یکسال در استکهلم
دیروز برای من و یار بسیار خاطره داشت. یکسال از زندگیم در استکهلم گذشت. وقتی از پرواز ایران بلند شدم حس بسیار خوبی داشتم. دیگه مثل اولین باری که با پای خودم از ایران خارج شدم، بی فکر و تنها برای فرار از مشکلات و محیط نبود. یه مطلب پارسال نوشتم به نام ققنوس. حال او احوال من در سال گذشته وقتی که به اینجا اومدم.
حالا نشسته ام در کتابخونه مرکزی دانشگاه. از جایی که از نشستن در اون لذت می برم. بارون بسیار شدیدی داره می باره. انقدر شدید که انگار خدا تمام شلنگای آسمون رو باز کرده. تمام ملت زیر سقفها گیر کردن. دانشجو و استاد و کارگر. فرقی نمی کنه. انگار نه انگار که دو سه روز پیش هوا آفتابی آفتابی بود. همین الان یه رعد برق زد خفن. آسمون غرمبه. عاشق این صدای بارونم وقتی می خوره روی سقف مخصوصا که مثل اینجا کناره های سقف شیشه ای باشه و تو بتونی قطره های بارون رو که از شدت بارش به هم وصل شدن و انگار یک رودخونه کوچک روی فریم شیشه ها درست کردن رو ببینی.
از محیط ساکت اینجا خوشم میاد. توی این یه سال کلی چیز یاد گرفتم. هرچند به شدت سرم مشغول درس بود ولی تونستم نفس هم بکشم. در سال پیش رو، مطمئنا برنامه زندگیم بهتر خواهد بود. سعی می کنم بیشتر مسافرت کنم، بخونم و صد البته درسم رو تموم کنم و وارد بازار کار بشم. شروع کردم یاد گرفتن زبون سوئدی. زبون زیاد سختی نیست و من خیلی توناژ زبون و ساختارش رو دوست دارم. همین کمک می کنه زودی تمومش کنم.
چند شبه که پیش دوستی هستم. قراره ده روز دیگه هم مهمونش باشم. توی یه خوابگاه دانشجویی. روزی چندین ساعت حتی وقتایی که می ریم دوچرخه سواری با هم بحث می کنیم. راجع به ایران، راجع به تاریخ ایران، مردمش، مشروطیت، و این که چرا مملکت ما اینقدر به فلاکت افتاده و این اروپایی ها چرا پیشرفت کرده اند. به جز مقالات متعدد اینترنتی و گوش دادن به رادیوهایی که برنامه هایی دارن راجع به تاریخ ایران،شروع کردم خوندن کتاب تاریخ مشروطیت از دکتر ملک زاده.
به عنوان یک ایرانی متاسفم که سیستم الکن آموزش و پرورش ما انقدر ضعیف و منحدم و مزخرفه که نه تنها وقایع تاریخی رو دستکاری می کنه بلکه حتی در نشون دادن تاریخ این مملکت کوچکترین کوششی نمی کنه. گاهی که دارم در این باره مطالعه می کنم از خودم شرمنده میشم که چرا پیش از این در حد همین مقدار کم هم نمی دونستم. خوشحالم که شروع کردم به فهمیدن تاریخ معاصر و پیگیری اتفاقاتی که توش افتاده. هرچند به مقدار کم و به اون اندازه ای که وقتم امان بده.
یکسال گذشت و من دنیایی از ناشناخته ها رو پیش رو دارم. وای که چقدر افکار و اهداف توی سرم چرخ می زنه. چقدر دوست دارم همه اش رو اجرا کنم. شور و حرارت زیادی که در درونم شعله می زنه. در کمین نشسته ام. در کمین لحظه شکوفایی. اون وقت از هیچ تلاشی فروگزار نخواهم بود. من جوانم. پر از هیاهوی زندگی. با دلهای مهربانتون برایم دعا کنید. به این نفسهای گرم و انرژی های مثبت همیشه نیاز داشته ام.
حالا نشسته ام در کتابخونه مرکزی دانشگاه. از جایی که از نشستن در اون لذت می برم. بارون بسیار شدیدی داره می باره. انقدر شدید که انگار خدا تمام شلنگای آسمون رو باز کرده. تمام ملت زیر سقفها گیر کردن. دانشجو و استاد و کارگر. فرقی نمی کنه. انگار نه انگار که دو سه روز پیش هوا آفتابی آفتابی بود. همین الان یه رعد برق زد خفن. آسمون غرمبه. عاشق این صدای بارونم وقتی می خوره روی سقف مخصوصا که مثل اینجا کناره های سقف شیشه ای باشه و تو بتونی قطره های بارون رو که از شدت بارش به هم وصل شدن و انگار یک رودخونه کوچک روی فریم شیشه ها درست کردن رو ببینی.
از محیط ساکت اینجا خوشم میاد. توی این یه سال کلی چیز یاد گرفتم. هرچند به شدت سرم مشغول درس بود ولی تونستم نفس هم بکشم. در سال پیش رو، مطمئنا برنامه زندگیم بهتر خواهد بود. سعی می کنم بیشتر مسافرت کنم، بخونم و صد البته درسم رو تموم کنم و وارد بازار کار بشم. شروع کردم یاد گرفتن زبون سوئدی. زبون زیاد سختی نیست و من خیلی توناژ زبون و ساختارش رو دوست دارم. همین کمک می کنه زودی تمومش کنم.
چند شبه که پیش دوستی هستم. قراره ده روز دیگه هم مهمونش باشم. توی یه خوابگاه دانشجویی. روزی چندین ساعت حتی وقتایی که می ریم دوچرخه سواری با هم بحث می کنیم. راجع به ایران، راجع به تاریخ ایران، مردمش، مشروطیت، و این که چرا مملکت ما اینقدر به فلاکت افتاده و این اروپایی ها چرا پیشرفت کرده اند. به جز مقالات متعدد اینترنتی و گوش دادن به رادیوهایی که برنامه هایی دارن راجع به تاریخ ایران،شروع کردم خوندن کتاب تاریخ مشروطیت از دکتر ملک زاده.
به عنوان یک ایرانی متاسفم که سیستم الکن آموزش و پرورش ما انقدر ضعیف و منحدم و مزخرفه که نه تنها وقایع تاریخی رو دستکاری می کنه بلکه حتی در نشون دادن تاریخ این مملکت کوچکترین کوششی نمی کنه. گاهی که دارم در این باره مطالعه می کنم از خودم شرمنده میشم که چرا پیش از این در حد همین مقدار کم هم نمی دونستم. خوشحالم که شروع کردم به فهمیدن تاریخ معاصر و پیگیری اتفاقاتی که توش افتاده. هرچند به مقدار کم و به اون اندازه ای که وقتم امان بده.
یکسال گذشت و من دنیایی از ناشناخته ها رو پیش رو دارم. وای که چقدر افکار و اهداف توی سرم چرخ می زنه. چقدر دوست دارم همه اش رو اجرا کنم. شور و حرارت زیادی که در درونم شعله می زنه. در کمین نشسته ام. در کمین لحظه شکوفایی. اون وقت از هیچ تلاشی فروگزار نخواهم بود. من جوانم. پر از هیاهوی زندگی. با دلهای مهربانتون برایم دعا کنید. به این نفسهای گرم و انرژی های مثبت همیشه نیاز داشته ام.
Comments
من از همون موقع که دبی بودی مرتب نوشته هات رو دنبال می کردم اما کم شده کامنت بذارم.این دفعه نشد تبریک نگم بخاطر یک سالگی اقامتت در سوئد.واقعن از صمیم قلب برات آرزوی موفقیت روز افزون می کنم و حتمن هم موفق خواهید شد.چون مطمئنم لیاقتش رو داری.زندگی شاد و عشقولانه ای در کنار یارت داشته باشی :)
Posted by: نسرین | August 21, 2006 04:13 PM
Vay ke to cheghad NoNor hasti...
Posted by: Javad Ghorbati | August 21, 2006 05:00 PM
امیدوارم همیشه موفق باشی و با همین اشتیاق پیشرفت کنی
Posted by: شانه بسر | August 21, 2006 06:20 PM
salam...
delam mikhad linke inja ro be chan nafar adame be zaher javoon bedam ke hamash dar hale nale and..
kheyli por energy bood akharesh..
too karo zendegit movafagh bashi..
Posted by: asal | August 22, 2006 12:13 PM
vay che bahal..
ghoghnoos ro alan khoondam..
midooni, akhe manam bar yaram sham kharidam..
chan rooz dige barash mibaram..
pore hessaye khoob bood in matnet(ghoghnoos)..
omidvaram hamishe pore in hessaye khoob bashi..
Posted by: asal | August 22, 2006 07:16 PM
با صحبتت در مورد اطلاعات بسیار کم مان در مورد تاریخ و فرهنگ ایران کاملا موافقم. اینروزها کمتر کسی از پیله خود بیرون می آید تا لحظه ای بدون دغدغه نان، به وطن از دست رفته اش بنگرد اما من و تو شاید جزء همان کمتر ها باشیم که ایران هنوز به امید آنها زنده است
Posted by: دریا | August 22, 2006 09:57 PM
gablan shayad bishter az shoma omid dashtam vali nemidunam rooz be rooz omid be zendegim kam mishe ye game bozorgi tu vujudam hast ke dare rooz be rooz bozorgtar mishe...
man ke fek nakonam ayandam chenan roshan bashe vali shoma sayet ro hatman bokon,barat doa mikonam va baraye hameye javun haye irani...
Posted by: Anonymous | August 24, 2006 07:02 PM
الان که خوندم دیدم که تو متن قبلی ات نوشتی که "اونجا یا یه محاسبه دو دو تا چهارتایی فهمیدم چقدر این ایرانی هایی که به لندن پرواز دارن نفهم و بد دهن، وحشی و از خود راضی تشریف دارن." باید به عقل سلیمت تبریک بگم که زودی به این خوبی این رو دریافتی. ایرانی های انگلیس تا حدی بی تربیت تشریف دارند. یه دختر ایرانی یه چیزی به من گفت که از پسرهاش هم نشنیده بودم. البته همه جور آدمی هست و بعضی ها خیلی آدم های خوبی هستند. ولی در کل استعداد پررو و افراطی شدن از هر نظری در این کشور زیاده. گر چه طبق فرهنگ سنتی شون انگلیسی ها با ادب ترین آدم هایی هستند که دیده ام. ولی خوب تو این زمونه دیگه خبری از اون فرهنگ نیست
در ضمن باید بگم که آدم باحالی هستی. با چیزهایی خوش و مشغول می شی که خیلی های دیگه از جمله من هر چی زور بزنن باهاش راضی نمی شن.
Posted by: آتش | August 26, 2006 01:40 AM
هی پسره...خودت و یارت خوبید؟؟؟ یک ساله شدی و شیرینی ندادی چند وقت دیگه می بینی 50 ساله شدی اون وقت شیرینی دادن فایده نداره چون ما هممون مرض قند گرفتیما
Posted by: مانیا | August 26, 2006 02:26 PM