رویا ببین؛ عمل کن
این شعار یه سمینار 4 روزه بود؛ رفته بودم شهر لوند که یه شهر کوچک دانشجویی در جنوب سوئده و باید بگم یک تجربه برای یک عمر بود. من به هیچ وجه نمی تونم اینجا احساسم رو راجع به این سفر بنویسم. شاید پیش خودتون بگید خب سمینار مگه چی داره ولی باید بگم این دیوانه ترین، جذاب ترین، خارق العاده ترین و یکی از بهترین تجربه های تمام زندگیم بود.
160 جوون از جای جای سوئد بعلاوه دوستان بسیار نازنین از هلند دور هم جمع شدیم تا در 4 روز فشرده کلی چیز یاد بگیریم. فضای بسیار بسیار دوستانه. جایی که برامون در نظر گرفته بودن یه باشگاه ورزشی بسکتبال سرپوشیده بود که ما با کیسه خواب اونجا می خوابیدیم. هر روز صبح ساعت 6 پاشو، بدو بدو طرف دوش و دستشوئی و بعد جمع کردن وسایل و گذاشتن در اتاق محفوظ، حمله به سمت صبحانه. کنفرانس ها از ساعت 9 صبح شروع می شد تا 9 شب. و بعد 9 شب هم پارتی تا 3 صبح. آره آره ما هر شب فقط 3 ساعت وقت داشتیم بخوابیم شاید واسه همین اکثرا روز آخر تو حال چرت زدن بودند و یا چشماشون سرخ بود البته به جز حاجیت که حالا اونم جریان داره.
چقدر قبل و بعد هر سمینار رقصهای گروهی کردیم، چقدر خندیدیم، چقدر دوست پیدا کردیم. دوستایی که انگار یه عمره می شناسیم یکی سریشون بر و بکس هلند بودن که واقعا خونگرم و مهربون. حالا نمی خوام تعمیمش بدم به همه ملتشون ولی لااقل اینا عین خود ما خون گرم بودن و کلی با هم دیگه گپ می زدیم و حال می کردیم.
شبها و پارتی رو هم که نگو. شب دوم که در واقع هر گروهی می بایست یه پوششی مخصوص خودش می داشت، ما همگی قرار بود تیپ هایی بزنیم که در داستانهای خون آشام هست. من یه ماسک دراکولا داشتم و بقیه از کشیش و باکره و قربانی دراکولا و خیلی چیزای دیگه. دخترامون خداییش کولاک کرده بودن. حالا عکساش که رسید توی فلیکر سعی می کنم آپدیت کنم.
اون شب قوطی قوطی بود که تو دستام خالی می شد و دقیقا 5 ساعت رقصیدم. توی هر گروه و با هر آهنگی. دقیقا یادمه که تمام بدنم خیس عرق بود و همین طوری هم باز عرق می کردم و برای برگشت به خوابگاه مجبور شدم تاکسی بگیرم چون اصلا نمی تونستم با اون خستگی راه برم.
حساب کن بعد اون شب فقط 3 ساعت بخوابی و دوباره بخوای بری سمینار. تا خود ظهر اوضاعم کشمشی بود به شدت. همه هم یا با اسم صدام می کردن یا وقتی می دیدن می گفتن بابا دیشب تو پارتی ترکوندی. به هر حال کلی بچه معروف شدیم. پارتی شب سوم دیگه به خودم قول دادم زیاد قوطی خالی نکنم! و زیاد هم نرقصیدم چون هم اصلا فضاش مثل دیشبش نبود و همش سخنرانی بچه ها بود و قبلش هم که ضیافت شام رسمی اما دیدن آدمهای مست خیلی حال می داد. هر کی من رو می دید می چسبید بهم. حالا یکی بگه به جون تو من اون پژمان دیشبی نیستما.خیلی چیزا یاد گرفتم. کلی دوست و کانتکت پیدا کردم. و اینکه بازم تمرکز، قدرت و شادمانیم بیش از پیش پر شد و حسابی آماده شدم تا آخر سال تخته گاز برم. اما اینم نگم نمیشه.
با مسوول اصلی ارگان در سوئد صحبت کردم راجع به اینکه میشه کاری برای ایران کرد یا نه. رفتیم بیرون سیگاری بکشیم و گپی بزنیم. بهم گفت پژمان قبل انقلاب تو ایران ارگانمون شعبه داشته اما بعد انقلاب همه چی تموم شد. الان هم بیشتر به خاطر مسائل سیاسی اصولا کسی طرف ایران نمی ره. بنده خدا همش هم معذرت می خواست که داره خبرای بد بهم میده. وقتی من به این در و اون در زدم و تلاش خودم رو کردم آب پاکی رو ریخت و گفت حداقل واحد سوئد برنامه ای برای گسترش توی ایران نداره.
این ارگان به تازگی توی قطر و بحرین فعال شده. دیروز ایمیلی داشتم که نوید می داد در دو هفته آتی این ارگان در "اردن" هم فعال می شه. در افغانستان هم شعبه دارن اما چرا بچه های ما نباید داشته باشن. ما چی کم داریم. بچه های با انرژی، دانشگاه های خوب، ظرفیت مناسب اما فقط به خاطر شرایط سیاسی حاضر نیستن طرفمون بیان. اینم به دوستم نگفتم و تو دلم گفتم. به خودم گفتم پژمان فرض کن بعد 6 ماه کار مداوم با یه گروه، بعد کلی سختی و مرارت تونستی یه شعبه توی ایران بزنی، اون وقت چطوری می خوای مراسم رو اجرا کنی. مثلا یه کنفرانس بگذاری. دختر و پسر جدا باشن؟ اصلا دخترا می تونن یه رقص گروهی، حرکت گروهی بکنن؟ لابد برادران ریشو هم می خوان نظارت داشته باشن. لابد بعدش هم کلی محدودیت برامون ایجاد می کنن و آخرش هم منحلش می کنن. تمام دنیا سعی می کنه فضا رو برای جووناش باز کنه و ما می بندیم. تف به این دنیا و تمام نامردهای توش که راه رشد و خلاقیت بشریت رو می بندن.
160 جوون از جای جای سوئد بعلاوه دوستان بسیار نازنین از هلند دور هم جمع شدیم تا در 4 روز فشرده کلی چیز یاد بگیریم. فضای بسیار بسیار دوستانه. جایی که برامون در نظر گرفته بودن یه باشگاه ورزشی بسکتبال سرپوشیده بود که ما با کیسه خواب اونجا می خوابیدیم. هر روز صبح ساعت 6 پاشو، بدو بدو طرف دوش و دستشوئی و بعد جمع کردن وسایل و گذاشتن در اتاق محفوظ، حمله به سمت صبحانه. کنفرانس ها از ساعت 9 صبح شروع می شد تا 9 شب. و بعد 9 شب هم پارتی تا 3 صبح. آره آره ما هر شب فقط 3 ساعت وقت داشتیم بخوابیم شاید واسه همین اکثرا روز آخر تو حال چرت زدن بودند و یا چشماشون سرخ بود البته به جز حاجیت که حالا اونم جریان داره.
چقدر قبل و بعد هر سمینار رقصهای گروهی کردیم، چقدر خندیدیم، چقدر دوست پیدا کردیم. دوستایی که انگار یه عمره می شناسیم یکی سریشون بر و بکس هلند بودن که واقعا خونگرم و مهربون. حالا نمی خوام تعمیمش بدم به همه ملتشون ولی لااقل اینا عین خود ما خون گرم بودن و کلی با هم دیگه گپ می زدیم و حال می کردیم.
شبها و پارتی رو هم که نگو. شب دوم که در واقع هر گروهی می بایست یه پوششی مخصوص خودش می داشت، ما همگی قرار بود تیپ هایی بزنیم که در داستانهای خون آشام هست. من یه ماسک دراکولا داشتم و بقیه از کشیش و باکره و قربانی دراکولا و خیلی چیزای دیگه. دخترامون خداییش کولاک کرده بودن. حالا عکساش که رسید توی فلیکر سعی می کنم آپدیت کنم.
اون شب قوطی قوطی بود که تو دستام خالی می شد و دقیقا 5 ساعت رقصیدم. توی هر گروه و با هر آهنگی. دقیقا یادمه که تمام بدنم خیس عرق بود و همین طوری هم باز عرق می کردم و برای برگشت به خوابگاه مجبور شدم تاکسی بگیرم چون اصلا نمی تونستم با اون خستگی راه برم.
حساب کن بعد اون شب فقط 3 ساعت بخوابی و دوباره بخوای بری سمینار. تا خود ظهر اوضاعم کشمشی بود به شدت. همه هم یا با اسم صدام می کردن یا وقتی می دیدن می گفتن بابا دیشب تو پارتی ترکوندی. به هر حال کلی بچه معروف شدیم. پارتی شب سوم دیگه به خودم قول دادم زیاد قوطی خالی نکنم! و زیاد هم نرقصیدم چون هم اصلا فضاش مثل دیشبش نبود و همش سخنرانی بچه ها بود و قبلش هم که ضیافت شام رسمی اما دیدن آدمهای مست خیلی حال می داد. هر کی من رو می دید می چسبید بهم. حالا یکی بگه به جون تو من اون پژمان دیشبی نیستما.خیلی چیزا یاد گرفتم. کلی دوست و کانتکت پیدا کردم. و اینکه بازم تمرکز، قدرت و شادمانیم بیش از پیش پر شد و حسابی آماده شدم تا آخر سال تخته گاز برم. اما اینم نگم نمیشه.
با مسوول اصلی ارگان در سوئد صحبت کردم راجع به اینکه میشه کاری برای ایران کرد یا نه. رفتیم بیرون سیگاری بکشیم و گپی بزنیم. بهم گفت پژمان قبل انقلاب تو ایران ارگانمون شعبه داشته اما بعد انقلاب همه چی تموم شد. الان هم بیشتر به خاطر مسائل سیاسی اصولا کسی طرف ایران نمی ره. بنده خدا همش هم معذرت می خواست که داره خبرای بد بهم میده. وقتی من به این در و اون در زدم و تلاش خودم رو کردم آب پاکی رو ریخت و گفت حداقل واحد سوئد برنامه ای برای گسترش توی ایران نداره.
این ارگان به تازگی توی قطر و بحرین فعال شده. دیروز ایمیلی داشتم که نوید می داد در دو هفته آتی این ارگان در "اردن" هم فعال می شه. در افغانستان هم شعبه دارن اما چرا بچه های ما نباید داشته باشن. ما چی کم داریم. بچه های با انرژی، دانشگاه های خوب، ظرفیت مناسب اما فقط به خاطر شرایط سیاسی حاضر نیستن طرفمون بیان. اینم به دوستم نگفتم و تو دلم گفتم. به خودم گفتم پژمان فرض کن بعد 6 ماه کار مداوم با یه گروه، بعد کلی سختی و مرارت تونستی یه شعبه توی ایران بزنی، اون وقت چطوری می خوای مراسم رو اجرا کنی. مثلا یه کنفرانس بگذاری. دختر و پسر جدا باشن؟ اصلا دخترا می تونن یه رقص گروهی، حرکت گروهی بکنن؟ لابد برادران ریشو هم می خوان نظارت داشته باشن. لابد بعدش هم کلی محدودیت برامون ایجاد می کنن و آخرش هم منحلش می کنن. تمام دنیا سعی می کنه فضا رو برای جووناش باز کنه و ما می بندیم. تف به این دنیا و تمام نامردهای توش که راه رشد و خلاقیت بشریت رو می بندن.
Comments
salam.ama vaghean khak tooye sarat pezhman ,tooye in mahe ramezooni haya nakardi az khoda?to ke ghablana kheyli be khodet minazidi va migofti mikhay bache mosbat bashi va...vaghean barat narahat va moteassefam,injoori gharghe dar donya va gonah shodi?afsoos
Posted by: khodam | October 20, 2006 12:47 AM
لذتی که از بودن توی یک جو صمیمی و دوستانه و همین طور آزاد بدست میاد، نمیشه توی جمله بیان کرد. این که، همه "با جنبه" باشن و لحظه لحظه از "با هم بودن" استفاده کنن.
به امید این که بازهم از این تجربه ها داشته باشی.
Posted by: Jumper | October 20, 2006 09:46 AM