است، تلاش می‌كند تا با چپاندن دستمال كاغذی صدا را خفه كند. كمی بهتر شد. ناگهان از زير صندلی آخر، دود وارد اتوبوس می‌شود. مسافران با سروصدا راننده را باخبر می‌كنند. راننده اتوبوس را متوقف می‌كند و به سمت عقب اتوبوس می‌دود. پس از يكی دو دقيقه برمی‌گردد و دوباره حركت می‌كند. تازه اتوبوس سرعت گرفته كه راننده دوباره سرعت را كم می‌كند. چند كيلومتر جلوتر تصادف شده است! مدتی نزديك به نيم‌ساعت اتوبان را قدم به قدم می‌رويد تا به نزديكی صحنه‌ی تصادف می‌رسيد. از دور، چند تكه لباس خونی را می‌بينيد كه روی سطح اتوبان پخش شده است. تصادف در اتوبان يك اتفاق روزمره است. اما اين بار مثل اين كه اوضاع خيلی خراب است. سه چهار تا ماشين به هم خورده‌اند. يك پژو هم از روی نرده‌ها پريده و با تير چراغ برق وسط اتوبان تصادف كرده است. نزديكتر كه می‌شويد، نفس راحتی می‌كشيد. چون يكی از ماشين‌هايی كه تصادف كرده يا شايد باعث تصادف شده است، يك وانت با بار انار است كه اصولا ورودش با اتوبان ممنوع است و آن چيزهايی كه شما فكر كرده بوديد لباس‌های خونی است، انار و كارتن مقوايی آن بوده است! به هر صورت خدا كند كسی طوريش نشده باشد. بيشتر راه باز است. اما همه‌ی راننده‌ها ترجيح می‌دهند كه صحنه‌ی تصادف را كارشناسانه بررسی كنند و مقصر را تعيين كنند. بالاخره از ترافيك خارج می‌شويد. دوباره اتوبوس سرعت می‌گيرد كه اين بار باز هم از زير صندلی عقب دود وارد اتوبوس می‌شود. دوباره توقف! اين بار راننده پس از چند دقيقه برمی‌گردد و می‌گويد: آقا خرابه، پياده شيد! حالتان چطور است؟ خوبيد؟ مهم نيست، حالا بالاخره وسط بيابان كه نيستيد، اتوبان تهران كرج است، يكی از شاهراه‌های پررفت و آمد مملكت است. اتوبوس ديگری توقف می‌كند و دوباره ايستاده سوار می‌شويد تا به آزادی! برسي

با تاكسی يا سواری: با اتفاقاتی كه ديروز افتاد، امروز اگر هم بخواهيد نمی‌توانيد با اتوبوس برويد. تصميم می‌گيريد با سواری برويد. دوباره می‌رويد سر خيابان و يك سواری می‌گيريد تا به محل تاكسی‌ها و سواری‌های تهران برسيد. راننده‌ای داد می‌زند: ونك! ونك! شما اولين نفر هستيد. به همين خاطر می‌توانيد انتخاب كنيد كه كجا بنشينيد و طبيعتا عقب می‌نشينيد. مدتی منتظر هستيد. اما مسافران به جای اين كه سوار شوند، كنار خيابان می‌ايستند و با ماشين‌های عبوری می‌روند. بعد از يك ربع يك آقای ديگر هم آمده و پهلوی شما نشسته است. تصميم می‌گيريد كه پياده شويد و شما هم با ماشين‌های عبوری برويد. راننده كه انگار مالك شما است، می‌گويد آقا بشين الان می‌ريم ديگه. من كه نمی‌تونم خالی برم. دوباره می‌نشينيد كه سه تا خانم می‌رسند و مسافر ونك هستند. آقا! ببخشيد اگر می‌شه شما جلو بشينيد. آقای ديگری كه با شما عقب نشسته بود، در جلو را برای شما باز نگاه داشته كه بعد از سوار شدن شما، خودش سوار شود. حالا شما وسط دو صندلی جلو نشسته‌ايد. به اين ترتيب تا رسيدن به تهران، كنسول بين دو صندلی جلو، طوری به ماتحت‌تان فشار می‌آورد كه می‌خواهيد از وسط نصف شويد. هر بار هم كه راننده می‌خواهد دنده عوض كند، شما بايد نفستان را حبس كنيد و خودتان را بالا بكشيد تا دنده جا برود و هر طوری شده نبايد به دنده فشار بياوريد، چون با كمی فشار از دنده خارج می‌شود. به تهران كه می‌رسيد، پايتان بی‌حس شده است. اما بايد چندين برابر ديروز پول بدهيد! موقع برگشتن، باران می‌آيد و ماشين كم است. راننده‌ی تنها ماشينی كه هست، كنار خيابان پارك كرده است و با گفتن كرايه‌ای ۵۰ تومان بيشتر از معمول، داد می‌زند: گوهردشت!"

پی نوشت: متن فوق پاره ای از نوشته بسیار پر محتوای عزیزی ست که سعی کرده در چند پاراگراف توصیف کنه که به چه دلیل به نظرش موندن در خارج بهتر از برگشتن هست. من در اکثریت موارد باهاش موافقم و فکر می کنم تمام تجربیات نگاشته شده ش رو یا دقیقا تجربه کرده ام یا به طور مشابه لمسشون کردم. اصل مطلب رو حتما بخونید.بسیار جالبه.

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.cyberpejman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/196

Comments

به نظر می رسه همین آقا یک ماه بعد یه پست دیگه نوشته:
http://montrealpersians.blogspot.com/2006/06/blog-post.html
فیلمش رو هم گذاشته اون زیر. شاید یک ماه بعد نظر تو هم همین پست دوم باشه. --------------------------------------------------------------------------
++ قسمتی از این کامنت به دلیل بی ربط بودن پاک شده است.

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ