اضداد
عجب تیتر جمع مکسر خفنی شد اما بهتر براش گیر نیاوردم. کسانی که با من در یک مقطع کار می کنن، خیلی زود متوجه قدرت من توی فن بیان میشن. اما همین بنده حقیر در چند مورد به شدت ضعف دارم که شاید همون آدما عمرا باور کنن و همیشه هم به خاطرش ضربه خوردم. نمی دونم چرا این طوریم ولی خب فعلا نتونستم از پسش بربیام.
اولیش قضیه تلفن زدنه. من دست به تلفنم بسیار ضعیفه. یعنی اصلا جون می کنم بخوام به یه جا زنگ بزنم. انقدر این پا اون پا می کنم و اون قدر فکر می کنم و حلاجی می کنم که به کلی از پا در میام. آخرشم یا دیر زنگ می زنم یا اصلا از خیرش می گذرم. چی بشه که دیگه به زور خودم رو راضی کنم که با موبایل زنگ بزنم به کسی برای کاری یا سوالی که دارم.
حالا همین قضیه مار از پونه بدش میاد دم لونه اش سبز میشه افتاده به جونم این مدت. برای پیدا کردن تز شروع کردم به ایمیل زدن ولی می دونم حتما باید زنگ هم بزنم. اینجاست که فعل زیبای "زایش" بسیار درباره من کاربرد داره. یکی راهی نداره من این جهاد برای متقاعد کردن خودم برای تلفن کردن رو از پیش رو بردارم؟
مورد دومش هم اینه که وقتی توی کار هستم، پشتکارم عالیه ولی وقتی می خوام یه چیزی ولو ساده رو شروع کنم، گاهی روزها و شبها می گذرن و من همچنان دارم فکر می کنم که این کار رو انجام بدم یا ندم و بارها و بارها به خاطر همین قضیه هم خود خوری کردم و هم اینکه بسیاری از دردسرهای زندگیم سر همین قضیه بوده. متاسفانه هنوزم که هنوزم باهاش درگیرم. گاهی می خوام از دست کارام کله ام رو بکوبم به دیوار. این همونه که نوشتم اضداد. یه جا بیست بیست یه جا صفر صفر. جالبیش این که خیلی از این کارا رو خیلی ها به سادگی انجام میدن و من توش می مونم.
اولیش قضیه تلفن زدنه. من دست به تلفنم بسیار ضعیفه. یعنی اصلا جون می کنم بخوام به یه جا زنگ بزنم. انقدر این پا اون پا می کنم و اون قدر فکر می کنم و حلاجی می کنم که به کلی از پا در میام. آخرشم یا دیر زنگ می زنم یا اصلا از خیرش می گذرم. چی بشه که دیگه به زور خودم رو راضی کنم که با موبایل زنگ بزنم به کسی برای کاری یا سوالی که دارم.
حالا همین قضیه مار از پونه بدش میاد دم لونه اش سبز میشه افتاده به جونم این مدت. برای پیدا کردن تز شروع کردم به ایمیل زدن ولی می دونم حتما باید زنگ هم بزنم. اینجاست که فعل زیبای "زایش" بسیار درباره من کاربرد داره. یکی راهی نداره من این جهاد برای متقاعد کردن خودم برای تلفن کردن رو از پیش رو بردارم؟
مورد دومش هم اینه که وقتی توی کار هستم، پشتکارم عالیه ولی وقتی می خوام یه چیزی ولو ساده رو شروع کنم، گاهی روزها و شبها می گذرن و من همچنان دارم فکر می کنم که این کار رو انجام بدم یا ندم و بارها و بارها به خاطر همین قضیه هم خود خوری کردم و هم اینکه بسیاری از دردسرهای زندگیم سر همین قضیه بوده. متاسفانه هنوزم که هنوزم باهاش درگیرم. گاهی می خوام از دست کارام کله ام رو بکوبم به دیوار. این همونه که نوشتم اضداد. یه جا بیست بیست یه جا صفر صفر. جالبیش این که خیلی از این کارا رو خیلی ها به سادگی انجام میدن و من توش می مونم.
Comments
سلام برادر. ما كه كشتهي اين فن بيانت شديم... افتخار بدهي سري بزني خوشحال ميشوم. به جان خودم من از آنهايي نيستم كه بگويم وبلاگ خوبي داري، سر بزن!!! من شايد الان سه سال است وبلاگت را مي خوانم و از زماني كه قالبت نارنجي بود و عكس خودت را گذاشته بودي همينطور برايت كامنت مي گذاشتم كه شايد هم يادت نباشد. ولي خوب، با ما به از آن باش كه با خلق جهاني. مگر نه؟
Posted by: سيد ايمان (كوروش) ضيابري | August 10, 2006 06:37 PM
خیلی زود متوجه قدرت من توی فن بیان میشن!!!!!!!!!!!!!!نه خدائییش یه چند وقتی بود ازین قربون خودم برم ها اینجا خبری نبود... به نظرم فیلترینگ اینجا یه کمی شل شده1 می بینین که! کامنت دارم!!
ضمنا از سیستم کامنت اکسپتینگ متنفرم.... شما چطور عالیجناب منتقد؟
Posted by: بشکه با سلیقه | August 11, 2006 02:09 PM
ادم هایی که اعتماد به نفسشون کمه این مشکل رو دارن، اصلا به شما نمی یاد که اعتماد به نفس پایینی داشته باشی!
Posted by: بيد قرمز | August 11, 2006 06:34 PM
راستی این طور که آقا ایمان نوشتن قبلا عکستون اینجا بوده، متاسفانه من اون موقع با وبلاگ شما اشنا نبودم .می شه بازم عکستونو اینجا بذارین که ما هم زیارتتون کنیم؟
Posted by: بيد قرمز | August 11, 2006 06:37 PM
سلام.
ببین من فکر می کنم با تمرین همه کار میشه کرد. اگر جای تو بودم یک چند وقتی برای تمرین هم که شده منشی می شدم تا ترسم از تلفن بریزه. چون به نظرم تو از تلفن می ترسی. اما راستی راستی فن بیان خوبی داری ای ول
Posted by: رفیق عشق | August 13, 2006 06:13 AM
من قبلا یه دوست داشتم که توی زیمنس کار میکرد البته توی استکهلم . دقیقا نمیدونم توی کدوم شرکت ولی مطمئن هستم که زیمنس بود اگه فکر میکنی به دردت میخوره بهم خبر بده . خوشحال میشم بتونم بهت کمکی بکنم
----------------------------------------
فکر می کنم یه تماسی باهاش بگیرید بد نباشهو اگر چراغ سبز داد اون وقت عالی خواهد بود.
Posted by: shamsi | August 14, 2006 09:33 AM