« بز آوردن | Main | آدمهای بدحساب »

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

مردها و پشه ها

... من عاشق ماجراهای فرانسوا بودم و خودم هیچ وقت مجبور نبودم خاطره ی عجیبی تعریف کنم؛ به نظر او، ایرانی بودن و داشتن اسمی مثل فیروزه به تمام ماجراهای خودش می چربید. در این زمینه چندان با او موافق نبودم، اما من کی بودم که بخواهم حباب خیال مردی را بترکانم که توانسته بودم بدون زحمت تحت تاثیرش قرار بدهم؛ مردی که که شیفته جزئیات پیش پا افتاده زندگی ام شده بود؟ هر از گاهی، یک خاطره بی اهمیت از خاویارفروش های کنار دریای خزر یا نسترن های باغ عمه صدیقه، رو می کردم، و مرد فرانسوی دلش غش می رفت. با گفتن ماجرای هجوم قورباغه ها در اهواز، از من تقاضای ازدواج کرد.

همه چیز خوب بود تا اینکه خواستیم برای ماه عسل برنامه ریزی کنیم. فرانسوا گفت می خواهد من را به "رمانتیک ترین جای زمین" ببرد. به نظر خوب می رسید. ادامه داد:"به یک قصر قدیمی می رویم." این واقعا زندگی من بود، یا اینکه از طریق جمبل و جادو وارد دنیای یکی از ستاره های هالیوود شده بودم؟ این رویای دلپذیر سی ثانیه طول کشید. پایان آن وقتی بود که فرانسوا گفت این گریزگاه رمانتیک توی هند است. سعی کردم بهت زدگی ام رو مخفی کنم؛ اما برای من "هند" و "ماه عسل" توی یک جمله قرار نمی گیرند. با وجود علاقه به موسیقی، ادبیات و غذای هندی، هیچ وقت احساس نمی کردم لازم است ماه عسل به آنجا بروم. احساسی که درباره هند دارم شبیه احساسی است که با تماشای فیلمهای مستند ژاک کوستو پیدا می کنم، وقتی غواص ها غارهای زیر دریا را می کاوند و نور چرا را می اندازند توی شکافهای تاریک و یک دفعه متوجه می شوند غار پر است از کوسه ها و ماهی مرکب های غول پیکر. بله، فوق العاده است اما از روی کاناپه اتاقم. آیا مایلم لباس غواصی بپوشم و توی آبهای قطبی به ژاک ملحق شوم؟ نه، مرسی.

فرانسوا خیلی توی ذوقش خورده بود که هفته ها برنامه ریزی اش با "داری شوخی می کنی؟" مواجه شده بود. بهش توضیح دادم که برای من تعطیلات مسلتزم دشواری هایی از قبیل- و نه محدود به-پشه ها، واکسیناسیون، لوله کشی ابتدایی و بیماری های گوارشی نیست. من که در جنوب ایران بزرگ شده بودم، به حد کافی دشواری هایی از این چنین دست را تجربه کرده بودم تا قدر یک هتل خوب را بدانم. از طرف دیگر، زندگی آسوده فرانسوا در حومه پارسی باعث شده بود تنش برای ماجرا جویی بخارد. تنها خارشی که من در تنم احساس کرده بودم از نیش پشه های آبادان بود. برای خانواده فرانسوا، تعطیلات به معنای رفتن به ویلای ساحلی دنج شان در یونان بود، جایی که در فاصله ی بین ماهی گیری یا جستجوی آثار قدیمی آب آورده، به برنزه کردن پوست و تمرین موج سواری می پرداختند. برای خانواده من تعطیلات، غالبا به معنای رفتن به خانه ی یکی از اقوام و خوابیدن روی زمین بود، فشرده بین عموزاده های متعدد. فرانسوا از گشت و گذار در یونان با اتوبوس های قراضه کیف کرده بود که به نسبت متروی منظم و یکنواخت پاریس تنوعی دلپذیر محسوب می شد. من سال چهارم دبستان هر روز با چنین اتوبوسی به مدرسه می رفتم.برایم نه جالب بود و نه جذاب. راننده، بی توجه به قواعد ایمنی، دو برابر تعداد صندلی ها بچه توی اتوبوس سوار می کرد چون من از آخرین بچه هایی بودم که سوار می شدم، باید توی ردیف بین صندلی ها می ایستادم، فشرده بین بچه های دیگر، مثل یک ماهی توی کنسرو ساردین. یک روز دختری که پشت سرم بود در راه مدرسه روی تمام هیکلم بالا آورد. وقتی به مدرسه رسیدم، اشکهایم سرازیر بود اما معلم اجازه نداد به خانه برگردم. مجبور شدم، در حالی که بچه های اطرافم دماغ شان را گرفته بودند، تمام روز را با استفراغ خشک شده روی روپوش بگذرانم.

فرانسوا در تعطیلات دیگر، مناظر تایلند و بالی را دیده بود. تنها مناظری که ما برای دیدن انتخاب می کردیم فیاقه اقوام مان بود که توی شهرهای دیگر زندگی می کردند. از نظر خانواده فرانسوا، حشرات و هوای شرجی جالب بودند؛ ما کسانی که حشره کش و تهویه مطبوع را اختراع کرده بودند می پرستیدیم. چیز جذابی توی این سختی ها نمی دیدم. آن ها بخشی جدانشدنی از زندگی ما بودند.

یادم می آید. پنج سالم بود و با مادر در آبادان به بازار رفته بودم و نیاز شدیدی پیدا کردم به دستشویی بروم. تنها دستشویی های بازار از نوع ایرانی بود که تشکیل شده از یک سوراخ کف زمین. اگر بو را می شد مثل صدا اندازه گرفت، این توالت ها معادل صندلی های ردیف جلو توی یک کنسرت شلوغ بودند. نیاز به گفتن نیست که نتوانستم خودم را به استفاده از آن ها راضی کنم. در کنار ثبت رکورد کنترل مثانه، یاد گرفتم هیچ وقت صبح روزهایی که به بازار می رویم چیزی ننوشم....

پانوشت: متن بالا تکه کوتاهی از کتاب" عطر سنبل، عطر کاج" نوشته خانم "فیروزه جزایری دوما" چاپ شده "نشر قصه" است. داستان خاطرات زندگی فیروزه دختر جنوبی است که همراه خانواده اش به سال 1972 به آمریکا مهاجرت می کنن. این کتاب سرشار از نکته هاست. خوشبختانه نویسنده با نگاهی بسیار طنزآلود به قضایا نگاه کرده و هیچ وقت نمی گذاره که سیاهای و تلخی هایی که ازشون صبحت می کنه گرد غم روی چهره بیاره چون با جمله بندی های جالبش آدم رو می خندونه. حکایت یک پدر و مادر سنتی جنوبی که پدر مهندس شرکت نفت و مادر سنتی در حد اعلا! و فامیلی که به شدت به دم هم بسته شدن و باقی قضایا. اونچه که برای من جالبه فضای آمریکا در سی و پنج سال پیشه. در جای جای با حقایقی آشنا می شیم که بسیار دور از ذهن میاد ولی خب واقعیت داره.

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.cyberpejman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/225

Comments

Hi
Salam duste man
Besiyar blog zibai darid va bar roye mozo ate khubi kar mikonid.
Have nice times in ur life.
Alireza Aghakhani
www.aghakhany.com

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ